#فودوشین291این حرف زن باعث میشود دخترک نرسیده به اتاق خوابش بایستد و با صدایی سرد و خشک میگوید: _بر…
انتشار: 2026/07/09 05:40 UTC
#فودوشین291این حرف زن باعث میشود دخترک نرسیده به اتاق خوابش بایستد و با صدایی سرد و خشک میگوید: _برام مهم نیست. زن با شنیدن این حرف هین بلندی میکشد. _دخترم چطوری میتونی اینقدر سنگدل و ب یرحم باشی؟ پسرک دست مادرش را میگیرد. _مامان اذیتش نکن. اتفاق بزرگی نیفتاده که همه رو نگران کنی! یه حادثه بود و بخیر گذشت. و خطاب به دخترک هم میگوید: _عافیت باشه خانم بداخلاق دخترک بدون حرف میرود توی اتاقش و باز هم در را پشت سرش قفل میکند. بلافاصله یک دست لباس تمیز از توی کشو بیرون میکشد تا با لباسهای تنش تعویض کند. تپش قلبش باز بیشتر شده بود، طوریکه پاهایش داشت بی حس میشد. روی تخت مینشیند، سرش را میان دستانش میگیرد و محکم فشار میدهد. چشمش به چند قطره خون که روی فرش ریخته بود میافتد. میتوانست بوی خونِ نجس او را توی بینی اش احساس کند. دلش برای جسمش میسوخت. تا کی میتوانست از این تن محافظت کند؟ به خودش قول داده بود که تا پای جان...! صدای خواهرش را هم میشنید، او برخلاف خودش خیلی نگران بود و حتی میخواست با اورژانس تماس بگیرد. دخترک شروع میکند به صحبت کردن با قلبش. تا به او ثابت کند اینبار هم توانسته از پس خودش بربیاید.به سمت چپ سینهاش چنگ میاندازد و با لحنی عصبی میگوید: _آروم باش قلبم... ما فعلا مجبورم که یه رشوه دهنده باشیم! آرامش: دستم رامحکم گرفته بود و به دنبال خودش تا توی خانه کشید. شالم از روی موهایم افتاد پایین پاهایم. _طوفان ببخشید... نایستاد، گوش نداد، نگاه کرد. _یه لحظه وایسا ببین میخوام چی بگم... فقط یه لحظه.تا توی سالن به دنبالش کشیده شدم. خاله سودی با موهای خیس و صورت وحشتزده سمتمان آمد. _وای مادر! چی شده؟ چه بلایی سرت اومده؟ طوفان مقابل خاله ایستاد. ناامید نشدم و برای رهایی از دستش تقلا کردم. باز هم تلاشهایم راه به جایی نبرد. _دعوام شد خاله خاله سودی چشمان نگرانش را مدام میان تقلاهای من و ویرانی طوفان جا به جا میکرد. _با کی دعوات شده پسرم؟ چرا دست این دختر رو اینطور ی چسبیدی؟ طوفان حوصله ی ایستادن و جواب دادن نداشت. قلبم از ترس داشت میایستاد._با یکی که تو نمیشناسیش. خاله باور نکرد و جلوتر آمد. خیسی گونه هایم گره انداخت بین ابروهایش. _این دختر بیچاره داره زیر دستت سکته میکنه ولش کن و بعدش بگو ببینم چی شده که اینطور ی داغونت کرده؟ این زخم و خون چیه روی تن و صورتت؟ طوفان شبیه اسب آمادهی تاخنت پا روی زمین میکشید. _خاله فردا با هم حرف میزنیم الان میخوام با زنم برم توی اتاقمون. تنم شل شد و وحشت توی وجودم پراکنده شد از شنیدن جایی که میخواست مرا ببرد. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby


