#فودوشین289دخترک برای نجات از زیر دستش تقلا میکند. پسرک برای اینکه حال دخترک بد نشود، رهایش میکند و…
انتشار: 2026/07/09 05:38 UTC
#فودوشین289دخترک برای نجات از زیر دستش تقلا میکند. پسرک برای اینکه حال دخترک بد نشود، رهایش میکند و به یکباره رفتار و صدایش عوض و ذلیل میشود. _ببخشید اذیتت کردم. من نمیخوام تو رو ناراحت کنم. چرا هیچوقت باهام خوب نیستی؟ من چیزهای زیادی یاد گرفتم و میتونم بهت یه لذت خاص و متفاوت بدم. دخترک به سختی تعادلش را حفظ میکند و ترس از شنیدن حرفهایی که پسرک میزد داشت قلبش را برای ایستادن و دیگر نتپیدن وسوسه میکرد. _معلوم هست چی داری میگی؟ خفه شو کثافت! پسرک میخواست سرش را ببرد لای موهای دخترک و بوی شامپویش را حس کند. کاری که پدرش بارها بازنهایی به غیر از مادرش کرده بود و او هم دزدکی دیده و یاد گرفته بود. _دیگه بیشتر از این نمیتونی ازم دور بمونی. کاش هیچوقت بزرگ نمیشدی اون موقعها که بچه بودی به حرفام گوش میدادی و توی بغلم جا میشدی و الان...دخترک نمیخواهد تنش بیشتر از این میزبان دستهای کثیف و نگاههای شهوت آلود پسرک باشد. از این همه سواستفاده حرصش میگیرد و به سختی جان کندن به ایستادگی در برابرش ادامه میدهد._کدوم بچگی؟ تو همش رو از من گرفتی. یادم نمیاد یه شب بدون ترس و استرس خوابیده باشم. یادم نمیاد دل بدون دلهره یعنی چی؟ جسم بدون درد چه جوریه؟ آرامش داشتن چه شکلیه؟ پسرک آب دهانش را پر سر و صدا فرو میدهد و بی اهمیت به حرفهای دخترک فقط میخواهد دستش را به تن او برساند. حس میکرد اگر لذتی که خودش تجربه کرده را دخترک هم تجربه کند برای همیشه او را برده ی نیازها و احساسات خودش میکند. _من دوست دارم! دخترک از این ابراز علاقهای که بوی تعفن میداد عقش میگیرد. _من ازت متنفرم. تو دیگه هیچ نسبتی با من نداری جز...پسرک از این کوتاه نیامدنش عصبی میشود و با یک حرکت او را به آغوش میکشد. _ نگو... اون حرف رو نزن... عصبانی میشم وقتی اونطوری صدام میزنی. دست پسرک سمت شکاف بین یقهی حوله پیشروی میکند و دخترک نمیخواست تنها چیزی که برایش مانده را هم فدا کند. دستش را به سختی سمت عقب میبرد و شیشهی تقریبا خالی ازعطر را ازروی میز برمیدارد و میکوبد توی سر پسرک. صدای آخ پسرک بلند میشود و او را از توی آغوشش پرت میکند بیرون. _آی سرم... احمق چیکار کردی!پسرک دستش را میکشد توی سرش و انگشتان خیس از خونش را جلوی چشمانش نگه میدارد. _وای خون! دخترک وحشت میکند، ولی احساس پشیمانی، نه! دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود حتی اگر قاتل میشد. _گفته بودم میکشمت پسرک نمیدانست در آن وضعیت چه کاری باید انجام بدهد. اگر کسی در آن حالت سر میرسید همه چیز به نفع دخترک تمام میشد و به ضرر خودش. _نباید این کار رو میکردی. تاوانش رو میدونی چه جوری باید پس بدی؟ دخترک دستش را روی سینهاش میگذارد تا قلبش از سینهاش بیرون نپرد. ضربانش غیرقابل کنترل شده بود.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
