#فودوشین234 لبه ی تخت نشستم، جا خورد و تا میتوانست خودش را جمع کرد زیر روتختی. _خودم برم؟ این چه طر…
انتشار: 2026/06/27 17:44 UTC
#فودوشین234 لبه ی تخت نشستم، جا خورد و تا میتوانست خودش را جمع کرد زیر روتختی. _خودم برم؟ این چه طرز حرف زدنه؟ طرف واسه مون ارزش قائل شده. به محض اینکه فهمیده بعد چندسال اومدم رشت بدو بدو اومده دیدنم تا خواهش کنه شام با زنم برم خونه ش اونوقت تو میگی نمیای؟ دست کشید توی موهای فر و بهم ریخته اش. چقدر کلاففه بود. _نمیام، ولم کن... تو رو خدا نه رفتارش نه این برخوردش عادی نبود. _ببینمت؟ چرا اینطوری میکنی؟ خودکشی کردی؟ رگت رو زدی که چپیدی زیر این روتختی و به جای شوهرت اونو محکم بغل گرفتی؟ترسید، آها! نگفتم؟ یه چیزی شده بود. _چرا تا دو بار صدام میزنی و جوابی نمیشنوی یا میبینی یه جا ساکت نشستم سریع فکر میکنی قصد خودکشی دارم؟ چقدر رنگ پریده بود. _آخه هنوز یادمه که چندباری با خودکشی بابات رو تهدید کردی بودی. سابقه داری در امر خودکشی. لبهایش را محکم روی هم فشرد. توی نگاهش هرچی حس بد بود جمع کرده و تحویل من داد. _ازت بدم میاد _منم همینطور عزیزم... حالا هم پاشو آماده شو محکمتر از قبل مخالفت کرد. _نمیام ولم کندیگر مدارا بی فایده بود. برخاستم و دستهایم از دو طرف روی کمرم نشست. _یالا بلند شو. یه کاسه ای هست به اسم کاسه ی صبر. البته برای بقیه کاسه ست واسه من یه فنجون ریزه میزه هم نیست. میدونی که چقدر زود پر میشه و اگه بشه چی میشه؟ انگشتهایش را از دو طرف شقیقه اش کشید توی موهایش و برای لحظهای حس کردم دردی از توی صورتش رد شد. _چرا نمیتونی نه بشنوی؟_چون الان وقت نه شنیدن نیست. چون شعور سرت نمیشه، باید همون ظهر که بهت گفتم این اداها رو از خودت درمیاوردی نه اینکه اولش بگی باشه و بعدش بگی نه. منو مسخره خودت کردی؟ از اینکه پیش رفیقم خرابم کنی خوشحال میشی؟ توی چشمان عسلیاش خبرهایی بود، چر ا من بلد نبودم حرف زبان و نگاه این دختر را؟! _نه! من میخوام بیام، ولی نمیتونم. حرف زدنش بهتر از حرف نزدنش بود. _چرا همیشه با حرفات گیجم میکنی؟ یعنی چی؟ خواست سرش را ببرد زیر روتختی. سریع سمتش خیز برداشتم و روتختی را از توی دستش بیرون کشیدم. جیغ خفیفی کشید._چیکار میکنی؟ ولش کن. روتختی که کنار رفت لباس تنش معلوم شد. _پیرهن منو پوشیدی؟! چنگ می انداخت توی هوا برای پس گرفتت روتختی. _ولش کن، پیرهن تو نیست. صبرم بلاخره سرریز شد. بلند شدم و بازویش را گرفتم و از تخت پایین کشیدم. پیرهن بدبخت من را برده بود. _هم دروغگویی هم دزد؟ یعنی چی لباس منو یواشکی دزدیدی و تنت کردی؟ پاهایش می لرزید و تقلا میکرد برای آزاد کردن بازویش. _دست از سرم بردار#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby


