#فودوشین209 تونیک را بیشتر و تا نزدیکی ساق پاهایم پایین کشیدم. از ترس اینکه حساسش نکنم قید روسری پو…
انتشار: 2026/06/21 06:23 UTC
#فودوشین209 تونیک را بیشتر و تا نزدیکی ساق پاهایم پایین کشیدم. از ترس اینکه حساسش نکنم قید روسری پوشیدن را زده بودم، هر چند خیلی کم مرا میدید. از ظاهرم که خیالم جمع و راحت شد بدون اینکه چراغ اتاق خواب راخاموش کنم آن را ترک کردم چون قصد داشتم بلافاصله بعد از آماده شدن غذاها برگردم بالا. آرام از پله ها پایین رفتم، در طول روز از بزرگی این خانه و تنهایی اش وحشت میکردم و خوب بود که طوفان تصمیم گرفته بود شبها را در حجره نباشد برگردد. حضور او، بهتر از ترس و حمله های عصبی ای بود که در خلو ت خانه به من دست میداد. مستقیم مسیر آشپزخانه را در پیش گرفتم که ناگهان... _حواست کجاست؟ با دیدنش و شنیدن صدایش وسط سالن غافلگیر شدم و بدنم مثل سابق پاسخی زننده به هر محرک محیطی مانند صدا و نور نشان داد و جیغ کشیدم. _منم! من! نمیبینیم! با تعجب نگاهم میکر د، ندیده بود مثل من. _ترسوندیم سوئیچ و موبایلش را برد و گذاشت روی کانتر. _اینجوری پیش بره خیلی زود بیوه میشی نه مطلقه. دیوونه م کردی به خدااینبار کاپشنش را از تنش بیرون کشید. _دیشب هم وسط خواب با صدای پات از خواب بیدار شدم. نصفه شبی چیکار میکردی؟ با شرم و تحقیر سنگینی دست و پنجه نرم میکردم. _درس میخوندم گرسنه م شد رفتم یه چیزی بخورم. ابروهایش را به نشانه ی جالب بودن پاسخم بالا انداخت. _من میخوام باور کنم، ولی نمیشه. لعنتی! چرا نمیشد گولش زد؟ چطوری میگفتم شب گذشته باز با فکر به اینکه با او ازدواج کردهام و تنها چند اتاق از هم فاصله داریم نتوانسته بودم چشم روی هم بگذارم و مدام آمده بودم در اتاقش و خواب بودنش را چک کرده بودم؟_کار دیگه ای کردم بنظرت؟ رفت سمت مبل یک نفره ی راحتی و کاپشنش را روی پشتی اش انداخت. اینبار نوبت باز کردن بند ساعت مچیاش بود. _خدا عالم و آگاهه. به اینکه چه بگویم فکر میکردم که جلوی چشمم کاپشن و وسایلش را جمع کرد و رفت طبقه ی بالا. توی این چند روز با یک سری از عاداتش آشنا شده بودم. مثلا اینکه الان میرود توی اتاقش، لباسهایش را تعویض میکند و بعد از شستن دست و صورتش برمیگردد پایین تا شام بخورد. وارد آشپزخانه شدم، بشقاب را پر از غذا کردم و قاشق و چنگال و نمکدان و... را هم آماده. صدای قدمهایش رااز پشت سر میشنیدم، نادیده اش گرفتم و خودم را سرگرم ادامه ی کارم کردم. _چرا غذاهات بو نداره؟ لیوان را که گذاشتم کنار بشقاب بلافاصله سرم ر ا بلند کردم تا منظورش را از مطرح کردن این سوال بفهمم. _بو نداره؟ دستانش را از دو طرف توی جیب اسلش تیرهاش فرو برده بود و همین ژستش باعث شده بود بازوهای بزرگش همراه با عضله های بالا تنه اش برجسته شود و کاملا مشخص. _آره. قبلنا که برمیگشتم بوی غذاهای آشپز این خونه تا توی حیاط هم میومد.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
