خیلی وقتها از «اضطرابِ بیدلیل» شکایت داریم؛ ضربان قلبی که بیهوا تند میشود یا دلشورهای که رهایم…
انتشار: 2026/07/09 08:34 UTCدریافت: 2026/08/01 00:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:11 UTC
خیلی وقتها از «اضطرابِ بیدلیل» شکایت داریم؛ ضربان قلبی که بیهوا تند میشود یا دلشورهای که رهایمان نمیکند. اما در رواندرمانی، واژهای به نام «بیدلیل» کمتر وجود دارد. اضطراب، اغلب نه یک بیماریِ ناگهانی، که *صدایِ درونی است که حقیقتهایِ تلخ را فریاد میزند.**چرا اضطراب میگیریم؟*گاهی ما حقیقتی را در وجودمان سرکوب میکنیم؛ حقیقتی که با ارزشها یا ترسهای ما در تضاد است. برای مثال:از دستِ کسی که دوستش داریم یا رئیسمان خشمگین هستیم (آنچه رخ داد)، اما چون از طرد شدن یا عواقبِ ابرازخشم میترسیم، به خودمان دروغ میگوییم: «نه، من اصلاً عصبانی نیستم»*این تضاد، کجا میرود؟*ذهنِ ما این دروغ را نمیتواند بهسادگی هضم کند. آن خشمِ سرکوبشده، مثل فنری فشرده در ناخودآگاه باقی میماند و چون راهی برای خروجِ سالم پیدا نمیکند، خودش را به شکلِ اضطراب، تپش قلب یا تنشِ بدنی به ما نشان میدهد.پیشنهاد برای تأمل:بهجای فرار از اضطراب یا سرکوبِ بیشترِ آن، کمی درنگ کنید. وقتی آن دلشورهٔ آشنا به سراغتان آمد، از خودتان بپرسید:من الان چه حقیقتی را از خودم پنهان میکنم که جراتِ دیدنش را ندارمشناختِ این دروغهایِ ناخودآگاه، نخستین گام برای بازپسگیریِ آرامشِ واقعی است.




