✳️داستانک رنج، از پی رنج!( بخش نخست )هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیرآرام تر از آهو ، بی باک تر از…
انتشار: 2026/07/01 17:31 UTCدریافت: 2026/08/06 20:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 20:07 UTC
✳️داستانک رنج، از پی رنج!( بخش نخست )هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیرآرام تر از آهو ، بی باک تر از شیرمهر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر«رنج از پی رنج» آید ، زنجیر پی زنجیراز حضرت مولانا روستاییان زحمتکش و بلند همت اند.طبع شأن با سختی و البته مبارزه با سختی ها سرشته شده است.در زمانهای دورتر ، زندگی دشوارتر و به چنگ آوردن لقمه نانی بسی تلاش و همت می طلبیده و آنانکه امروزه دوران کهنسالی را می گذرانند بخوبی این سخن بنده را درمی یابند چون با پوست و گوشت و استخوان شأن مشقات و رنجهای فراگیر زندگی را لمس کرده اند؛ نسلهای قبل تر ، بیشتر!از بیماری های عفونی و مسری تا تحمل قحطی و خشکسالی ؛ از ناکامی های پسران جوانمرگ شده تا درگذشت مادران باردار ؛از کودکان یتیم شده تا دخترکان گَزیده شده بوسیله نیش زهرناک تعصبات کور مرد- پدرسالار حاکم بر محیط فرهنگی کهنه و فرسوده ؛از بندهای خرافی پیچیده شده بر اذهان تا خشم آسمان و فراموشی نیازهای زمین و زمینیان به بارش ؛و از جور حاکمان خُرد و اربابان سوار بر خر مراد تا ستم و فریب ملایان توجیه گر و ...همه وهمه در ذهن و زمانه ی نسلهای پیشین ، جاری و ساری بوده است و رنجی از پی رنج؛ و مصیبتی از پی مصیبتی دیگر می آفریده است.بگذریم؛او را می شناسم، همسایه بودیم، حدودا ده پانزده سال از من بزرگتر بود.« محمد » اکنون باید حدود هفتاد و پنج سالگی را می گذراند !اما نیست!!ولی باید می بود و تغییرات سریع حوزه های مختلف زندگی را تجربه میکرد و البته رشد و بالندگی فرزندانش را و...اما نیست!برای نوادگانش قصه ها می گفت! و به قدوبالای شأن می نگریست و حسابی ...متاسفانه دیگر نیست!یکی را بغل میکرد و دست آن دیگری را میگرفت و تا چارکوچه می برد و از دکان «حاجی برات» برایشان چوشّک می خرید و ذوق میکرد و ...محمد سالهاست که نیست!لَختی هم با سران بذله گوی چارکوچه می نشست و به اختلاط می پرداخت تا روحیه بگیرد و ...اما نیست که نیست!محمد تک پسر کاکل زری خانواده چهار فرزندی « ملا سراج الدین و صاحبجان بانو »بود؛ به همین واسطه « جان » اش می خواندند!آخه ممد برای مادرش هبه و رحمتی نازل شده از جانب خدا بود که در نتیجه ی زیارت رفتن به مزار ، بصورت هفتگی( چهارشنبه ها ) و آنهم پای پیاده ، و توسل به دوازده امام، خداوند رحیم، در دامنش گذاشت.سالها گذشت و محمد بزرگ و بزرگتر شد و مایه افتخار مادر و دستیار و همراه پدر.خب ، خود معلومه تک پسر بودن چه مزایا و البته بعضا چه سختیهایی برایش دارد.چون تک پسر بود از خدمت معاف و کفیل پدر گشت .وقت ازدواجش رسیده بود.عاشق دختر همسایه شأن شد اما والدینش موافقت نکردند.برایش دختری از مالکان خوشنام سراب را عقد کردند و بعد از دو سال خدمت برای پدر عروس خانم « حاجی رجب » ، چه مجلس ورشرنگی براش گرفتن که برای من و هم سن و سالانم بسیار جذاب و بیاد ماندنی بود!البته « ملا سراج » کشاورزی بود خرده مالک و با وجود زحمات طاقت فرسایی که در کشتمان و باغش می کشید اما درآمد مُکفی برای ذخیره کردن نداشت."دانه کشد مور به دندان و نیشرزق خود آرد به کف از کارخویشبهر خود انبان بنماید طعامتوشه ی گِرد کرده بداند سهامنان خود آرَد همی اندر بغلدر عملش ذره نیابی دغلرزق و طعام ازعمل خود خورَدمحنت آن را همه بر تن خَردزحمت بارَش ننهد بر دگربارکش خود بوَد هر روز دهرجمله ی عمرش بنموده تلاشتا به کف آرَد ز حلال او معاشگر که بشر کار چو او می نمودگوی سعادت سر این می ربود"سه دخترانش البته اهل هنر قالیچه بافی بودند و بهترین نقشها را می تنیدند و از فروششان کمک خرج خوبی برای پدر بودند.ولی آنها یکی پس از دیگری ازدواج نمودند و به خانه بخت رفتند...👇👇👇( بخش دوم،آخر ) ... اما محمد بسیار پر توان و با انگیزه بود؛روحیه ای قوی و بازوان قوی تر داشت و امیدوار به رحمت و برکت خداوند!"مکن ز عرصه شکایت که در طریق ادببه راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید"با پس اندازش موتور سیکلتی ایژ روستا خرید و در امور مختلف از هیزم آوردن از بیابان و درمانگاه بردن مادر و اقوام گرفته تا رنده زدن و کشتن موشهای پَلهای زمین و ...از آن بهره می برد.عزم عجیبی در کار کشاورزی و آماده کردن زمینهای دیمه کار کال پیروزی برای رساندن آب قنات و به زیر کشت زعفران بردن داشت.اصلا خستگی نمی شناخت، من بارها و بارها شاهد تلاش وقفه ناپذیر و مستمر وی ، در عرصه احیای زمینهای ناهموار و جوله وار بوده ام و در حقیقت تحسین اش می کرده ام.زحمات بیدریغانه اش نشان از علاقه و دلبستگی اش به زندگی و همسر و فرزندانش داشت، این درحالی بود که خُسُرش ملّاک بود ولی -- مثل خیلی ها -- اصلا چشم به اموالش نداشت.

