#فودوشین249 _نگفتم ازم میترسی؟ از رنگ چشم هات تعریف کردم ترسیدی و سریع موهات رو پوشوندی. و نمیدانم…
انتشار: 2026/06/30 17:48 UTC
#فودوشین249 _نگفتم ازم میترسی؟ از رنگ چشم هات تعریف کردم ترسیدی و سریع موهات رو پوشوندی. و نمیدانم بعدش به چه چیز دیگری فکر کرد که سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و لبش به یک سمت کشیده شد. _بچه جون من ندیده نیستم، هول و شهوتی نیستم. اگه بودم که الان شوهرت نبودم، بابای یکی همسن خودت بودم... اینقدر ازم نترس! او داشت میگفت و من تنها داشتم به پیشروی پاهایش توی آب نگاه میکردم، شبیه پارو آب را میشکافت و جلو میرفت. ناگهان ایستاد و با کج کردن صورتش مچ نگاهم را گرفت. _این مدت کوتاه زندگی کردن با هم رو اینقدر سخت و کوفتیش نکن. چرا هرچی تلاش میکنم تا یکم اوضاع برای هردوتامون ر احت تر بشه تو بدتر خرابش میکنی؟ چرا؟ سکوتم قدرت شکستن ندارد چون زبانم حرفی برای گفتن ندارد، گفتن یها را خودش داشت میگفت دیگر چه نیازی به دروغ و بهانه های مسخره ی من بود؟ از اینکه زنِ دائمی وهمیشگی این مرد نبودم احساس آزادی کردم چون هیچ چیز به مدت طولانی از دیدش پنهان نمی ماند. به طرز شگفت آوری عجیب، خطرناک و زرنگ بود. _تو خیلی بدبینی! من فقط زمان میخوام برای کنار اومدن با این شرایط. به عقب برگشت، موهای ساق پایش خیس و پررنگ شده و به پوستش چسبیده بود. _شام درست کن. با غذای بیرون حال منیکنم. سینی را برداشتم و برای جواب دادن مجبور شدم به تماشایش. _باشه. خودمم خیلی گرسنه مه. گلیم را برداشت و انداخت روی دوشش. _داری تلاش میکنی تا نشون بدی حرفهای من اشتباهه و به خودت فشار میاری تا با همه چیز خیلی عادی برخورد کنی. چرا نمیفهمیدم! نه حرفهایش را نه هدفهایش را نه این واکنشهای دور از ذهنش را...! _بهتر نیست دیگه در این مورد حرفی نزنیم؟ ماسه ها خیلی راحت به پای خیسش میچسبیدند و با هر قدمی که توی دل ماسه ها برمیداشت حجم پاهایش بیشتر میشد. نرسیده به من ایستاد و سینی را هم از من گرفت. _پس عجله کن و شام رو درست کن تا شب بریم بیرون یه دوری بزنیم. و رفت... از پشت نگاهش کردم. این آدم شبیه هیچکدام از آدمهایی نبود که میشناختم. مثل بقیه نبود که فقط تماشایم کند، او مرا میدید! و نباید بترسم از مردی که میدانم مثل بقیه آدمهای زندگیام تنها یک تماشاچی نیست؟! با چند گام بلند خودم را به نزدیکیاش رساندم. بادملایمت را کنار گذاشت و کمی تندتر وزید. _آرامش؟ باز چه میخواست؟ _بله؟ _وقتی میری بیرون یکم پول خرد بذار توی جیبت. قدمهایم کُند شد، تا رسیدن به در چند قدم بیشترنمانده بود. _چرا؟ گلیم را گذاشت کنار پله ها. _تا یکم سنگین بشی و باد نبرت. یهویی یه باد تند بیاد محاله دیگه این اطراف بشه پیدات کرد.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
