نشد دیگه باید میرفتم، موندن من چیزی رو درست نمیکرد، بعضی وقتها همین میشه همه وجودت میخواد بمونه، دلت گیر کرده، حتی اگه بمونی حالت بهتره، ولی باید جمع کنی بری طوری بری که انگار هیچوقت نبودی و هیچ راه برگشتی نداشته باشی، من هم باید میرفتم انگار هیچوقت نبودم.
من یه شبایی با خودم هم خداحافظی کردم چون فکر نمیکردم قلبم تا صبح تاب بیاره، شب مردم اما صبحش بیدار شدم، لباس پوشیدم و رفتم سرکار، باور کن هیچ حالی دائمی نیست.