#فودوشین298نفس تنگی بود. آنطرف تخت بخاطر نشستن طوفان روی آن پایین رفت و من توی دلم شروع به تکرار جم…
انتشار: 2026/07/10 17:26 UTC
#فودوشین298نفس تنگی بود. آنطرف تخت بخاطر نشستن طوفان روی آن پایین رفت و من توی دلم شروع به تکرار جمالتی کردم که توصیهی روانپزشکم بود. داشتم زیر آن روتختی جان میدادم و این جان از دست دادن به چشم کسی نمی آمد. توی تاریکی هم نگاهم به او بود. فیلتر سیگار را باز پرت کرد گوشهای از اتاق و آرام روی تخت دراز کشید... امشب کارم تمام بود. _گریه نکن میخوام بخوابم با صدایی که از گزند بغض در امان نمانده بود گفتم: _کاری به من نداشته باش... خواهش میکنم.چراغ خواب را روشن کرد و سرش را از روی بالش سمت من چرخاند. نور چراغ روی صورتم افتاد و چشمانم را اذیت کرد. _باهات بد بودم، قبول! ولی هیچوقت بدت رو نخواستم. آبروت رو پیش خانواده و فامیلت خریدم، آبروم رو نفروش. بعد صورتش را سمت سقف کشید و ساعدش را روی چشمانش گذاشت. _بگیر بخواب. اینقدر دله و بیجنبه نیستم که نصفه شبی خفتت کنم. انگار که سینا روی این تخت خوابیده نه تو... امشب ناخواسته یه طوری رفتار کردی و حرف زدی که دلم یه تکون کوچیکی خورد و یاد یکی افتادم که خیلی برام عزیز بود. وگرنه آدم کوتاه اومدن در مورد هرچی که مربوط به من باشه نیستم. به جان زهرام قسم بار دیگه نه بخششی هست نه شنیدن حرفی... طوری غیرتم رو بهت ثابت میکنم و حساب اون بی شرف رو میرسم که تا آخر عمرت با این تاوانی که ازتون گرفتم کنار نیای. روتختی را گاز گرفتم تا صدای گریهام بلند نشود و دستم را روی سینهام گذاشتم تا کمی آرام شود. تخت برایم شده بود یک گودال خیلی عمیق وترس هم شبیه آبی بود که داخل این گودال ریخته میشد. بالا آمدن آب تا گردنم را حس کردم. صدای نفسهای آراَمش که در این فاصلهی نزدیک به گوشهایم میرسید و جسم بی حرکتش که نصف بیشتری از تخت را پر کرده بود این باور را به ذهنم تحمیل میکرد تا حقیقت را بپذیرم. پذیرفتن اینکه باید گاهی شبیه زنِ یک مرد بودن رفتار کنم. اینکه یاد بگیرم اینقدر با ذهنم نجنگم... اینتلاشهایم مثل دود توی هوا غیب شد. چون ترسم بیشتر تلاش کرد تا تصاویری از گذشتهی تیره و تاریک را توی ذهنم روشن کند و اصرار و تاکید داشت تا هر مردی را شبیه او، به تصویر بکشد. اویی که حتی از فاصله های دور هم باز آزارش را به من رسانده بود. دیگر تحمل شب بیداری و کشیک جسمم دادن را نداشتم. از اینکه بخوابم و ناخواسته توی خواب هرکداممان سمت دیگری غلتی بزنیم و... حتی تصورش هم خواب را از چشمانم میگرفت. خودم را بیشتر سمت لبهی تخت کشیدم تا فاصلهام بیشتر باشد. برای طوفان که عاشق زنی دیگر بود شریک کردن تختش با منی که دشمن آرامش و لحظات خوبش شده بودم راحت بود؟ نه! احتمالاً باید سخت باشد و من این دلخوشی کوچک که او میلی به من و تنم ندارد را دنبال میکنم تا حداقل امشب را به صبح برسانم و بعد شاید بتوانم کاری کنم. صبح که برسد طبیعتا کمی ارامتر شده و ممکن بود نخواهد که شبهای بعدی هم تختش را با من شریک شود. دستم که روی سینهام بود به قلبم فشار آورد و طعم اشک را توی دهانم حس کردم... آب از گردنم بالاتر آمده بود و داشت به لبهایم میرسید. طوفان: کمی از سرعت ماشین کم کردم و عینک آفتابی را از روی چشمانم سمت موهایم بالا کشیدم. مصطفی نگاهش را از مسیر مقابلش گرفت و به نیمرخم دوخت.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby


