شاهدِ عهدِ شباب نمیدانم چهگونه بگویم. عشقبازی بود دیگر! سر و سرّی که مثل همیشه با لبخندها و دزدیدهنگریستنها و چشمکزدنها آغاز میشود و از دیدارهای گهگاهی و طنازیها و رمیدنها و آرمیدنها مایه میگیرد. از جوانی خودم میگفتم و سروسرّی که داشتم با آن نازنینپریِ شعر، که آخر سر خیلی محترمانه _و با حسرت و اندوه_ تصمیم گرفتیم جدا از هم زندگی کنیم. جدا شدیم چون میدانستیم زندگی با هم و در کنار هم برای هر دو سخت و هولناک خواهد بود و من همچنان دلم مالامال عشق اوست. باور میکنید؟ گاهی شبها به سراغم میآید اما فقط در خواب. هرگز نشده است دیگر که در عالم بیداری و هشیاری به هم برسیم و دیداری تازه کنیم. اما در خواب، چرا. هنوز گاهی خوابش را میبینم. مثل مادرم میمانَد که تا بود تسلّای دلم و آرام جانم بود، گرما و روشنایی فضای زندگیام بود که گذاشت و رفت و فقط گاهی خوابش را میبینم. در بیداری اگر خودش نیست یادش هست و عکس خاموش و غمگین او بر دیوار خانهام که همچنان نیازمندانه و مشتاقانه در من مینگرد و آن اشتیاق و آرزوی یخبسته در نگاهش بیطاقتم میکند و دلم را میشوراند اما کاری دیگر از دستم برنمیآید....✍ محمدعلی موحد (در ۸۳ سالگی)۸۶/۳/۵منبع:شاهد عهد شباب، محمدعلی موحد، نشر کارنامه، ص۱۹-۲۰.