#فودوشین248 تکه ای از کلوچه را کند و توی دهانش گذاشت. _چایی و کلوچه آوردی و کنارم لب دریا نشستی تا…
انتشار: 2026/06/30 17:47 UTC
#فودوشین248 تکه ای از کلوچه را کند و توی دهانش گذاشت. _چایی و کلوچه آوردی و کنارم لب دریا نشستی تا رفع کدورت کنی و خیالت رو راحت؟ بچهای به خدا! فکر کردی نمیدونم واسه چی از اتاق زدی بیرون و با پاهای خودت اومدی پیشم؟ پیش منی که همیشه بهش پشت میکنی و ازش میترسی؟ نترس! من کاری باهات ندارم و بلایی سرت نمیارم. دلم مثل همین موج دریا به تلاطم افتاد. این مرد که بود؟ مردی که سعی داشت من را بشناسد، من واقعی را...! _چی باعث شده این فکر رو بکنی؟ نگاهم کرد، رنجی که داشت، مثل یک ماسک روی صورتش کشیده شده بود، اما این رنج چه بود؟! _اگه واقعاً قصد دلجویی داشتی ازپفکت هم واسه م می آوردی و اونو باهام تقسیم میکردی. باورم نمیشد، این رفتارها یعنی چه؟ چرا حرفش را میزد و بعدش اینقدر راحت با اثرات حرفهایش برخورد میکرد! _میدونم که قصدت از اینطوری حرف زدن چیه، میخوای گیجم کنی. سکوت کرد و باز نگاهش را کشید سوی دریا و جایی نزدیک به یک قایق شکسته ی سبز که آب دریا را شکافته و روی آن معلق مانده بود. _گفتم چاییت سرد شده بود؟ دستانم مشت شد و دندانهایم روی هم چفت. _گفتی و منم گفتم مهم نیست اگه میخوای خودت برو عوضش کن لبخندی خبیث زد...غوِل عوضی. _آره راست میگی یادم اومد. _کی برمیگردیم؟ تکه ای دیگر از کلوچه را توی دهانش گذاشت. _شاید فردا شاید هم پس فردا. از اینجا موندن خسته شدم و دلم میخواد هرچی زودتر برگردم تهران. بوی شور دریا شمامهام را پر کرده بود و صدای امواج فوق العاده آرامبخش و بینظیر هم گوشهایم را. _چرا؟ بهت خوش نمیگذره؟ آرام لب زد. _نه، با تو خوش نمیگذره. گفته بودم میخواهم با صحبت کردن یک شناخت نسبی از او داشته باشم؟ اشتباه محض کردم، این شناخت نسبی به هیچی رسید. _میدونم چون منم همین نظر رو درمورد تو دارم. بلند شد و ماسه های چسبیده به ساق پاهایش را تکاند. _به این میگن تفاهم! نزدیک شد و توی چشمانم خیره. _درخشش آفتاب توی صورتت باعث شده عسلی چشمات روشنتر بشه. صورتت یه جوری شده! ناخودآگاه خودم را عقب کشیدم تا جایی که از گلیم زیرم فاصله گرفتم و به سطح نرم و مرطوب ماسه ها رسیدم. _الان این تعریف بود یا توهین؟ عقب کشید و قد راست کرد. _توهین چرا؟ مگه دشمنیم یا با هم دعوا داریم؟ برخاستم و بی اهمیت به ماسه های چسبیده به باسن و پاهایم کلاه هودیام را روی موهایم کشیدم. طوفان شلوارش را تا نزدیکی زانوهایش تا زد و در مسیر رسیدن به دریا صندلهایش را روی ماسه ها جا گذاشت. _نگفتم؟ با من بود! _چی؟#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
