#فودوشین279 نگاهم را به در بستهی مقابلم دوختم. در اتاق خواب طوفان بود. توی ذهنم هزار حدس و تصور سخت…
انتشار: 2026/07/06 05:50 UTC
#فودوشین279 نگاهم را به در بستهی مقابلم دوختم. در اتاق خواب طوفان بود. توی ذهنم هزار حدس و تصور سخت شکل گرفته بود و توی دلم یکجور اضطراب ناخواسته! کشف راز بزرگی از گذشتهی مردی که سخت ترین حفاظ را دور خودش ساخته و سنگترین قلب را توی سینهاش گذاشته، بی ارزش نبود، خیلی هم مهم بود! _تواز کی اینجایی؟ دیدن طوفان توی تاریکی و در آن وضعیت باعث شد از ترس شانههایم به عقب بپرد و دستم ناخودآگاه روی سینهام بنشیند، ضربان قلبم را زیر دستم احساس کردم، تند و ناآرام بود. _من؟... خب... همین الان... یعنی چیزه... خواستم برم پایین... نه ببین من اول توی اتاقم بود بعد یه دفعه احساس..._خیلی خب بسه! نخواستم توضیح بدی. خاله سودی توی چارچوب در ایستاد و سراپایم را برانداز کرد. _خوبی مادر؟ چرا رنگت مثل گچ شده؟ فشارت نیفتاده؟ ضربان قلبم شدت بیشتری گرفت. _نه خوبم. فقط یکم گرسنمه. البته احساس گرسنگی برای قبل از دیدن طوفان بود،الان سیر بودم طوریکه میخواستم نصف محتوای معدهام را بالا بیاورم. _عزیزم تو برو دراز بکش من یه چیزی برات آماده میکنم.سریع به تقلا افتادم. _نه خاله اصلا حرفشم نزنین! خودم الان میرم یه چیزی میخورم. طوفان دستهایش را از دوطرف روی کمر نشانده و با اخم پررنگی از گوشهی چشم نگاهم میکرد. _خاله تو برو بخواب خودم حواسم بهش هست. توی دلم غوغا بود، نکند حرفم را باور نکرده و فهمیده باشد که بیشتر حرفهایشان را شنیدهام! وای به حالم اگر این حدسم درست باشد. _این چه حرفیه مادر؟ دخترم رنگ به رو نداره! خاله دستم را گرفت و به دنبال خودش سمت اتاق طوفان کشید. از ترس جسمم سنگین شد و پاهایم روی زمین به دنبالم کشیده میشد._طوفان تو هم برو یه چیزی بیار بخوره. روتختی را کنار زد و مرا روی تخت نشاند... روی تخت طوفان! _خاله خوبم بخدا. اینطوری نکنین معذب میشم. شانههایم را گرفت و سمت عقب هل داد. _بس کن تو هم مثل دخترمی، فرقی با زهرا نداری! تا طوفان بیاد یکم اینجا دراز بکش. مقاومتم در برابر فشار دستانش به ثمر نشست و روی تخت دراز نکشیدم. _نه همینجوری خوبه. دراز بکشم حالم بد میشه. با کمی فاصله از من، روی تخت نشست و دستم را در دست گرفت. _مادر چقدر یخی؟ نعوذبالله جن که ندیدی._جن ندید منو دید صدای طوفان باعث شد سریع سرم را بلند کنم، با یک سینی غذا در حال آمدن سمت ما بود. _وا! تو چرا؟ آدم مگه از شوهرش میترسه؟ و من دیدم پوزخند طوفان را. _توی تاریکی دید، ترسید. خاله سینی را روی پاهایم گذاشت و قاشق را توی دستم. _بخور مادر. بخور تا حالت جا بیاد. اشتهایم کامل تعطیل شده بود، فقط میخواستم به اتاق خودم برگردم. _میخورم شما دیگه برید بخوابید. خجالت میکشم بخاطر من به زحمت بیفتین.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby

