شرح حالی در وبگاه میدل ایست آی چرا در تهران ماندم؛ روایتی شخصی از بمباران تهران توسط آمریکا و اسرائ…
انتشار: 2026/07/26 08:17 UTCدریافت: 2026/08/15 01:39 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:39 UTC
شرح حالی در وبگاه میدل ایست آی چرا در تهران ماندم؛ روایتی شخصی از بمباران تهران توسط آمریکا و اسرائیل ۳۰ آوریل ۲۰۲۶ (۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵) بخش اول ایرانیها با خاک و کشورشان پیوندی عمیق دارند. این چیزی است که بمبها به سادگی نمیتوانند آن را در هم بشکنند.…شرح حالی در وبگاه میدل ایست آی *چرا در تهران ماندم؛ روایتی شخصی از بمباران تهران توسط آمریکا و اسرائیل*۳۰ آوریل ۲۰۲۶ (۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵) بخش دومدر طول ۱۸ روز جنگ، قبلاً هم بمبها نزدیک ما فرود آمده بودند – و هر بار، آهسته شهادتین را زمزمه میکردم، میگفتم «چه کار کنم؟»، و برمیگشتم به کاری که داشتم انجام میدادم.چای خوردن. کتاب خواندن. تلاش برای خوابیدن. کار دیگری نبود. اما این بار فرق داشت. احساس می کردی زمین دارد منفجر میشود. مطمئن بودم خانه همسایه را زدهاند و بعدش نوبت ماست. وقتی بمباران تمام شد، به فکر رفتن افتادم. بعد به فکر بچهگربهها.هیچ کس دیگری به آنها غذا نمیداد. به چیزهایی فکر کردم که اگر بروم باید با خودم ببرم. مهمترین چیزها آلبومهای عکس من بودند، عکسهای کودکیام با مادرم.اما لباسهایش چه میشد؟ وسایلش چه؟ دو روز بعد فهمیدم گربه دیگری از پنجره شکسته — که با نایلون پوشانده شده بود — بالا آمده و در کمد اتاق خواب زایمان کرده بود. حالا بچهگربههای بیشتری داشتم. مسئولیت بیشتر. و بمبها همچنان میریختند.*بازگشت*شش ماه از نسلکشی غزه میگذشت که میدانستم اسرائیل سراغ ایران هم خواهد آمد. نقشههای آنچه «اسرائیل بزرگتر» نامیده میشود را دیده بودم. داشتم از خرید برمیگشتم. به محلهام نگاه کردم — جایی که بزرگ شدم، جایی که ۳۰ سال در آن زندگی کردهام، جایی که این همه خاطره با مادرم دارم — و فکر کردم: اگر جنگی شود، مهم نیست کجای دنیا باشم، به ایران برمیگردم.اما بعد از آن شب — بمبها، شیشههای خردشده، جیغ — وقتی باز هم تصمیم گرفتم نروم، مجبور شدم از خودم بپرسم چرا.بعد دیدم تنها نیستم. خانوادههای ایرانی از ترکیه، آلمان، آمریکا برمیگشتند. نه مردان جوانی که برای جنگ فراخوانده شده باشند — دولت ایران آنها را به خط مقدم فرا نخوانده بود — بلکه مردم عادی. زوجهای میانسال. خانوادههایی که بچههایشان را از مدرسههای خارج از کشور درآورده بودند و زیر بمب به خانه برگشته بودند.وقتی تظاهرات در تهران و اصفهان بمباران میشد، مردم فرار نمیکردند. بلندتر «اللهاکبر» میگفتند. عکس زنی را دیدم — بمبی نزدیکش فرود آمده بود. او حتی سرش را برنگرداند. چشمانش روی قرآن مانده بود.پس چرا اوکراینیها به محض شروع جنگ فرار کردند و چنان با ناامیدی سوار قطارها شدند که دانشجویان سیاهپوست بینالمللی جا ماندند؟ و سوریها — چرا جانشان را به دریا زدند تا به اروپا برسند؟ چه فرقی بین ایرانیها و فلسطینیهاست که وقتی بمب میریزد میمانند، یا حتی برمیگردند؟روانشناسی غربی برای آدمهایی مثل من پاسخی دارد. میگوید من بعد از از دست دادن مادرم دچار اندوه پیچیدهام. میگوید از بمبها دچار اختلال استرس پس از سانحه شدهام که مرا درجا میخکوب کرده. انتخاب عقلایی، به باور آنها، فرار است. و این نظریهها منطقیاند — در همان بافت غربی که در آن شکل گرفتهاند.اما من طور دیگری بزرگ شدهام. با شعر فارسی و عرفان ایرانی. با «ریشه در خاک» فریدون مشیری. با طرز دیدن زندگی سهراب سپهری. من دیدگاه غربی را میفهمم، اما با آن همدلی نمیکنم.*ادامه دارد...*🖋نویسنده: غزال تنهایی، پژوهشگر دانشگاه صنعتی شریف تهران و دکترای مهندسی الکترونیک از دانشگاه بیرمنگام بریتانیا.پیوند:middleeasteye.net/opinion/iran-us-israel-…


