#فودوشین281 _خیلی خب. برین بخوابین... ولی قبلش با هم آشتی کنین و این رفتار مسخره رو بیشتر از این کش…
انتشار: 2026/07/06 18:01 UTC
#فودوشین281 _خیلی خب. برین بخوابین... ولی قبلش با هم آشتی کنین و این رفتار مسخره رو بیشتر از این کش ندین. نذارین از چشم هم بیفتین. باید به داخل اتاق برمیگشتم و بعد از اینکه خوابش سنگین شد به اتاق خودم برمیگشتم. _طوفان من امشب در اتاقم رو باز میذارم. واسه نماز صبح بیدار بشم همهی اتاقها رو میگردم، به طبقهی پایینم سر میزنم. زنت رو هر کجا بجز توی اتاق خوابتون ببینم خیلی واسهت بد میشه. دو روزه خودخوری میکنم که نکنه حرف مردم درست باشه و طوفانم عقیم باشه! که مردی پهلونم ناقص باشه. لحن طوفان بیحوصله و خسته بود. _چشم دیگه تکرار منیشه. اینقدرم این مردونگی منو نبر زیر سوال محض رضای خدا. خاله سودی تسبیحش را دور دستش پیچید و با تلخی گفت: _دیگه برین بخوابین... یالاسرم را پایین انداختم و داخل اتاق شدم، طوفان پشت سرم آمد و در را بست. با بسته شدن در احساس کردم که مرا توی گور گذاشتند و فقط مانده رویم خاک بریزند. _طوفان تو رو خدا یه کار ی بکن. جوابی نداد و سمت کمددیواری رفت. صدایم بوی گریه داشت._باتوام میگم من اینجا نمیمونم.پیراهنش را از تنش بیرون کشید، سریع چشم بستم و رو برگرداندم. از شدت ترس و هیجان قلبم توی سینهام جا نمیشد. _وقتی گفتم فعلا نرو واسه همین بود. فکر کردی عاشق چشم و ابروت شدم؟ نخیر! از دیشب خاله هی یه چیزایی میگفت تا بهم بفهمونه که میدونه جدا از هم میخوابیم. منم دم به تله نمیدادم و هی قضیه رو میپیچوندم، ولی امشب حرفاش ثابت شد و همش تقصیر خودته. تی شرتش را تا روی شکمش پایین کشید و سمت تختخواب رفت. نوعی بیخیالی در رفتارش بود که لج آدم را در میآورد. _حالا میگی چیکار کنم؟ ها؟روتختی را کامل از روی تخت جمع کرد و دوتا بالشت را کنار هم گذاشت. _کاری نمیتونی بکنی بجز اینکه بخوابی. حوصلهی دردسر و نصیحت هم ندارم پس کاری نکن خاله باز فکرهای اشتباه بکنه. باورم نشد. _بخوابم؟ کجا؟ اینجا؟ محاله! سکوت کرد. منفعلانه در انتظار تصمیمش ایستادم. _بیا اینو بگیر به روتختیای که توی بغلش جمع کرده بود نگاه کردم. _این چیه؟_یه قسمتش رو بنداز زیرت بقیهشم بکش روی خودت.جاییت بیرون نباشه چون شب بیدار بشم و ببینم دستت یا پات زده بیرون میخورمش.حتی شوخیهای عصبیاش هم مرا دچار وحشت میکرد. _طوفان کافیه! بخدا من امشب اینجا بخوابم میمیرم روتختی را روی زمین پرت کرد و پاهایش را سمتم تند. از ترس به عقب رفتم. _به جهنم که میمیری. مگه من و این اتاق قراره چیکارت کنیم؟ فکر کردی من دوست دارم تو اینجا باشی؟ نه بخدا نه به پیغمر... تو هرچی بیشتر فاصله میگیری من دوبرابر بیشتر احساس راحتی میکنم. یه گوشه از اتاق بگیر بخواب تا صبح بشه. کاری نکن باز دهن خاله باز بشه و یه حرفی بزنه ...#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby


