شعاری که فریاد نمیخواست🔹️از لابهلای جمعیت به زحمت خودم را کشاندم به سمت بنر؛ عرق از شقیقههایم می…
انتشار: 2026/07/15 05:08 UTC
شعاری که فریاد نمیخواست🔹️از لابهلای جمعیت به زحمت خودم را کشاندم به سمت بنر؛ عرق از شقیقههایم میچکید و هرم گرما آتش دلم را شعلهور میکرد؛ چند نفر جلوی بنر ایستاده بودند، پیام را زیر لب میخواندند، به نشانه تایید سری تکان میدادند و میرفتند. 🔹️آسه آسه نزدیکتر رفتم، جوانِ پشت بنر، هنوز تکان نخورده بود؛ با ایما و اشاره صدایش کردم، خم شد سمتم، گوشش را نزدیک آورد، معطلش نکردم و تندی پرسیدم: «از کجا اومدی؟» لهجهاش را نمیشناختم اما او راز باز کرد و گفت: «لار از استان فارس» کوتاه و مختصر.🔹️ناچار وسط جمعیت رمزگشایی از سوالات پشت هم و اسم رمز خبرنگاری را چاره کردم؛ اما به نفس چاق کردن نرسید که گفتم: «چرا این بنر رو آوردی؟» حالا او یک نفس عمیق کشید و دستش را روی پایه چوبی بنر تکیه داد و با چشمهای مهرهای دودو زده گفت: «چون میخواستم یه حرفی بزنم که توی شلوغی تشییع شنیده بشه؛ بدون شعار و بلندگو.»🔹️نگاهش را از من گرفت، به جمعیت خیره شد و با لحنی باصلابتتر از قبل، گفت: «اینکه خون آقا رو فراموش نکنن، مردم اینجا اومدن که بگن مسئولان این خون یادتان نرود!»جزئیات بیشتر را اینجا بخوانید@Farshamedan

