نسخه طولانی تری از یادداشت قبل را می توانید در لینک زیر بخوانید:khabaronline.ir/xqcQt
انتشار: 2026/08/11 07:05 UTCدریافت: 2026/08/15 01:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:15 UTC
نسخه طولانی تری از یادداشت قبل را می توانید در لینک زیر بخوانید:khabaronline.ir/xqcQt
پستهای تلگرام — فردین علیخواه
دوست داشتم از پادگان مدرسه بگریزم تا شاید در مقابل تلویزیون آرام بگیرم، ولی افسوس، تلویزیون هم تداوم همان ایدئولوژی مدرسه بود... صورت مجریان برنامۀ کودک مهربان بود، ولی بهشکل محسوسی مراقب بودند مهربان به نظر نرسند! لباسهای تیره، صورتهای بیلبخندی که انگار چند روزی میشد خواب به چشم ندیدهاند، و متنی که مانند کتابهای مدرسه فقط قرار بود ما را «پرورش» دهد! هیچ اثری از زیباییهای زندگی و لطافتهای کودکی در آنجا نبود.•• درحسرت زندگی نزیسته | فردین علیخواه- سفارش کتاب از تلگرام (@Info_derang)@derang_pub
کتاب در حسرت زندگی نزیستهبهتازگی از سوی نشر درنگ منتشر شده است. کتاب در باب پدیدههایی است که هرروز در زندگیمان بدانها برمیخوریم و اغلب بیآنکه متوجهشان شویم، مسیر زندگیمان را برای همیشه تغییر میدهند؛ دربارۀ دلخوشیهای کوچکی است که از کف میروند و سالها بعد در قالب حسرتی گزنده به جانمان میافتند؛ دربارۀ شکاف میان آنچه بهراستی زیستهایم و آنچه میتوانستیم زندگیاش کنیم. بریدههایی از آن را باهم ببینیم:•• ما ایرانیها هرروز بیشتر از دیروز نگرانیم. امروزمان از فردایمان بهتر، ولی از دیروزمان بدتر است! ریشۀ این سراسیمگیها، وجود اختلال، عدمقطعیت و پیشبینیناپذیری است. این روزها ثبات برای ما به نوستالژی بدل شده است. آنچه در زندگی روزمرۀ ما قابلپیشبینی است فقط وقوع اختلال جدیدی است که تازه نمیدانیم دقیقاً چیست و چه زمانی بر زندگی ما هوار خواهد شد، ولی یقین داریم که دیر یا زود خواهد آمد.•• وقتی سن آدم بالا میرود، داشتن آن چیزی که زمانی با سماجت در پیاش بودی بیمعنا میشود ولی خیال آن خواسته، همچنان با سماجت به تو چسبیده و رهایت نمیکند... هر آدمی در جایی و در زمانی از زندگیاش چیزی را جا گذاشته است، و گاهوبیگاه برمیگردد و با حسرت به آن نقطه از زندگی نزیستهاش خیره میشود.•• همانطور که جای خالی آدمهای ازدسترفته را هیچچیزی نمیتواند پُر کند و همیشه غم فقدانشان همراه ماست، جای خالی اشیایی که در زمان مناسب به دست نیامدهاند هم بهسختی پُر میشود. بعضی وقتها گویی اشیای لعنتی هم جان دارند، زندهاند و آدم با آنها ارتباط عاطفی و حسی برقرار میکند.•• دوست داشتم از پادگان مدرسه بگریزم تا شاید در مقابل تلویزیون آرام بگیرم، ولی افسوس، تلویزیون هم تداوم همان ایدئولوژی مدرسه بود... صورت مجریان برنامۀ کودک مهربان بود، ولی بهشکل محسوسی مراقب بودند مهربان به نظر نرسند! لباسهای تیره، صورتهای بیلبخندی که انگار چند روزی میشد خواب به چشم ندیدهاند، و متنی که مانند کتابهای مدرسه فقط قرار بود ما را «پرورش» دهد! هیچ اثری از زیباییهای زندگی و لطافتهای کودکی در آنجا نبود.