#فودوشین247صدای پوزخند عصبیاش را شنیدم. _منو ببین؟ پاهایم را بهم چسباندم و نگاهم را پایین تر کشیدم.…
انتشار: 2026/06/30 17:46 UTC
#فودوشین247صدای پوزخند عصبیاش را شنیدم. _منو ببین؟ پاهایم را بهم چسباندم و نگاهم را پایین تر کشیدم. _میگم منو ببین! ترسیدم و سرم را آرام سمت صورتش بالا آوردم. چقدر از دچار شدن به این حالش واهمه داشتم. _تمومش کن، خب؟ از اون لحظه که زنم شدی و تا لحظه ای که مطلقه یا بیوه ی من بشی در برابرت مسئولم. تو هرچی که بخوای و لازم داشته باشی رو باید فقط به من بگی نه هیچکس دیگه. اصلا باید قبل اینکه به اون حال و روز بیفتی بهم میگفتی. من بیرون بودم یه زنگ میزدی و پشت تلفن بهم میگفتی. اینم نمیتونستی؟ من نمیدانستم با وضعیتی که الان در آن قرار گرفتهام چگونه برخورد کنم، من هیچ تجربه ای در این رابطه نداشتم _معلومه که نمیتونستم! آخه من چطوری میتونم این مسائل رو یا مشکلاتی که مربوط به خودم هست رو بهت بگم؟ من نمیتونم! خجالت میکشم. و این جمله ی انتهای حرفم را در نهایت صداقت و بدون هیچ منظوری گفتم من واقعا از این مرد خجالتمیکشیدم. تن صدایش را پایین آورد و حرفهایش را محکم و عصبی زد. _آرامش تو زنمی! هرچقدر چشم دیدن همدیگه رو نداشته باشیم و دلمون به بودن همدیگه خوش نباشه بازمن شوهرتم و در برابرت مسئول! کاری به این رابطه ی تلخ مثل زهرمار بینمون نداشته باش و هرچی میخوای رو فقط ازمن بخواه...درسته من َبدم،ولی نه اونقدری که تو فکر میکنی! منم یه آدمم و این چیزها کمی حالیمه. نیازها و مشکلهای تو مربوط به منم میشن و برام مهم نیست رفع و حل کردنشون چقدر برام سنگین و یا پرهزینه تموم میشه. عقلم برای کنار رفتن صورتم از معرض دیدش فرمان داد، اما یک حس ناشناخته مانع کوچکترین حرکتی شد. لیوان چاییاش را برداشت و کمی از آن نوشید. _سرد شده هنوز گیج بودم. این غول مرا چه جادویی کرده بود! _من الان باید چی بگم؟! وهمین یک سوال سخت بود که از دهانم بیرون آمد. یک حبه قند انداخت گوشه ی لپش و لحنش مثل سابق خشک و جدی شد. _بگو من و آقام یه تیمیم بدون هم یتیمیم. از ناباوری خندهام گرفت. لیوان چایی اش را تا انتها سر کشید و حین بالا دادن یقه ی لباس سفیدش گفت: _تازه از اون شب و توی فروشگاه بودم که فهمیدم گاهی سخت ترین کار دنیا مرد بودنه. وقتی شوهر میشی باید رودار هم بشی. حالا باز جای شکرش باقیه که زن و شوهر واقعی نیستیم تا مجبور باشم برم داروخانه واسه خریدن... _طوفان کافیه! دیدم که لبش به یک سمت کشیده شد._بده که میخوام یخ یک سری چیزها رو بینمون آب کنم؟... اینقدر از شوهر بدت نیاد توی این زمونه کم پیدا میشه. خودت رو نبین بدون رنج صاحب گنجی مثل من شدی، خیلیها واسه بودن جای تو له له و هق هق زدن. اینبار من بودم که خنده ام گرفت، بعد از مدتها دلم خواست بخندم. _پس این حجم زیاد از اعتمادبنفس باعث شده اینقدر گنده و بزرگ بشی. دستانش را روی زانوهای برآمده اش گذاشت و به نقطهای کور و دور زل زد. درست حدس زده بودم، گفتگو با این مرد باعث برطرف شدن سوتفاهم، سو برداشت و رنجشش شد. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
