#فودوشین233 حتی اگرطرفشان من باشم. این را به هردویشان هم گفته بودم، تا زمانی که من هستم، التماس و خ…
انتشار: 2026/06/27 17:43 UTC
#فودوشین233 حتی اگرطرفشان من باشم. این را به هردویشان هم گفته بودم، تا زمانی که من هستم، التماس و خواهش و خم شدن در برابر هیچ بندهای در کار نیست بجز خدا. گوشی باز زنگ خورد. خاموشش کردم و سرم را تا نزدیکی سقف شیروانی ساختمان بلند کردم، آسمان رنگ باریدن به خود گرفته بود و هوا بوی گریه کردن. کلید انداختم توی قفل در چوبی و عمداً پرسر و صدا داخل سالن شدم تا آرامش بفهمد برگشته ام. شاید پوشش مناسبی نداشته باشد یا حتی از حمام بیرون آمده باشد. خوشم نمی آمد کسی از حضورم معذب شود. فقط چراغ دیوارکوب روی تلویزیون روشن بود و بقیه خاموش. نه صدایی بود نه بویی. لوسترهای توی سالن را روشن کردم و سمت چند پله ای که وسط سالن بود، رفتم._آرامش؟ جوابی نداد. این دختر ویلا را با حضورش ترسناک کرده بود. تا چشم و گوش کار میکرد سکوت بود وخاموشی. رسیدم به طبقه ی بالا. اتاقش روبروی اتاقی بود که من شب گذشته در آن خوابیده بودم. _آرامش خونه ای؟ باز جواب نداد. انگشت اشاره ام را گرد کردم و به در کوبیدم. _باتوام؟ اینجایی؟ پاهایم را ثابت نگه داشتم و بالا تنه ام را سمت کلید برق که چند سانت آن طرف تر از درِ اتاق خواب بود، جلو کشیدم._خوابی؟ صدای جا به جا شدنش را روی تخت شنیدم، نمیخواستم برایم دردسر شود، با فکر اینکه نکند قصد خودکشی یا فرار کرده در را بدون اجازه اش باز کردم و داخل اتاق شدم. اولین کاری که کردم روشن کردن لامپ اتاق بود. _چرا صدات میزنم جواب نمیدی؟ پشت به من و سمت پنجره روی تخت دراز کشیده بود و فقط کله اش از روتختی بیرون مانده بود. _چرا مثل کلم پیچ خودت رو پیچیدی؟ تخت را دوز زدم و بالای سرش ایستادم. دستانش را گذاشته بود زیر سرش. _خوابی؟کمی طول کشید تا فاصلهای بین پلکهایش انداخت. _نه رنگ صورتش کمی پریده بود. _الا وقت خوابیدنه؟ مگه ظهر بهت نگفتم واسه شام آماده باش یکی از دوستام شام دعوتم کرده؟ به دستم که کنار کمرم آویزان شده بود، خیره شد. _کی برگشتی؟ پرده را کنار زدم. _دستت رو از زیر سرت بردار خواب نره... یه چند دقیقه ای میشه برگشتم. خونه م رو ماتم کده کردی.خیرسرت زن خونه ای حداقل دم غروب یه چراغ روشن کن. برگشتم سمتش. _چرا بلند نمیشی؟ نمیخوای حاضر شی؟ کمی خودش را سمت پشتی چوبی تخت بالا کشید و بدون اینکه روتختی را از خودش جدا کند، آن را بیشتر سمت گلویش بالا کشید. _من نمیام. سرم را سمتش خم کردم. _نمیای؟ رو گرفت از من. صدایش یکجوری بود! _خودت برو#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby

