#فودوشین282 ک بدجوره به غیرتم بربخوره چون اونوقته که جلوی چشم خودش بغلت میکنم و تا خود صبح نمیذارم…
انتشار: 2026/07/06 18:01 UTC
#فودوشین282 ک بدجوره به غیرتم بربخوره چون اونوقته که جلوی چشم خودش بغلت میکنم و تا خود صبح نمیذارم ازکنارم جم بخوری دردت چیه که اینقدر بیقراری؟ که مدام از من و بقیه فراری هستی؟ ها؟ حرف حسابت چیه بگو تا تکلیفم رو بدونم؟ تمام تلاشم را صرف همچنان سرپا ماندنم کرده بودم و چشمانم روی صورت مملو از غضبش تکان نمیخورد. هرچه سوال داشت را پرسید و مثل همیشه جوابی نگرفت... نمیفهمید که من حرف حساب دارم، اما زبانِ گفتنش را ندارم. _صبح تا شب با هزارجور آدم سروکله میزنم، شبها که برمیگردم دیگه حوصلهی این مسخره بازیها رو ندارم. حداقل بذار شبها توی خونهم یکم مغزم آروم باشه و استراحت کنم.عقب رفت، روتختی را همراه با یک بالش برداشت و به زور توی بغلم انداخت. _بگیر یه گوشه پهن کن و بخواب. هربار که این واکنش من را نسبت به بودن کنارش یا نزدیک شدنش میدید، بی رحم میشد و خیلی هم عصبی. _آخه من... فریاد زد. _آرامش تمومش کن، دیگه ادامه نده. اینقدر گو ه نکن توی اعصابم. بابا این همه زن و دختر! چرا تو نباید شبیه حداقل یه نفرشون باشی؟در جواب سوالش لال شدم. هیچکس تا الان این سوال را به این شکل آزار دهنده ازمن نپرسیده بود. سینی غذا را از روی پاتختی برداشت و روی زمین جلویم گذاشت. _اینم یا بخور یا از پنجره پرت کن بیرون. طوری توی اتاق رفتار میکرد که انگار منی حضور نداشت. روی تختش دراز کشید و دستهایش را به موازات هم باز نگه داشت. روتختی را تا کردم و روی سرامیکهای کنار دیوار پهن. من امشب را چطور به صبح میرساندم؟! روی روتختی نشستم و به دیوار تکیه دادم، تخت طوفان مستقیم جلوی چشمانم بود و خودش هم تحت نظر نگاهم تا مبادا کاری کند. ذهنم برای مجاب کردنم تقلا میکرد و دفعاتی که طوفان کنارم بود و هیچ اذیت و آزاری نرساند را یادآوری کرد._میخوای تا صبح کشیک بدی؟ برای اینکه بیشتر از این ذهنیتش را نسبت به خودم خراب نکنم، سعی کردم تن صدایم عادی باشد. _نه! فعلا خوابم نمیاد. حوصله ندارم دراز بکشم. _پس برق رو خاموش کن. من با این نور نمیتونم بخوابم. تاریکی، چهاردیواری و تنها بودن با یک مرد... این سه عامل مرا بارها به نقطهای رسانده بود که بیخیال جانم شوم و حال این مرد از من میخواست تا خودم فراهمش کنم؟! _نمیشه روشن باشه؟ _نهجوابش کوتاه و قاطع بود و برایش اهمیتی نداشت که از این جواب و طرز بیان چقدر بیزارم. با زدن کلید برق ترسِ غلیظی همراه با تاریکی شفافی اطرافم را احاطه کرد. سرجایم برگشتم و زانوهایم را در آغوش گرفتم و برای دیدن طوفان به چشمانم فشار آوردم. ناگهان دستش را سمت پاتختی دراز کرد و چراغ خواب را روشن. هرچند نورش کم بود، ولی برای من همین هم غنیمت بود. _میخوای من روی زمین بخوابم و تو بیای روی تخت؟ این سوالهای یهویی اش باعث میشد در مواجه بااحساسی که در آن لحظه توی دلم شکل میگرفت سردرگم شوم. _نه من همین جا راحتم#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby


