#فودوشین290_بهت گفتم دست از سرم بردار. و بلاخره در جایی اراده ی دخترک درهم میشکند و میزند زیر گریه.…
انتشار: 2026/07/09 05:39 UTC
#فودوشین290_بهت گفتم دست از سرم بردار. و بلاخره در جایی اراده ی دخترک درهم میشکند و میزند زیر گریه. چشمانش ضعیف بودن خودش و قوی بودن پسرک را به رخ تهدیدهایش میکشید. _من تازه... آخ سرم... کارم با تو شروع شده... آخ دارم میمیرم دخترک سمت درِ اتاق میدود و کمی طول میکشد تا قفلش را باز کند نمیخواست کسی در این وضعیت آنها را ببیند. میدود سمت حمام و در را پشت سرش قفل میکند. سینهاش بخاطر ضربات محکم قلبش به قفسهی سینهاش درد گرفته بود. حس میکرد قلبش به جای ضربان دارد مشت میزند. همانجا روی کاشیهای خیس مینشیند و هق میزند. دیگر نمیتوانست، دیگر طاقت ماندن کنار آدمهایی که کنار گوششان این جنایت شکل میگرفت را نداشت. این همه سال بی خبری و نادیده گرفتن اتفاقات ریز و قابل توجه از سمت آدمهایی که وظیفهشان مراقبت از او بود، خسته و دلگیرش میکرد. نه راه فراری میدید نه کسی را که مناسب شنیدن دردش باشد و یک حامی حین برمال کردن این تجاوز. بی پرده صحبت کردنهای پسرک و اینگونه مطرح کردن هوسهایش و نادیده گرفتن نسبتهایی که در این بین وجود داشت دیوانه کننده بود. دیگر نمیدانست باید برای کمی آرام شدن قلبش چه کاری بکنداز این همه فرار و احتیاط و سکوت خسته شده بود. نای زندگی کردن نداشت چون این نا به سوی امیدش کوچ کرده و یک ترکیب خالص از ناامیدی ساخته بود. زندگی اش خالصهای بود از رشوه دادن به سکوتش و تسلیم تهدیدهای پسرک شدن. دلش میخواست برود و آنقدر دور شود که نه دستی به او برسد نه نگاهی. از مر دها بیزار بود. اشکهایش شدت میگیرد، دستش را روی سینهاش میگذارد و محکم میفشارد، بی فایده بود و آرام نمیگرفت. خودش را در آغوش میگیرد تا قلبش توی حصار دستانش محفوظ بماند و بفهمد صاحبش مراقبش هست حتی اگر این صاحب خودش مراقبی نداشته باشد.صدای مادرش را میشنود و میفهمد که با سر خونی پسرش روبرو شده... به اینکه پسرک چه بهانهای برای آن ضربه جور کرده فکر میکند. مطمنئ بود که این بهانه خیلی دور از واقعیت است. با تکیه به دیوار برمیخیزد و همانجا حوله را از تنش بیرون میکشد. لباسهای کثیفش را هم دوباره میپوشد. برایش مهم نبود که تنش را تازه شسته و این لباسها توی سبد رخت چرکها بو گرفته بودند. تپش قلبش بعد از آن همدردی کمتر شده بود و لرزش پاهایش هم قابل کنترل. در حمام را باز میکند و به محض پا گذاشنت توی سالن با مادرش مواجه میشود. _وای دخترم اومدی؟ بیا ببین این طفل معصوم چه بلایی سرش اومده. بچهم مثل گچ سفید شده.دخترک حتی سرش را بلند نمیکند و فقط به مسیر رسیدن تا اتاقش فکر میکند. زن همچنان به صحبتهای لبریز از ترحم و دلسوزیاش ادامه میدهد. _آخه پرسم کی ادکلن رو میذاره روی کمد؟ حداقل یه صندلیای یا پلهای میذاشتی زیر پات تا وقتی خواستی بیاریش پایین اینطوری نخوره توی سرت. دخترک از شنیدن این دلیلی که پسرک جور کرده بودحیرت زده میشود! شبیه یک قاتل ماهر و بلد بود که هر بار روح دخترک را به قتل میرساند و بعدش هیچ رد و اثری باقی نمیگذاشت و همینطور مدرکی برای متهم شدنش. _چه جوری میتونی اینقدر بیتفاوت باشی؟ نمیبینی چه حالی داره؟#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby

