🔴 گاهی آدم در سالهای آخرِ پختگی، دیگر خستهتر از آن است که نقش بازی کند، دل دیگر تابِ مهمانیهای ب…
انتشار: 2026/07/25 18:58 UTC
🔴 گاهی آدم در سالهای آخرِ پختگی، دیگر خستهتر از آن است که نقش بازی کند، دل دیگر تابِ مهمانیهای بیروح، معاشرتهای از سر اجبار و نگاههایی را ندارد که همیشه دنبال چیزی برای قضاوت کردن میگردند.آدم میرسد به جایی که میخواهد فقط نفس بکشد؛ بیدفاع، بیتوضیح، بینیاز از اثبات خویش.در این سن، دیگر خودت را به در و دیوار دنیا نمیکوبی تا پذیرفته شوی.میفهمی انسان مجموعهایست ازشکستهایی که دوام آورده، از زخمهایی که هنوز میسوزند، و از رؤیاهایی که با همهچیز، باز خاموش نشدهاند.اگر کسی دوستت بدارد، نعمتیست زیباو اگر نه، دیگر ویران نمیشوی.یاد گرفتهای ستونِ خودت باشی؛ آرام، کمادعا و محکم کمکم با تن خستهات صلح میکنی؛ برای هویت و شخصیت خود به کار روزانه برای رسیدن به اهدافت ادامه دهی .با موهایی که سپیدیشان شبیه برفِ آرام روی جانت نشسته،با دردهایی که هرکدام یادگارِ سالی از زندگیاند و با دستهایی که گرچه خستهاند، هنوز بلدند نوازش کنند، عشق بورزند و گرمای انسان بودن را نگه دارند.دیگر لازم نیست کامل باشی تا ارزش دوست داشته شدن داشته باشی.در این سالها، آزادی معنای دیگری پیدا میکند؛آزادیِ «نه» گفتن، بیترس از رنجاندن کسی.ازادیِ سکوت، کتاب خواندن، تنها ماندن و از هیاهوی جهان فاصله گرفتن و در دلِ همهی این خواستنهای شخصی، آرزویی بزرگتر قد میکشد:در این سن، تنهایی دیگر هیولا نیست.میتوانی آرام در خیابانی خلوت قدم بزنی و از سکوت نترسی.آدمهای واقعی میمانند، و آنهایی که رفتند، دیگر قلبت را از جا نمیکنند.حتی اگر هیچکس تماشایت نکند، باز در خانه برای خودت آواز میخوانی، فیلم میبینی، به خاطرهای دور لبخند میزنی و گاهی بیدلیل به آسمان خیره میشوی؛انگار تازه فهمیدهای زندگی، همین لحظههای کوچکِ بیادعا بوده است.دیگر شتابی در کار نیست.فهمیدهای زندگی میدان مسابقه نبود؛راهی بود که بسیاری از زیباییهایش را در دویدنهای بیوقفه جا گذاشتی و حالا، وقتی بخش بزرگی از راه را آمدهای،دلت میخواهد باقیِ عمر را آهستهتر زندگی کنی؛چایت را آرام بنوشی،غروبها را طولانیتر تماشا کنی و مزهی تلخیها و شیرینیهای مانده را بیعجله،جرعهجرعهبا تمام جان حس کنی.نشانی های #من و #سهیلا ☺️