#فودوشین210حس کردم تارهای صوتی اش کوک نیست. _من چند روز بیشتر نیست که توی خونه ت آشپزی میکنم! برای…
انتشار: 2026/06/21 06:24 UTC
#فودوشین210حس کردم تارهای صوتی اش کوک نیست. _من چند روز بیشتر نیست که توی خونه ت آشپزی میکنم! برای ایراد گرفتن زود نیست؟ غذاهام نه سوخته نه کم نمک و بی مزه ست. یعنی چی که بو نداره؟ زحمتی که برای پختن این غذا... با لحن تند و بدی به میان حرفم پرید. _منت نذار. از منت گذاشتن متنفرم. کوبید روی سینهاش. _این قلبی که اینجا میزنه، اگه بخواد منت تپیدنش رو بزاره درمیارم میندازم جلوی سگ. یا درست نکن یا اینطوری منت هم نذار.باورم نمیشود! از صدایش معلوم بود چقدر بیحوصله است، اما فکر نمیکردم تا این حد باشد! _منت نذاشتم! صندلی استیل را با صدای گوش خراشی روی سرامیکها عقب کشید و پشت میز نشست. دوری از سینا و پر شدن جای خالی اش توی این خانه با من، باعث شده بود، حالش جور نباشد و رفتارش ناجور باشد. _دوغ هم بیار بدون حرف سمت یخچال رفتم، فضای بزرگ آشپزخانه رفت و آمد در هر نقطه از آن را خیلی راحت کرده بود. بطری دوغ را هم گذاشتم روی میز. _چیز دیگه ای لازم نداری؟ میخوام برم توی اتاقم یک قاشق خورشت ریخت روی برنجش._بشین شامت رو بخور بعد برو _گرسنه نیستم صدایش را برد بالا. _گفتم بشین شامت رو بخور. نمیخوام باز نصف شبی از صدای پات بیدار بشم. با هزارتا بدبختی خوابم میبره و چشمام گرم نشده صدای پاهات بیدارم میکنه. این هم نتیجه ی دروغ گفتن! چه زود تاوان گناهم را پس دادم. به ناچار یک بشقاب دیگر به میز اضافه کردم و یک کفگیر برنج کشیدم. کنار او غذا خوردن معذبم میکرد، بااینکه حین خوردن هیچوقت نگاهم نمیکرد، اما همین حضورش کافی بود. _این غذا واسه یه آدم زیاد نیست؟ به محتویات بشقابم اشاره میکرد._زیاد گرسنه نیستم. لیوانش را پر از دوغ کرد و به پشتی صندلی تکیه داد. _گرسنه هم باشی جیره ی غذایی ای که واسه خودت بریدی همین قدره. حتی حین زدن حرفهای عادی هم تن صدایش با یک عصبانیت خفیف همراه بود. _هر آدمی یه گنجایشی داره و ظرفیت منم همین قدره لیوان دوغ را تا ته نوشید. _به قول خاله سودی دختر لاغر به درد زندگی نمیخوره. بدبین شدم نسبت به این حرفش. _چرا؟!چشمان قهوهای و مرموزش را مستقیم دوخت به صورتم. خطوطی روی چهرهاش پیدا بود که نشان از روزهای سخت و دشوار زندگی اش میداد. _چون میگه اولین بچه رو که بزاد خودش جونش در رفته... راست میگه خب! تو خودتم به زور حمل و نقل میکنی وای به حال یه بچه. ته دلم خالی شد، چرا حرف از بچه زد؟ _من قصد ندارم مادر بشم، پس نگرانم نباش. لیوان خالی را که کف دوغ در آن ته نشین شده به سرجای قبلی اش بازگرداند و پوزخندی همرا با صدا زد.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