•• در دهۀ شصت معلمان همواره توصیه میکردند که از ضمیر «من» استفاده نکنیم. میگفتند «من» نشانۀ غرور و تکبر است و این در حالی بود که من مغرور نبودم، بلکه فقط میخواستم فردیت داشته باشم؛ قصد داشتم تا در فشار سنگین سرکوب اجتماعی برای شبیه بودن همه باهم، وجود خودم را اعلام کنم تا حداقل تمایزم از دیگری مشخص شود. به یاد دارم که روزی یکی از معلمان به همکلاسیام که از ضمیر «من» استفاده کرده بود گفت: «تو نهتنها "من" بلکه "نیممن" هم نیستی!» از نگاه آنها آدمها فقط به شکل «ما» وجود داشتند و «من» بودن جرمی نابخشودنی محسوب میشد.•• در دوران اتحاد جماهیر شوروی، پروپاگاندای حزب کمونیست مدام کارتنخوابان آمریکا را نشان میداد و بهنوعی فریاد میزد که «ای مردم شوروی! ببینید آمریکا چقدر کارتنخواب دارد.» مردم شوروی آن فیلمها را میدیدند و درعینحال دچار پرسشی جدی میشدند: چرا کارتنخواب آمریکایی شلوار جین پوشیده است؟ نکته آنکه، در آن زمان شلوار جین در شوروی جزو کالاهای قاچاق و بسیار گرانقیمت محسوب میشد. تلویزیون حکومت کمونیستی هرقدر هم تلاش میکرد تا نشان دهد مردم آمریکا فقیرند، بینندگان دوباره با حسرت به شلوارهای جین همان فقرا چشم میدوختند.•• ما با دیدن هر رویداد یا هر منظرۀ زیبایی بیآنکه تصمیم بگیریم، تلفن همراهمان را درمیآوریم و با آن مشغول فیلمبرداری یا عکسبرداری میشویم. در چنین موقعیتی دیگر در حال تماشا کردن نیستیم، بلکه انگار این تلفن همراهمان است که دارد از تماشای پدیدهها لذت میبرد و ما فقط به نگاه او چشم دوختهایم.•• گویی هر شیئی داستان منحصربهفردی به همراه دارد. برخی اشیا بهراستی یادآور دورانی از زندگی ما هستند و دوست نداریم آنها را کنار یا داخل سطل زبالۀ شهرداری بیندازیم. برخی اشیای دیگر را با خشم و حتی با عصبیتی جنونآمیز دور میاندازیم چراکه بدینترتیب میخواهیم هیچ نشان یا یادگاری از واقعه یا دورانذخاصی از زندگیمان وجود نداشته باشد. آن اشیا را از خودمان دور میکنیم تا درواقع خاطرات بد را از خود برانیم، خاطراتی که به یادآوردنشان کاممان را تلخ و حالمان را بد میکند. ما با داشتن یا نداشتن اشیا میکوشیم خاطرات بخشی از زندگیمان را حفظ، و بخشی دیگر را محو کنیم.- میتوانید کتاب را طریق یکی از روشهای زیر سفارش دهید:- پیام به تلگرام ما (@Info_derang)- دایرکت اینستاگرام ما (Derangpub)- مراجعه به وبسایت ما (derangpub.com)@derang_pub
دوستان خوبم،اگر در این سالها جستارهایم درباره زندگی روزمره ایرانی و جامعه ایران را خواندهاید و دوست داشتهاید یا برایتان مفید بوده، شاید «در حسرت زندگی نزیسته» هم برایتان خواندنی باشد.اگر کتاب را خواندید و با آن ارتباط برقرار کردید، خوشحال میشوم آن را به دوستانتان هم معرفی کنید.این همراهی و حمایت شما برای من واقعاً دلگرمکننده است.ممنونم از محبت و همراهیتان. ❤️در پست بعدی نحوه سفارش کتاب آمده است👇🏽👇🏽👇🏽
کتابفروشی و حساب بانکی؛ مسأله این استفردین علیخواه🔺ایده این نوشته را در گفتوگو با یکی از دانشجویانم پیدا کردم. داشت درباره خانواده و مسیر رشد خودش حرف میزد که جملهای گفت و توجهم را جلب کرد: «من سرمایه فرهنگی را از مادرم گرفتهام و سرمایه اقتصادی را از پدرم.»