#فودوشین232_طوفان خان این همه آدرسِ مسیر بی راهه پرسیدی تا برسی به مسیر اصلی، میدونم که اولین نگران…
انتشار: 2026/06/27 17:43 UTC
#فودوشین232_طوفان خان این همه آدرسِ مسیر بی راهه پرسیدی تا برسی به مسیر اصلی، میدونم که اولین نگرانیت برای سینا و زهراست بعد بقیه. دست آزادم را فرو بردم توی جیب شلوار جینم و روی نوک پا چرخیدم سمت عقب. _دورم ازتون و نگرانتونم چه ربطی داشت! خندید، باصدای بلند و آزاد. _خودت رو برای کسی که میشناست توضیح نده طوفان خان. خب راست میگفت! سوتی داده بودم، این وسط رفع و رجوع کردن به چه کارم می آمد! _عادت ندارم از تهرون و شماها دور باشم. نگرانی یه لحظه هم ومل نمیکنه.صدای مصطفی تغییر کرد، محکم شد و همراه با هشدار. _بسه طوفان... یکمم به فکر خودت باش. زنت خوبه؟ با هم که دعوا نکردین؟ _نه _از این مسافرت کاری نهایت استفاده رو ببر و به خودت و اون دختر اجازه بده جسمتون که نه، بلکه روحتون یکم استراحت کنه. هیچکس به اندازهی تو خسته ی روحی نیست. نگران هیچی نباش من اینجام. مراقب خواهر و برادرت هستم و نمیذارم هیچ لطمه ای به خانواده ت یا مال و کارت برسه. این همه سال مراقب ما بودی، بذار یه بارم مراقب حال خودت و دختری باشی که دیگه زنته.مراقب نباشم؟ انگار که به یک سرباز وطن پرست بگویند سرباز نباش، اسلحه ات را بگذار زمین و دیگر برو پی کارت، و برای یک سرباز چه کاری بجز دفاع و جنگیدن هست؟ هیچ! یا جنگ یا مرگ. _طوفان صدام رو میشنوی؟ به خودم آمدم. _آره بگو سکوت کرد، چشمانم را سمت ساختمان پیشرو بالا کشیدم. نمای آن ترکیبی از آجر و سیمان بود با لا مپهای روشنی که از بیرون آویزان شده بود. قیمتی و لوکس دیده میشد. انتخاب سینایم بود که این شکلی ساخته شود. _داداش؟ پاهایم ایستاد. مصطفی گوشی را به سینا داده بود، گولم زده بود! _داداشم میدونم صدام رو میشنوی. نمیخوام باز ازت خواهش کنم تا اجازه بدی بیام ببینمت. فقط بگو پرتقال تامسونها رو از کی خریدی؟ بگو قربونت برم. بگو؟ نگرانم بود، قلب بیرون از سینه ام. _داداش تو رو خدا جواب بده دارم دیوونه میشم. چرا نذاشتی مثل هرسال خودم برم واسه خرید؟ با کی لج کردی؟ من؟ پس چرا داری به خودت آسیب میرسونی؟دوست داشتم فقط حرف بزند، مهم نبود حرفش چه بود، مهم صدایش بودکه مثل آِب خنک ریخته میشد روی آتش سینهام. _جون آبجی زهرا بگو. جون النا... قسم داد، نشد که سکوتم را حفظ کنم. _قسم نده از اینکه در حد دو کلمه مرا به حرف کشیده بود خوشحال شد. _خب بگو؟ اگه نرفتی پیش نادر... _از سیف الله باغدار خریدم. با انگشت اشاره محکم و پشت سر هم کوبیدم روی صفحه لمسی گوشی تا قطع شود. دوست نداشتم زهرا و سینایم برای هیچ چیز التماس کنند یا نگران شوند #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby


