کتاب در حسرت زندگی نزیستهبهتازگی از سوی نشر درنگ منتشر شده است. کتاب در باب پدیدههایی است که هررو…
انتشار: 2026/08/11 18:15 UTCدریافت: 2026/08/15 01:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:15 UTC
کتاب در حسرت زندگی نزیستهبهتازگی از سوی نشر درنگ منتشر شده است. کتاب در باب پدیدههایی است که هرروز در زندگیمان بدانها برمیخوریم و اغلب بیآنکه متوجهشان شویم، مسیر زندگیمان را برای همیشه تغییر میدهند؛ دربارۀ دلخوشیهای کوچکی است که از کف میروند و سالها بعد در قالب حسرتی گزنده به جانمان میافتند؛ دربارۀ شکاف میان آنچه بهراستی زیستهایم و آنچه میتوانستیم زندگیاش کنیم. بریدههایی از آن را باهم ببینیم:•• ما ایرانیها هرروز بیشتر از دیروز نگرانیم. امروزمان از فردایمان بهتر، ولی از دیروزمان بدتر است! ریشۀ این سراسیمگیها، وجود اختلال، عدمقطعیت و پیشبینیناپذیری است. این روزها ثبات برای ما به نوستالژی بدل شده است. آنچه در زندگی روزمرۀ ما قابلپیشبینی است فقط وقوع اختلال جدیدی است که تازه نمیدانیم دقیقاً چیست و چه زمانی بر زندگی ما هوار خواهد شد، ولی یقین داریم که دیر یا زود خواهد آمد.•• وقتی سن آدم بالا میرود، داشتن آن چیزی که زمانی با سماجت در پیاش بودی بیمعنا میشود ولی خیال آن خواسته، همچنان با سماجت به تو چسبیده و رهایت نمیکند... هر آدمی در جایی و در زمانی از زندگیاش چیزی را جا گذاشته است، و گاهوبیگاه برمیگردد و با حسرت به آن نقطه از زندگی نزیستهاش خیره میشود.•• همانطور که جای خالی آدمهای ازدسترفته را هیچچیزی نمیتواند پُر کند و همیشه غم فقدانشان همراه ماست، جای خالی اشیایی که در زمان مناسب به دست نیامدهاند هم بهسختی پُر میشود. بعضی وقتها گویی اشیای لعنتی هم جان دارند، زندهاند و آدم با آنها ارتباط عاطفی و حسی برقرار میکند.•• دوست داشتم از پادگان مدرسه بگریزم تا شاید در مقابل تلویزیون آرام بگیرم، ولی افسوس، تلویزیون هم تداوم همان ایدئولوژی مدرسه بود... صورت مجریان برنامۀ کودک مهربان بود، ولی بهشکل محسوسی مراقب بودند مهربان به نظر نرسند! لباسهای تیره، صورتهای بیلبخندی که انگار چند روزی میشد خواب به چشم ندیدهاند، و متنی که مانند کتابهای مدرسه فقط قرار بود ما را «پرورش» دهد! هیچ اثری از زیباییهای زندگی و لطافتهای کودکی در آنجا نبود.•• در دهۀ شصت معلمان همواره توصیه میکردند که از ضمیر «من» استفاده نکنیم. میگفتند «من» نشانۀ غرور و تکبر است و این در حالی بود که من مغرور نبودم، بلکه فقط میخواستم فردیت داشته باشم؛ قصد داشتم تا در فشار سنگین سرکوب اجتماعی برای شبیه بودن همه باهم، وجود خودم را اعلام کنم تا حداقل تمایزم از دیگری مشخص شود. به یاد دارم که روزی یکی از معلمان به همکلاسیام که از ضمیر «من» استفاده کرده بود گفت: «تو نهتنها "من" بلکه "نیممن" هم نیستی!» از نگاه آنها آدمها فقط به شکل «ما» وجود داشتند و «من» بودن جرمی نابخشودنی محسوب میشد.•• در دوران اتحاد جماهیر شوروی، پروپاگاندای حزب کمونیست مدام کارتنخوابان آمریکا را نشان میداد و بهنوعی فریاد میزد که «ای مردم شوروی! ببینید آمریکا چقدر کارتنخواب دارد.» مردم شوروی آن فیلمها را میدیدند و درعینحال دچار پرسشی جدی میشدند: چرا کارتنخواب آمریکایی شلوار جین پوشیده است؟ نکته آنکه، در آن زمان شلوار جین در شوروی جزو کالاهای قاچاق و بسیار گرانقیمت محسوب میشد. تلویزیون حکومت کمونیستی هرقدر هم تلاش میکرد تا نشان دهد مردم آمریکا فقیرند، بینندگان دوباره با حسرت به شلوارهای جین همان فقرا چشم میدوختند.•• ما با دیدن هر رویداد یا هر منظرۀ زیبایی بیآنکه تصمیم بگیریم، تلفن همراهمان را درمیآوریم و با آن مشغول فیلمبرداری یا عکسبرداری میشویم. در چنین موقعیتی دیگر در حال تماشا کردن نیستیم، بلکه انگار این تلفن همراهمان است که دارد از تماشای پدیدهها لذت میبرد و ما فقط به نگاه او چشم دوختهایم.•• گویی هر شیئی داستان منحصربهفردی به همراه دارد. برخی اشیا بهراستی یادآور دورانی از زندگی ما هستند و دوست نداریم آنها را کنار یا داخل سطل زبالۀ شهرداری بیندازیم. برخی اشیای دیگر را با خشم و حتی با عصبیتی جنونآمیز دور میاندازیم چراکه بدینترتیب میخواهیم هیچ نشان یا یادگاری از واقعه یا دورانذخاصی از زندگیمان وجود نداشته باشد. آن اشیا را از خودمان دور میکنیم تا درواقع خاطرات بد را از خود برانیم، خاطراتی که به یادآوردنشان کاممان را تلخ و حالمان را بد میکند. ما با داشتن یا نداشتن اشیا میکوشیم خاطرات بخشی از زندگیمان را حفظ، و بخشی دیگر را محو کنیم.- میتوانید کتاب را طریق یکی از روشهای زیر سفارش دهید:- پیام به تلگرام ما (@Info_derang)- دایرکت اینستاگرام ما (Derangpub)- مراجعه به وبسایت ما (derangpub.com)@derang_pub
