در تپشِ رواق دارالذکر، میانِ داغ و دیدن🔹آنجا که صفها تا انتهای صحن آزادی کشیده شده بود، آفتاب ظهر…
انتشار: 2026/08/19 06:33 UTCدریافت: 2026/08/19 10:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 10:35 UTC
در تپشِ رواق دارالذکر، میانِ داغ و دیدن🔹آنجا که صفها تا انتهای صحن آزادی کشیده شده بود، آفتاب ظهر بر شانههای داغ زائران میبارید اما شعلهی سوزانی که در سینهها روشن بود، حرارت تنور ظهر را بی اثر میکرد.🔹دل توی دلم نبود. بعد از چندین روز که مثل مجنون، از اینجا به آنجا دنبال پیکر آقا دویده بودم و دل نمیکندم، حالا دیگر پیکری در کار نبود و باید مزار او را میدیدم. 🔹صدای گریهای از پشت سرم برخاست و تا سینهی آسمان دوید، میگفت« من چیزی که الان هستم نبودم، چه از نظر حجاب چه اعتقادی!» با دو دستش اشک چشمانش را که گویی تمامی نداشت پاک کرد و گفت «از بعد از ظهر در حرم هستم. بعد از زیارت آقاجانم، امام رضا(ع) با خواندن نماز و زیارتنامه همینجا ماندم تا بتونم بیام داخل رواق دارالذکر.»جزئیات بیشتر را اینجا بخوانید@FarsRazavi