🔺جمله کوتاهی بود، ولی به نظرم ایده جالبی در خودش داشت. با خودم فکر کردم که گاهی زن و مردی زندگی مشترکشان را با شرایطی نسبتاً شبیه به هم شروع میکنند، ولی چند سال بعد، وقتی به زندگیشان نگاه میکنید، انگار هر کدام در یک مسیر متفاوت حرکت کردهاند. یکی بیشتر به سمت کار، کسبوکار و افزایش درآمد رفته و دیگری بیشتر به سمت تحصیل، مطالعه، کتاب و تجربههای فرهنگی. در ظاهر هر دو در حال پیشرفتاند، ولی سؤال این است که آیا هنوز در یک جهان زندگی میکنند؟🔺این تفاوت را میتوان با دو تصویر ساده نشان داد: کتابفروشی و حساب بانکی. برای بعضی از مردان، افزایش درآمد، توسعه کسبوکار، خرید خانه و دستیابی به امکانات بیشتر، نشانه پیشرفت و موفقیت است. در مقابل، برای بعضی از زنان، ادامه تحصیل، خواندن کتاب، رفتن به کتابفروشی، شرکت در کلاسهای فرهنگی، دیدن فیلم و تئاتر و تجربههای تازه، نشانه رشد و پیشرفت است.🔺البته این تقسیمبندی مطلق نیست. زنان بسیاری هستند که در فعالیت اقتصادی موفقاند و مردان بسیاری هم اهل مطالعه و فعالیت فرهنگیاند. مسئله این نیست که زنان فرهنگیاند و مردان اقتصادی. مسئله این است که گاهی زن و مردی که زندگیشان را کنار هم شروع کردهاند، به مرور زمان در دو مسیر متفاوت رشد میکنند و این دو مسیر، کمکم بر نوع نگاهشان به زندگی اثر میگذارد.🔺در جامعهشناسی از مفهومی به نام «سرمایه فرهنگی» صحبت میشود. سرمایه فرهنگی فقط مدرک دانشگاهی نیست؛ کتابهایی که خواندهایم، چیزهایی که یاد گرفتهایم، آدمهایی که با آنها معاشرت کردهایم و تجربههایی که داشتهایم، به مرور جهان ذهنی ما را میسازند. در مقابل، کار، درآمد، پسانداز، خانه، ماشین و کسبوکار، سرمایه اقتصادی ما را شکل میدهند.🔺مسأله از جایی شروع میشود که این دو نوع سرمایه در یک زندگی مشترک با سرعتهای متفاوت رشد کنند. ممکن است مردی هر روز بیشتر کار کند، درآمدش افزایش پیدا کند و بیشتر با آدمهای محیط کار و کسبوکار معاشرت داشته باشد. همسر او هم ممکن است در همین سالها درس بخواند، کتاب بخواند، در کلاسهای مختلف شرکت کند و با آدمهای تازه آشنا شود. هر دو در حال رشدند، اما تجربههایشان دیگر شبیه هم نیست.🔺بعد از مدتی ممکن است زن درباره کتابی صحبت کند که خوانده و مرد چندان نفهمد چرا این کتاب باید اینقدر مهم باشد. مرد درباره یک معامله یا موفقیت کاری حرف بزند و زن نفهمد چرا این موضوع باید تا این اندازه ذهن او را مشغول کرده باشد. یکی بگوید: «این فیلم را دیدی؟» و دیگری بگوید: «آخرش چه فایدهای دارد؟» یا یکی بگوید: «برای بچه ها کتاب بخریم»، و دیگری پاسخ دهد: «چرا پول را حرام می کنی؟»🔺کمکم مسئله فقط تفاوت در علاقهها نیست. دو نفر دارند با دو معیار متفاوت درباره «زندگی خوب» فکر میکنند. یکی بیشتر با مفاهیمی مثل امنیت مالی، درآمد و امکانات زندگی درگیر است و دیگری بیشتر با معنا، مطالعه، هنر و تجربه. حتی دوستانی که هر کدام در این مسیر پیدا میکنند نیز ممکن است متفاوت باشند. یکی بیشتر با آدمهای محیط کار و دیگری با آدمهایی که از طریق دانشگاه، کتاب، کلاس و فعالیتهای فرهنگی با آنها آشنا شده است.🔺گاهی زوجها تصور میکنند مشکلشان این است که دیگر همدیگر را دوست ندارند. شاید همیشه اینطور نباشد. گاهی هنوز عشق وجود دارد، اما تجربههای مشترک کمتر شده است. دو نفر هنوز زیر یک سقف زندگی میکنند، اما هر کدام با بخشی از جهان زندگی میکنند که دیگری کمتر میشناسد.🔺به باور من، داشتن سرمایه اقتصادی یا فرهنگی، هیچکدام به خودی خود مسئله نیست. هر دو ارزشمندند. مشکل از جایی شروع میشود که میان این دو جهان پلی از گفتوگو و کنجکاوی ساخته نشود. زندگی مشترک فقط کنار هم بودن نیست. شاید مهمتر از همه این باشد که دو نفر بتوانند جهانهایی را که در طول زندگی ساختهاند، دوباره با هم به اشتراک بگذارند.🔺حساب بانکی میتواند زندگی را راحتتر کند و کتابفروشی میتواند جهان ذهنی آدم را بزرگتر کند. مسأله این نیست که کدامیک مهمتر است. مسأله این است که اگر یکی فقط حساب بانکیاش را بزرگ کند و دیگری فقط کتابخانهاش را، آیا هنوز چیزی میان این دو جهان باقی مانده است که هر دو دربارهاش با هم حرف بزنند؟@fardinalikhah
ادامه جستار: وقتی آینده جای اکنون را میگیرد▪️افق، چیزی است که مسیر را نشان میدهد. هیچکس به سمت افق راه نمیرود تا روی آن زندگی کند. افق قرار نیست خانه ما باشد؛ فقط جهت را نشان میدهد. اما ما، بیآنکه متوجه شویم، آینده را از افق به خانه تبدیل کردهایم. همه اسباب زندگی را بردهایم آنجا و امروز را خالی گذاشتهایم. برای همین است که گاهی آدمهایی را میبینیم که به همه هدفهایشان رسیدهاند، اما نمیدانند با زندگیشان چه کنند. سالها دویدهاند، اما دویدن؛ خودِ زندگی شده است. مقصد که میرسد، باز مقصد دیگری از راه میرسد.▪️شاید به همین دلیل، جمله عیسی اینقدر تکاندهنده است. او نمیگوید از تمرین خسته شدهام یا دیگر فوتبال را دوست ندارم. او از چیز دیگری حرف میزند؛ از لحظهای که آینده، دیگر امید نیست؛ باری است که بر دوش اکنون افتاده است.از خودم میپرسم چند سال از زندگی ما صرف آماده شدن برای زندگی شده است؟ و اگر روزی به آن آیندهای که اینهمه برایش دویدهایم برسیم، آیا هنوز چیزی از امروز برای زندگی کردن باقی مانده است؟▪️قصد داشتم این جستار را ادامه بدهم؛ از اینکه چگونه گاهی گذشته هم میتواند اکنون آدمها را نابود کند، از خاطرات، حسرتها و زخمهایی که به جای آنکه پشت سر بمانند، در لحظهی حال زندگی میکنند. اما گفتن از این موضوع را به جستاری دیگر میسپارم.@fardinalikhah*منتشر شده در گیل خبر
وقتی آینده جای اکنون را میگیرد▫️فردین علیخواه ▪️چند شب پیش، در حال تماشای سریال امتیازات «Privilèges» ساختۀ ماری مونژ و ولادیمیر دو فونتنه، محصول فرانسه (۲۰۲۶)، بودم که جملهای مرا از ادامه داستان جدا کرد. از آن جملههایی که ناگهان دیگر تصویر را نمیبینی؛ فقط کلمات در ذهنت میمانند و شروع میکنند به راه رفتن.چند روزی بود که عیسی حال و روز عجیبی داشت. بیشتر وقتها روی مبل مینشست، ساکت بود و کمتر حرف میزد. انگار چیزی در درونش خاموش شده بود؛ احساس میکرد آرامآرام از زندگی خودش فاصله گرفته است. عیسی برای مسابقات فوتبال به فرانسه آمده و رؤیای پیوستن به پاریسنژرمن را دنبال میکند.▪️ادل، یکی از خدمتکاران هتل، متوجه حال او میشود. در یکی از همان لحظهها، نگاهش به میز عسلی کنار مبل میافتد؛ جایی که بطری مشروب و قرصها دیده میشود. به آنها اشاره میکند و با نگرانی به عیسی میگوید:«داری زندگی و آیندت را تباه میکنی.»و عیسی جواب میدهد: «آیندم داره زندگیم رو تباه میکنه. خانوادم رو نمیبینم، هیچکس رو نمیبینم. فقط دارم میدوم؛ نمیدونم برای چی.»چند دقیقه بعد، دیگر حواسم به سریال نبود. همان یک جمله، ذهنم را به جاهای مختلف برد:▪️اول، به سالها پیش. به عکسی که از نفر اول کنکور تجربی منتشر شده بود. دختر نوجوانی وسط اتاق نشسته بود و دور تا دورش را کتابهای تست گرفته بودند؛ کتابهایی که گفته میشد همه را سطر به سطر خوانده است. آن عکس برای خیلیها تصویر موفقیت بود. من اما هر بار که آن را میبینم، نگاهم از چهره دختر میگذرد و روی کتابها میایستد. به این فکر میکنم که چند بهار، چند عصر تابستان، چند مهمانی خانوادگی، چند کتاب غیردرسی و چند قدم زدن بیهدف، زیر آن انبوه کتابها دفن شدهاند.▪️بعد ذهنم به سمت برخی دانشجویان پزشکی رفت؛ دانشجویانی که در سالهای اخیر با آنها گفتگوهای طولانی داشتهام و در میان بعضی از آنها، با سایهی سنگین فکر خودکشی روبهرو شدهام. آنچه در این گفتگوها برایم تکاندهنده بود، فقط ترس از شکست یا ناکامی نبود؛ تعارضی عمیقتر بود. آنها میان دو نیروی قدرتمند گرفتار شده بودند: از یک سو ترس از اینکه به اندازه کافی موفق نشوند، انتظارات را برآورده نکنند یا آیندهای را که سالها برایش تلاش کردهاند از دست بدهند؛ و از سوی دیگر، اندوهی خاموش از اینکه در این مسیر، بخشهایی از زندگی اکنون را از دست دادهاند. در حرفهایشان میشد غمِ ندیدن دوستان، عقب انداختن شادیهای ساده، احساس گناه هنگام استراحت و حسرت سالهایی را شنید که قرار بود روزی برای زندگی کردن برسند. انگار میان آیندهای که باید ساخته میشد و اکنونی که داشت از دست میرفت، گرفتار شده بودند.▪️بعد ذهنم به سمت برخی و شاید اندک ایرانیانی رفت که از کشورهای توسعهیافته به ایران بازگشتهاند. نه چون آیندهای نداشتند، بلکه چون احساس میکردند آینده، همه چیز را بلعیده است. در روایت بعضی از آنها، چیزی مشترک شنیدهام؛ اینکه کیفیت زندگی فقط با درآمد بیشتر، شغل بهتر یا اضافه کردن تجربهها و سوابق درخشان به صفحهی لینکدین سنجیده نمیشود. گاهی انسان دلش برای چیزهایی تنگ میشود که در هیچ نمودار موفقیتی اندازهگیری نمیشوند؛ برای بوی غذای مادر که در راهپله خانهی والدین به مشام میرسد، برای لحظهای که یکی از اعضای خانواده را در آغوش میگیرد یا خودش در آغوش آنها آرام میگیرد. برای دور هم نشستن کنار میز ناهارخوری، حرف زدن از چیزهای ساده، و قاهقاه خندیدن با دوستان و اقوام. برای همان لحظههایی که شاید در رزومه، صفحهی لینکدین یا فهرست دستاوردها جایی نداشته باشند، اما بخش بزرگی از معنای زندگی را میسازند.@fardinalikhah▪️اینها را کنار هم که میگذارم، احساس میکنم جمله عیسی فقط درباره فوتبال نیست. درباره زمانه ماست. زمانهای که از کودکی به ما یاد میدهد برای آینده زندگی کنیم. آینده، واژه مقدسی است که کمتر کسی جرئت میکند دربارهاش سؤال بپرسد. همه چیز به نام آینده توجیه میشود؛ فشار، اضطراب، رقابت، خستگی، فرسودگی. آنقدر این واژه را تکرار کردهایم که گاهی فراموش میکنیم آینده قرار بود به زندگی معنا بدهد، نه اینکه جای آن را بگیرد. شاید تراژدی دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ از لحظهای که آینده، به جای افق زندگی، جایگزین زندگی میشود.ادامه مطلب در صفحه بعد👇🏽👇🏽👇🏽
