#فودوشین208_چیزه... میگم که... مهرداد بهت زنگ نزده؟ توی مسیر دانشگاه جلوت رو نگرفته؟ آب دهانم را به…
انتشار: 2026/06/21 06:23 UTC
#فودوشین208_چیزه... میگم که... مهرداد بهت زنگ نزده؟ توی مسیر دانشگاه جلوت رو نگرفته؟ آب دهانم را به سختی فرو دادم. _نه! چطور مگه؟ حالم را که دید، پشیمان شد و تصمیم گرفت فقط تیتری از اخبار را بگوید نه همه اش را. _همینطوری پرسیدم. آخه از وقتی که فهمیده زن طوفان شدی مثل دیوونهها شده. طفلی خیلی دوست داشت. زبانم به سختی چرخید._سحر چیزی گفته؟ تهدیدی کرده؟ _کی مهرداد؟ نه بابا بیچاره فقط میریزه توی خودش. خودت که میدونی چقدر آرومه و از دعوا و دردسر دور. مهرداد همیشه اینطوری رفتار میکرد. توی جمع و پیش هیچکس خودش را خراب نمیکرد و بد نشان نمیداد، مورد قبول و احترام خانواده ام و همه ی فامیل بود بخاطر این خصلتش. _بهش بگو به نفعشه دست از سرم برداره و دیگه به من فکرم نکنه چون دیگه طرفش من نیستم. شوهرمه، طوفان. لبخندی زد و همراه با آن چشمکی._جان! شوهرت؟ چه قشنگ و محکم گفتی، اولین بار بود میشنوم در مورد یکی اینطوری حرف میزنی. حرفی که به زبانم آمده بود را متوجه نمیشدم اگر تذکر سحر نبود، من چه گفتم! _خب حالاخندید و باز صورتم را بوسید و به محض رفتنش همان جا پشت در زانو زدم و اجازه دادم تا فرو بریزم. سحر نمیفهمید که عاقبت این انتخاب بااجبار چگونه مرا بیشتر از قبل در قعر تنهایی و تاریکی فرو برده و هیچکس هم نمیدید درد و درماندگیا م را حین دست و پا زدن در آن. چند نفسِ عمیق کشیدم و باز هم دست گرفتم به در تا کمکم کند برای بلند شدن. خودم را به آشپزخانه رساندم و زیر ظرف روغن را روشن کردم تا کمی گرم شود، اجازه ندادم داغ شود و ریختمش روی برنج. درست برخالف آنچه طوفان خواسته بود. در آن لحظه زورم به همین رسید. شعله های زیر دو قابلمه را کم کردم و برگشتم به طبقه ی بالا.درگیر یک استرس عدم انطباق با شرایط کنونی ام شده بودم، چون من هرگز برای شرایطی که اکنون در آن حضور داشتم هیچ تصور و برنامه ریزی ای نکرده بودم و در حال حاضر کارم شده بود انتظار کشیدن. درِ اتاق خواب طوفان بسته بود، حتی در نبودش هم به خودم اجازه نمیدادم به آن سرک بکشم. چون در نبودش هم سایه اش روی سر خانه اش بود و خیلی زود میفهمید رد و نشان کسی به غیر از خودش را درون اتاقش. اتاقِ من کنار اتاق سینا بود، همان اتاق مهامنِ سابق.یک اتاق شانزده متری با سرویس کرمی و دیوارهای روشن. روی درِ کمد دیواری اش یک آینهی بزرگ تعبیه شده بود که در طول روز که نور در آن منعکس میشد مثل یک شی نورانی در محیط اتاق عمل میکرد و نور ساطع شده از آن، فضا را روشن و دلبازتر میکرد و به اتاق وسعت کاذب میبخشید. این همان چیزی بود که من میخواستم، وسعت و روشنایی. شانه را از روی میزتوالت برداشتم و به موهایم کشیدم، بعد همه را پشت سرم جمع کردم و با یک گیر فلزی هم محکم. ته ماندهای از آرایش سادهای که ظهر قبل از رفتن به دانشگاه روی صورتم پیاده کرده بودم، هنوز باقی مانده بود. یک خط چشم خیلی باریک پشت پلکهایم و یک رژلب مات و کرم پودری که صورتم را روشنتر کرده بود. جلوی آینه تونیک مشکی تنم راهمراه باکل ظاهرم بررسی کردم#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
