#داستان_شب تصادفتوی یکی از صندلیهای طبقهی منفیِ یک بیمارستان لاله نشسته بودم و ساندویچ کتلتم را م…
انتشار: 2026/08/15 19:48 UTCدریافت: 2026/08/16 18:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 18:52 UTC
#داستان_شب تصادفتوی یکی از صندلیهای طبقهی منفیِ یک بیمارستان لاله نشسته بودم و ساندویچ کتلتم را میخوردم و با خودم فکر میکردم: «آدم که میآید بیمارستان، به این باکلاسی، چرا باید کتلت مامانپز بخورد؟» بعد، حرف مامانم در سرم پیچید که: «بیمارستان خصوصی سرِ گردنه است؛ آنجا پوست میکنند. همین که مجبور هستیم آقاجانت را آنجا عمل کنیم، خودش برای هفت پشتمان کافی است، فهمیدی؟»توی دلم گفتم: «بله، سرکار علیه.» و گاز محکمی به ساندویچ زدم. مادرم سر همهچیز پول خوب خرج میکند، فقط وقتی به من میرسد، بستهی معیشتی را رو میکند.همینجوری بیهدف به دکترها، پرستاران، بیماران و... نگاه میکردم که دیدم زنی تپل ، لَخلَخکنان، با یک سبد بزرگ گل دارد میآید. خوب که دقت کردم، دیدم چهرهاش آشناست. بله، خانم شریفی بود؛ رفیق شفیق مادرم.راستش، این خانم شریفی یک آدم ناخونخشک و خسیسی است که لنگه ندارد. یادم هست برای تولد ده سالگیام یک بلوز زشت آورده بود که بوی وحشتناک نفت میداد. در نتیجه، دیدنش اینجا واقعاً عجیب بود. فضولیام گل کرد و گفتم بروم جلو و بفهمم داستان از چه قرار است.با لحنی شاد و ساختگی گفتم: «سلام، شهینجان! شما کجا و اینجا کجا؟ عجب تصادفی...» شهینجان تا مرا دید، رنگ از رخاش پرید، اما خودش را نباخت و سریع خودش را جمع کرد و گفت: «عه عه، تویی، پریسا جان؟ تو اینجا چی کار میکنی؟»گفتم: «برای عمل آبمروارید آقاجونم اینجا هستم. یکهو شد؟» شهینجان گفت: «اَخی، ایشالله زودتر حالش خوب بشه. اینجا دکترهای خیلی خوبی داره.» بعد، سنگینی سبد گلش را از این دست به آن دست داد و گفت: «ببخشید، پری جونم، من باید برم ملاقات کسی و دیرم شده. به مامان سلام برسون.»با وجود سنگینی سبد گلش، قدم تند کرد و سریع خودش را به آسانسور رساند و از نظرم پنهان شد . خب، لو نداد به دیدن چه کسی میرود، ولی معلوم شد خوب بلد است برای بعضیها دست و دلباز باشد و ما برایش آن بعضیها نبودیم. سریع گوشی موبایل را از جیبم درآوردم و شمارهی مامان را گرفتم و گفتم: «الو مامان... یه خبر دست اول برات دارم...»متن از #لیلا_دلارستاقی@farsbo
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 7 بازدید تازه در ساعت در این نمونهنخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- کتابدونی · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ۱۱:۳۵
- پارسبان · تطابق دقیق — ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ۳:۵۵
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند

