#فودوشین271_سحر و سینا هم با شما بیان کیش. این مدت همش توی فروشگاه بودن و کار کردن. زهرا در حالیکه…
انتشار: 2026/07/05 06:04 UTC
#فودوشین271_سحر و سینا هم با شما بیان کیش. این مدت همش توی فروشگاه بودن و کار کردن. زهرا در حالیکه به مصطفی نگاه میکرد گفت: _آخه نمیشه که! فنجان چاییام به ته رسید. _چرا نشه؟ مصطفی کمی خودش را جلو کشید. _خودت که میدونی مامان بخاطر وضعیت جسمیش نمیتونه با ما بیاد و نمیشه هم که توی خونه تنها مبونه. قرار بود این چند روز رو بره خونه ی سینا تا حداقل شبا ها رو تنها نباشه. خاله دستی به چانهاش کشید._من تنها توی خونه میمونم، چیزیم نمیشه مادر. شما برید یه هوایی عوض کنین. مصطفی زیربار نرفت. _چی میگی مامان؟ نصف شبی نفست تنگ بشه یا ز بونم لال اتفاقی برات بیفته کی میخواد باخبر بشه؟ مسافرت رو میندازیم تابستون. با لحن تندی گفتم: _مگه خونه ی من خراب شده که به حسابش نمیاری؟ خاله منو قابل نمیدونی چند روز مهمونم باشی؟ خاله لبخندی بزرگ زد. _نه مادر این چه حرفیه! نمیخوام مزاحمتون بشم. برخلاف انتظارم آرامش هم دنباله ی دعوتم را گرفت._خاله تشریف بیارید پیش ما. منم توی خونه حوصلهم سر میره. زهرا و مصطفی نگاهی بین هم ردوبدل کردند. میخواسنت با نگاهشان نظر همدیگر را بدانند. سحر هم بلند شد و سمت اتاق خواب رفت. _پس من برم به سینا بگم. البته اگه خواب نباشه. مصطفی روبه خاله کردتا بداند واقعا مشکلی باآمدن پیش ما ندارد. _مامان نظر خودت چیه؟ این مسافرت اونقدر واجب نیست که بخاطرش توی رودربایستی قرار بگیری و قبول کنی. خاله اخم غلیظی کرد و یک دستش را روی کمرش نشاند._مصطفی مگه خونه ی طوفان با خونهی تو فرق داره؟ شما هردوتاتون اولاد من هستین. تازه خونه ی طوفان از سینا بهتره چون حداقل آرامش مثل سحر از صبح تا عصرنمیره سر کار و من توی خونه تنها نمیمونم. بلند شدم و قبل از رفتن سمت اتاق خواب به زهرا گفتم: _فردا وسایل خاله رو جمع کن و قبل رفتن زنگ بزن تا خودم بیام دنبالش. بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی بمانم سمت اتاق پا تند کردم. مغزم از جسمم بیشتر خسته بود. و میدانم که با چند ساعت خوابیدن این خستگی تمام نمیشود بلکه درصد خیلی کمی از آن کمرنگ میشود. با فکر به اینکه اگر تب سینا پایین نمی آمد ممکن بود چه بلایی سرش بیاید ته دلم خالی میشد و از دست خودم حسابی شاکی میشدم.راوی: دردی در امتداد ساق پاهایش تا سرشانه هایش در جریان بود. پاهایش هم بخاطر کفشهای کهنهاش که زیاده بر عمر مفیدشان استفاده میشدند لنگ میزد و باعث کُند شدن قدمهایش شده بود. خسته بود، آنقدری که نمیتوانست حجمی برای میزان خستگی و درماندگیاش مشخص کند. اعضای خانوادهاش را که اطرافش میپلکیدند و مثل خودش در حال تقال برای هضم شرایط بودند کنار میزند تا برسد به درِ اتاق.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
