☝️برداشت دیگری از داستان مهمان آلبر کاموبرداشت من رو اینجا بشنویدhttps://epitomebookspodcast.libsyn…
انتشار: 2026/08/14 15:44 UTCدریافت: 2026/08/15 02:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:16 UTC
☝️برداشت دیگری از داستان مهمان آلبر کاموبرداشت من رو اینجا بشنویدepitomebookspodcast.libsyn.com/haaosn4op2…
پستهای تلگرام — EpitomeBooks
ادامه...... 👆#برداشتی_از_داستان_مهمان #آلبر_کامو#ترجمه_امیرجلال_الدین_اعلم #بخش_دومخوانشی ازداستان «مهمان» کامو؛ در مرزِ دو جهان، هیچکس قهرمان نیست«مهمان» شاید در وهله ی نخست داستانِ مردی است که نتوانست انتخاب کند. اما شاید مسئله، نه «نتوانستنِ انتخاب»، که «فهمیدنِ بنبستِ هر انتخابی» باشد. داستان، روایتِ مردی است که نه شرور است و نه قهرمان؛ او نمایندهی روشنفکری است که تناقض را میفهمد اما نمیتواند با آن زندگی کند. مردی که فرانسوی تبار است اما در الجزیره به دنیا آمده مانند خود کامودرو، نژادپرستِ خودآگاه نیست. او به عرب غذا میدهد، جای خواب میدهد، در صبح با او چای مینوشد و نان میخورد و در نهایت او را آزاد میکند. اما رفتارش یکدست نیست: در وعدهی شام با او همسفره نمیشود، چون شب، نمادِ تاریکی و صمیمیت است و همسفرهشدن در شب، یعنی پذیرشِ کاملِ دیگری در حریمِ شخصی؛ درو این را نمیخواهد، چون میداند اگر در شب با عرب همسفره شود، دیگر نمیتواند فردا او را به پلیس تحویل دهد. اما در وعدهی صبحانه، کنارش مینشیند؛ صبح، زمانِ روشنایی و تصمیم است، و درو وقتی میداند قصدِ آزاد کردنِ عرب را دارد، همسفرهای را میپذیرد تا به خودش و عرب بگوید: «من تو را بهعنوانِ یک انسان میپذیرم، اما نه در تاریکیِ شب، که در روشناییِ روز.» با این حال، او همچنان نامش را نمیپرسد، دستش را نمیفشارد و در پایان، با او همراه نمیشود. این تناقضها، درو را از یک «نژادپرستِ ساده» به انسانی تراژیک تبدیل میکند که گاه از مرزها عبور میکند و گاه در آنها اسیر میماند. درو، با این تعادلِ شکننده، نه کاملاً به قانون وفادار است و نه کاملاً به آیینِ مهماننوازی؛ او در میانافکنیِ دو جهان، محکوم به طردشدگیِ مضاعف است.جامعهی عرب (و تا حدی نظام فرانسه) از درو میخواهد که تکلیفِ خودش را با یکی از دو سو مشخص کند؛ اما درو با «نمیدانم» و واگذاریِ انتخاب به عرب، در واقع از پذیرشِ مسئولیتِ قاطعانه شانه خالی میکند. نظامهایِ دوگانه، جایِ «سوم» ندارند؛ یا با مایی یا با آنها. واسطهگری، یعنی بیاعتباریِ مرزها و جامعه چنین فردی را تحمل نمیکند، چون وجودش، مشروعیتِ نظامهایِ دوتایی را به چالش میکشد. پیامِ تهدیدآمیزِ روی تخته («برادرِ ما را تحویل دادی») فارغ از نیّتِ درو، فقط به این خاطر نوشته میشود که نتیجهی کارِ او (رسیدنِ عرب به پلیس) برای جامعه کافی است تا او را خائن بخواندمرد عرب، در نزاعی خونین، پسرعموی خود را کشته است. بلدوچی این را صریحاً میگوید. اما در نظامِ قبیلهایِ الجزایر، نزاعهایِ خونی گاه بر سرِ چراگاه، آب یا خونخواهی رخ میدهند و «قاتل» در آن بستر، الزاماً یک جنایتکارِ اخلاقی نیست؛ بلکه بازیگری در آیینِ خشونتِ قبیلهای است. از منظرِ قانونِ فرانسه اما او مجرم است. با این حال، انتخابِ او برای بازگشت به پلیس، با وجودِ دانستنِ این حقیقت، همچنان یک معمایِ اخلاقی باقی میماند. آیا از ترسِ خونخواهیِ بیشترِ قبیله به پلیس پناه میبرد؟ آیا به عدالتِ فرانسوی اعتماد دارد؟ یا میخواهد با تسلیمِ خود، درو را از مخمصهای که برایش ایجاد کرده نجات دهد؟ کامو باز هم این انگیزه را بیپاسخ میگذارد تا ما از قضاوتِ اخلاقی بازمانیم.بلدوچی، ژاندارمِ پیر، با جملهی «همه ما در یک قایق نشستهایم»، میداند که این مهلکه، پایانی ندارد. او با سپردنِ عرب به درو، خود را از خطِّ آتش نجات میدهد؛ نه از رویِ ترس، که از رویِ تجربهی پیری که میداند در این سرزمین، هیچکس نمیتواند بیگناه بماند. شاید بلدوچی، تنها کسی باشد که تناقض را فهمیده و با آن زیست کرده است.داستان «مهمان»، نه دعوت به انتخابِ شجاعانه است، نه حکایتِ ضعفِ یک روشنفکر. داستان، تصویرِ بنبستِ تراژیکِ انسانِ مدرن است؛ کسی که در مرزِ دو جهان ایستاده، و هر راهی که برود، به خشونت یا خیانت ختم میشود. درو، با رها کردنِ عرب در دوراهی، نه انتخاب میکند، که انتخاب را به خودِ عرب وا میگذارد؛ اما این امتناع از تحمیل، نیز هزینهای دارد: درو در لحظهی رها کردنِ عرب، فکر میکند که با این کار، خود را از مسئولیت رها کرده است. اما وقتی عرب راهِ شرق را برمیگزیند، درو میفهمد که هیچکسی نمیتواند از مسئولیتِ انتخاب فرار کند؛ حتی اگر انتخاب را به دیگری واگذار کنی، دیگری ممکن است طور دیگری تصمیم بگیرد و تو را باز هم درگیر کند. پیامِ روی تختهسیاه «برادرِ ما را تحویل دادی،بهایش را خواهی پرداخت» دقیقاً از همین جا نشأت میگیرد. هزینه، نه برای انتخابِ نکردن، که برای بودن در مرز است. درو محکوم است، چه انتخاب کند و چه نکند. و این، همان پوچیای است که کامو در تمامِ آثارش به تصویر میکشد؛ پوچیِ انسانی که در جهانی بیپاسخ، ناگزیر از زیستنِ تناقضهاست.🖌زهره_سطوت📚📚📚📚📚📚
.اگر از مخالفان سوسیالیسم بپرسید، احتمالاً یکی از اولین انتقادهایی که میشنوید این است:«سوسیالیستها سرشت انسان را نمیشناسند. آنها فکر میکنند انسانها ذاتاً خوباند.»اما آیا واقعاً سوسیالیسم بر چنین فرضی بنا شده است؟مت مکمنس در این مقاله استدلال میکند که اتفاقاً یکی از قویترین دلایل دفاع از سوسیالیسم، این است که انسان کامل نیست. اگر انسان میتواند خودخواه، قدرتطلب و مستعد فساد باشد، باید نهادهایی بسازیم که اجازه ندهند همین ضعفها به سلطه، استثمار و نابرابری تبدیل شوند.به بیان دیگر، شاید سؤال اصلی این نباشد که «انسان ذاتاً خوب است یا بد؟»؛ بلکه این باشد که کدام نظام اجتماعی، با در نظر گرفتن همین ضعفهای انسانی، عادلانهتر عمل میکند؟در این کاروسل، مهمترین ایدههای مقاله «آیا سوسیالیستها فکر میکنند انسانها ذاتا خوبند؟» را مرور کردهایم.حالا نوبت شماست:به نظر شما، مشکل اصلی از سرشت انسان ناشی میشود یا از نهادهایی که انسانها در آن زندگی میکنند؟متن کامل مقاله رو اینجا بخوانیدمنتظر خوندن نظراتتون هستم.#سوسیالیسم #سرشت_انسان #فلسفه_سیاسی #اندیشه_سیاسی #دموکراسی
اپیزود صد و نهم: دستکاری در رسانهها قسمت آخراین ششمین و آخرین قسمت از ویژنامۀ دستکاری رسانه هاست. موضوعی جدید و به روز که احتمالا باید بگذارمشون همینجا تا خاک بخورن تا روزی نوبتشون بشه و شنیده بشن. همونطور که از فصلهای دوم و سوم قول داده بودم هر فصل از پادکست یه ویژهنامه خواهد داشت و این ویژهنامه این فصل بود. اگه اپیزودهای قبل رو نشنیدید اول برید سراغ اونا. ما با آشنایی با گروه هایی که رسانهها رو دستکاری میکنن شروع کردیم بعد رفتیم سراغ اینکه اینا کجای اینترنت هستن، انگیزه شون چیه و از چه روش هایی استفاده میکنن. در این اپیزود هم چند نمونه از دستکاری رسانه رو میگم و این مجموعه رو می بندم. ولی قبلش اگه فک میکنین ادامه کار این پادکست براتون مهمه لطفا کانال رو سابسکرایب کنید و از طریق لینکهای زیر از ما حمایت کنید.از ما حمایت کنیدعضویت در باشگاه هواداران پادکست در یوتیوببرای عزیزان داخل ایران صفحه حامی باش برای حمایت از پادکستحساب پی پل برای عزیزان خارج از ایران
اپیزود صد و نهم: دستکاری در رسانهها قسمت آخراعتماد به رسانههای جریان اصلی به پایینترین سطح تاریخی رسیده. نظرسنجی گالوپ در سپتامبر ۲۰۱۶ نشان داد تنها ۳۲٪ آمریکاییها به توان رسانههای جمعی برای ارائه «گزارش کامل، دقیق و منصفانه اخبار» اعتماد دارند — پایینترین میزان در تاریخ این نظرسنجی. این اعتماد در طول قرن بیستویکم پیوسته کاهش پیدا کرده، اما از سال ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۶، هشت درصد افت داشته که نشاندهنده شدت بیاعتمادی در اون سال خاصه. گزارشی از مؤسسه «دیتا اند سوسایتی» هم نشان میده که اغلب نوجوانان به رسانهها بیاعتمادند و تصور میکنند اکثر خبرها جانبدارانهاند.
۱۰ دسامبر ۱۹۵۷، استکهلم.🔹️ آلبر کامو، نویسندهٔ ۴۴سالهای که هنوز خودش را «مردی تقریباً جوان با مجموعهای ناتمام از آثار و پر از تردید» میدانست، روی صحنه رفت تا جایزه نوبل ادبیات را دریافت کند.🔹️ وقتی آلبر کامو جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد، از وظیفه نویسنده سخن گفت: اینکه هنرمند نباید در خدمت دروغ و قدرت باشد، بلکه باید صدای کسانی باشد که صدایی ندارند.🔹️ سخنرانی کامو مانیفستی است درباره شرافت، حقیقت و مسئولیت روشنفکر در زمانهای که حقیقت، نخستین قربانی قدرت میشود.🔹️ او دومین جوانترین برندهٔ تاریخ این جایزه بود. آکادمی سوئد آثارش را به خاطر «روشنبینی جدیای که مسائل وجدان انسانیِ زمانه را روشن میکند» ستود.🔹️ همان شبی که جهان او را ستایش میکرد، او هنوز به معلم دوران کودکیاش فکر میکرد و به قولی که همیشه به خودش داده بود: وفادار ماندن به هنر و به انسانها.....#آلبر_کامو #پادکست_فارسی #سخنرانی #فلسفه
ما ایرانیان بیش از آنکه از کمبود تحلیل رنج ببریم، از فرسودگی امید رنج میبریم.سالهاست که هر روز با خبری تازه از بحران، سرکوب، جنگ، مهاجرت، فساد، تورم، تحریم یا ناامیدی بیدار میشویم. بسیاری از ما دیگر حتی خشمگین هم نمیشویم؛ فقط خبرها را میخوانیم، آهی میکشیم و از کنارشان عبور میکنیم. گویی به این باور رسیدهایم که تاریخ جایی بیرون از اراده ما نوشته میشود و سهم ما فقط تحمل کردن است.اما اگر بزرگترین پیروزی استبداد نه زندان باشد و نه سانسور، بلکه متقاعد کردن انسانها به بیاثربودن خودشان باشد، چه؟این همان پرسشی است که کتاب «ما آزادیم جهان را تغییر دهیم؛ درسهای هانا آرنت درباره عشق و نافرمانی» نوشته لیندسی استونبریج پیش روی خواننده میگذارد.این کتاب درباره انقلاب نیست؛ درباره سیاست روز هم نیست. درباره چیزی عمیقتر است: چگونه انسانها، پیش از آنکه آزادی خود را از دست بدهند، باور خود را به امکان کنش از دست میدهند.هانا آرنت خود قربانی یکی از تاریکترین دورههای تاریخ بود. یهودی بود، از آلمان نازی گریخت، بیوطن شد، اردوگاه پناهندگان را تجربه کرد و شاهد فروپاشی تمدنی بود که روزگاری خود را مهد فرهنگ و فلسفه میدانست. او بهتر از هر کس میتوانست به بدبینی مطلق برسد؛ اما درست برعکس، به یکی از بزرگترین فیلسوفان امید سیاسی تبدیل شد.نه امیدی سادهلوحانه، بلکه امیدی که بر مسئولیت انسان استوار است.لیندسی استونبریج در این کتاب نشان میدهد که چرا آرنت هرگز نپذیرفت انسان صرفاً محصول شرایط باشد. او معتقد بود حتی در تاریکترین زمانها نیز انسان توانایی آغاز کردن دارد؛ توانایی گفتن «نه»، توانایی داوری کردن، توانایی حفظ حقیقت و توانایی ساختن رابطهای انسانی با دیگران.این پیام، امروز برای جامعه ایران، بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد.سالهاست که بسیاری از ما میان دو احساس متناقض گرفتار شدهایم: از یک سو میل به تغییر، و از سوی دیگر احساس ناتوانی. نتیجه آن، نوعی انفعال جمعی است؛ وضعیتی که در آن انسان دیگر حتی امکان اثرگذاری خود را تصور نمیکند.آرنت دقیقاً همین نقطه را خطرناکترین لحظه زندگی سیاسی میدانست. از نگاه او، استبداد زمانی پیروز میشود که مردم دیگر نگویند «نمیتوانیم»، بلکه بگویند «دیگر فرقی نمیکند.»این کتاب دعوتی است برای مقاومت در برابر همین جمله.استونبریج، آرنت را نه بهعنوان فیلسوفی دور از زندگی، بلکه بهعنوان زنی معرفی میکند که از دل شکستها، تبعید، عشق، دوستی و تجربههای شخصی، به این نتیجه رسید که سیاست، پیش از آنکه به دولت مربوط باشد، به رابطه انسان با جهان مربوط است. اگر انسان علاقه خود را به جهان از دست بدهد، سیاست نیز به صحنهای برای خشونت و بیتفاوتی تبدیل میشود.شاید به همین دلیل است که عنوان کتاب چنین جسورانه است: «ما آزادیم جهان را تغییر دهیم.»نه چون پیروزی تضمین شده است، نه چون تاریخ همواره به سود آزادی حرکت میکند؛ بلکه چون هیچ قدرتی نمیتواند آخرین آزادی انسان را از او بگیرد: آزادی اندیشیدن، داوری کردن و آغاز کردن.اگر امروز در ایران احساس میکنید صدای شما شنیده نمیشود، اگر تصور میکنید تاریخ از کنار شما عبور کرده است، اگر گمان میکنید سهمتان فقط تماشای رویدادهاست، این کتاب میتواند یادآوری کند که خطرناکترین زندان، زندانی نیست که قدرت میسازد؛ زندانی است که در ذهن خود بنا میکنیم، وقتی باور میکنیم هیچ کاری از ما ساخته نیست.هانا آرنت از ما نمیخواهد خوشبین باشیم؛ از ما میخواهد منفعل نباشیم. و شاید در روزگار ما، هیچ دعوتی ضروریتر از این نباشد.

