#فودوشین277ناگهان احساس ضعف به سراغم آمد، هربار که تلنگری از گذشته به زمان حالم زده میشد حال و روزم…
انتشار: 2026/07/06 05:48 UTC
#فودوشین277ناگهان احساس ضعف به سراغم آمد، هربار که تلنگری از گذشته به زمان حالم زده میشد حال و روزم این میشد. خسته، ضعیف و گرسنه. دو روز بود که خاله سودی مهمان خانهی طوفان شده بود و برای من محدودیتهای زیادی ایجاد کرده بود، دیگر مثل قبل آزادی کامل نداشتم و باید جلوی چشمان تیزبینش خیلی بااحتیاط عمل میکردم. من داشتم نقشی را بازی میکردم که از آن متنفر و فراری بودم، نقشِ همسر یک مرد بودن. عقربه ی ساعت روی پاتختی از نیمه شب هم گذشته بود، کتاب را انداختم روی تخت و سمت در رفتم. اول داخل راهرو را چک کردم تا مبادا خاله سودی آنجا باشد و مچ مرا حین بیرون آمدن از اتاقِ مهمان بگیرد. حتی تصور این دستگیری هم رعشه به اندامم میانداخت.راهرو تاریک بود و تنها نور کم جانی از اتاق خواب خاله سودی به بیرون تابیده بود و صدای گفتگوی ضعیفی از آن به گوش میرسید. صداهایی که به راحتی کنجکاویام را برانگیخت و به پاهایم جسارت پیشروی بیشتر ازاین راداد.تا کنار دیوار اتاق روی نوک انگشتان پایم راه رفتم و نرسیده به در ایستادم. در کامل بسته نشده بود و شکاف باریکی برای دیدن ایجاد کرده بود. نفسم را توی سینه حبس کردم و سرم را به چارچوب تکیه دادم، دیگر صدایشان واضح شنیده میشد. _مادر قسمتت نبود، اگر بود به سر نوشتت گره میخورد... چندساله که روحت رو عزادار کردی و قلبت رو سیاهپوش... هر اتفاقی که افتاد تقصیر تو نبود خواست خدا بودومیل بندهش.وسط بحثشان رسیده بودم و نمیدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند! این ندانستن خودش محرکی قوی برای ادامهی این کار زشتم بود، اینکه فالگوش بایستم. _خاله خوب بودم تا اینکه توی رشت... نمیدونم جه جوری بگم، دردم رو نمیتونم به زبون بیارم. پاهایم با شنیدن این حرف از طوفان، میخ شد و توی زمین زیرپایم فرو رفت، دیگر ترک این عمل قبیح از سمت گوشهایم محال بود. _خاله هیچی خوشحالم نمیکنه، الان هرچیزی که بخوام رو دارم ولی حوصلهی لذت بردن ازشون روندارم. آرزویی که اون موقع برای داشتن این چیزها داشتم برام لذت بخش تر از الانه که دارمشون.دستم را روی سینهام گذاشتم و گوشم را تیزتر کردم، دانستن در مورد طوفان خوره شده بود و به جانم افتاده بود. _این حالت واسه اینه که دلخوشی نداری. قید فکر کردن به اون زن رو بزن و بچسب به زن خودت. اونم گناه داره حالا هرجور که به هم رسیده باشین بازم تهش به زن و شوهر بودنتون ختم میشه. اون الان چشمش به دهن توئه، نگاهش دنبال محبت کردن توئه، باهاش اینقدر سرد نباش. حرفهای خاله سودی تیر شد و غرورم را نشانه گرفت، درست به هدف خورد و ترک برداشت._خاله دلم بهش خوش نیست، اونم همینطور. ما جفت هم نبودیم، هیچیمون بهم نمیخوره نه قد و قوارهمون نه فکر و رفتارمون... آخه منو چه به زندگی با یه الف بچه! دستم به دیوار چنگ انداخت و گلویم متورم شد. _اینجوری نگو پسرم. زن و شوهر با عشق و محبته که دلشون بهم جوش میخوره نه با ظاهر و طرز فکر... توی خونهت گرمای یه خانواده بودن احساس نمیشه. همون سردی زمان عذب بودنت رو الانم احساس میکنم. یکی از بزرگترین ریسکهای توی عمرم را کردم و سرم را سمت جلو کشیدم، دیدمشان. خاله سودی روی تختنشسته بود و طوفان روی زمین و پایین تخت. یک دستش را هم گذاشته بود روی پاهای خاله.#ادامه دارد...📚@fazayeadaby


