#فودوشین254 _یادمه گفتی دیگه ازدواج نمیکنی. گفتی تموم شد، گفتی بودن با هر دختری واسهم حرومه... یهوی…
انتشار: 2026/07/01 18:00 UTC
#فودوشین254 _یادمه گفتی دیگه ازدواج نمیکنی. گفتی تموم شد، گفتی بودن با هر دختری واسهم حرومه... یهویی چی شد که آخرش شد این؟ چرا نمیرفت؟ یا اصلا چرا خودم نمیرفتم؟ من احمق اینجا داشتم چه غلطی میکردم! _دوست ندارم جلوی زنم در مورد گذشته حرف بزنی. من الانم رو ببین نه منی که خیلی وقته ازش گذشته. پاشنه ی کفشهایش بلند بود و با هر قدمی که سمتم برمیداشت صدا میداد. _عوض شدی طوفان! ولی هنوز هم زبونت تلخه و صورتت پر از اخم. دستم ر ا پشت گردنم و روی سینهام کشیدم. سرم از این حد فشار عصبی درد گرفته بود. کوتاه نیامد و گفت: _از دور دیدم که به سیرترشی ها نگاه میکردی... پس هنوز یادت مونده. از گوشه ی چشم به آرامش نگاه کردم، چند خط دیگر به پیشانی اش اضافه کرده بود و بادقت به حرفهایمان گوش میداد. _اشتباه میکنی. هیچ یادی توی خاطر من نمونده. من اینقدر سرم شلوغه و درگیر کار و زندگیمم که وقت نمیکنم به یه ساعت پیش فکر کنم چه برسه به چند سال پیش! دست دخترش را رها کرد و بعد از مکث کوتاهی حرفش را زد. _از شوهرم یه چیزایی در موردت شنیدم. میگفت اسم و رسمت معتبرتر از چک و سفته ست. باخبرم از قدرت و احترامی که پیدا کردی... طی این چندسال پخته شدی واسه همینه اینقدر عوض شدی. سنگینی نگاه آرامش به وزن کیسههای توی دستم اضافه شده و بیشتر از قبل اذیتم میکرد. _آره نگین عوض شدم، ولی نه بخاطر بیشتر شدن سنم و پخته شدن عقلم... دیگر به حضور آرامش اهمیتی ندادم و حرفم را زدم. _من توی یه شب عوض شدم، همون شبی که دلم شکست. همون شبی که له شدم و... نگین انتظار این حرفها را نداشت. _نمیخواستم ناراحتت کنم. آخرین باری که از این فاصله دیدمت چند سال پیش بود و دم دانشگاه... یادته؟ به من حق بده از دیدنت تعجب کنم. خیلی تغییر کردی، توی نگاه آدمها بزرگ دیده میشی. طاقت بیشتر از این ماندن را نداشتم، میترسیدم بحث را به سمتی بکشد که نمیخواستم، که فراری بودم از شنیدنش. _آرامش راه بیفت بریم از جایش تکان نخورد. نگین باز دوباره دست دخترش را که دیگر خسته شده بود گرفت و گفت: _به خونهم دعوتت کنم، مهمونم میشی؟ سمت آرامش رفتم. _باشه برای یه وقت دیگه... فعلا خداحافظ. دستم را مثل چنگال عقاب دور بازوی آرامش حلقه کردم و سرم را سمت گوشش خم کردم. _مگه نمیگم راه بیفت؟ وایسادی به چی گوش میدی؟ ها؟ به دنبال خودم کشیدمش و بدون خداحافظی از نگین سمت ماشین پا تند کردم، اما چند قدم بیشتر نرفته بودیم که آرامش ایستاد و به تندی دستم را از دور بازویش جدا کرد و به شکل زشتی فاصله گرفت. _ولم کن. به من دست نزن#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby

