#فودوشین255 برای لحظهای به عقب برگشتم و دیدم که نگین همچنان به ما نگاه میکند، پس این رفتار آرامش را…
انتشار: 2026/07/01 18:01 UTC
#فودوشین255 برای لحظهای به عقب برگشتم و دیدم که نگین همچنان به ما نگاه میکند، پس این رفتار آرامش را هم دیده بود. _چته؟ مگه خوردمت؟ از روی لباست بازوت رو گرفتم گازت که نگرفتم؟ چرا جلوی چشم بقیه اینقدر رابطهمون رو بی ارزش نشون میدی؟ دیگر کنترلی روی خشمم نداشتم. به محض رسیدن به ماشین خریدها را پرت کردم روی صندلی عقب و بعد از سوار شدن درش را محکم روی هم کوبیدم. آرامش هم سوار شد و سرش را سمت پنجره کنار دستش نگه داشت. _این رفتارها یعنی چی؟ چرا جلوی اون زن اونطوری رفتاری کردی؟ اینقدر برات سخته که نمیتونی واسه دودقیقه هم شده جلوی چشم بقیه فیلم بازی کنی؟ آره؟ جوابم را نداد. با مشت وسط فرمان کوبیدم و سمت ویلا حرکت کردم. تگام تنم گر گرفته بود. _چرا میگم بیا بریم از جات تکون نخوردی؟ منتظر چی بودی؟ میخواستی در مورد من بیشتر بفهمی؟ سرش را آرام سمتم برگرداند. _من اون لحظه هل شدم _دروغ میگی صدایش را کمی بالا برد و خیلی جدی گفت: _تو برام اهمیتی نداری تا گذشته ت بخواد برام مهم باشه... داری حرص و عصبانیتت از دیدن اون زن رو سر من خالی میکنی. در حالیکه تقصیر من نبود اگه توسط اون زنی که نمیدونم چه رابطهای با تو داره غافلگیر شدی. نفس هایم با صدای بلند و تند از بینی ام خارج میشد. این دیدن گند زد به کل روزم و هفتهی پیشرو. _آره تقصیر توئه. اگه بخاطر تو نبود من الان اینجا و توی این شهر نبودم. تو باعث شدی از سینا دور بشم و مجبور باشم خودم پاشم بیام اینجا... سر و ته هرچی مشکله میرسه به تو. به تویی که گند زدی به حال و زندگیم. روی صندلی جا به جا شد و نگاهش سمت من ادامه پیدا کرد. _باورم نمیشه؟ هرچی شد تقصیر منه چون دیواری کوتاه تر از دیوار من پیدا نمیکنی تا دق و دلیت رو سرش خالی کنی؟ به من چه؟ این ازدواج پیشنهاد خودت بود نه من! بیشتر از این حوصله اش را نداشتم. نرسیده به ویلا در کنار جاده توقف کردم و بعد از برداشتن جعبه سیگار از داخل داشبورد پیاده شدم. اگر بیشتر از این توی آن جعبه آهنی و سر بسته کنارآن بمب مخرب میماندم منفجر میشدم. به کاپوت ماشین تکیه دادم و یک نخ به آتش کشیدم. هنوز وقت نکرده بو دم اتفاقات چند دقیقه پیش را مرور کنم و بفهمم که چه شد؟ که نگین چه گفت و من چه جوابی دادم... سرم را سمت بالا گرفتم و دود را فوت کردم توی هوا. خورشید در وسط آسمان خودنمایی میکرد و نورش مستقیم روی صورتم میتابید. حرفهای نگین و خاطرات گذشته مثل قطار با سر و صدای زیاد توی ذهنم سمت جلو حرکت میکردند... انگار که هوا را سمپاشی کرده بودند. سینا درست گفته بود که هوای رشت برای تو سم میشه و سر سبزیش روزگارت رو سیاه میکنه! سرم را پایین آوردم، چشمانم رسید به کف جاده. فیلتر سیگار را پرت کردم جایی همان اطراف و از خودم صدتا فحش خوردم و لعنت شنیدم. حقم بود! از اینکه آن زمان کوتاه هم ایستادم و به حرفهای نگین گوش دادم از دست خودم شاکی بودم. از همان روز اول تا الانش وضع همین بود، در برابر او و هر آنچه مربوط به او بود ضعیف و بی اراده میشدم... اینکه نمیدانستم نگین از این دیدار و خبر ازدواجم و دیدن آرامش و رابطهمان...#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby

