#فودوشین300 _بهترین میوههای حجرهت رو واسه این بچهها کنار میذاری و بازم راضی نیستی، چرا؟ چهرهی بچه ه…
انتشار: 2026/07/10 17:27 UTC
#فودوشین300 _بهترین میوههای حجرهت رو واسه این بچهها کنار میذاری و بازم راضی نیستی، چرا؟ چهرهی بچه های بهزیستی لحظهای از جلوی چشمم پاک منیشد. هر بار که میدیدمشان روح و روانم به هم میریخت. از بزرگترین نعمت خدا محروم بودند، از داشتن پدر و مادر و خانواده. _مصطفی قیافهی اون پیرمرد و پیرزنهای توی آسایشگاه رو با بچههای توی پرورشگاه یه مقایسه بکن! هردوشون حسرت و غمهاشون شبیه به هم نیست؟ اون پیرزن کنار پنجره که هی حرف نمیزنه رو دیدی؟ پرستارش میگفت تموم دنیا واسهش شده اون پنجرهای که درِ آسایشگاه رو نشون میده و بیست و چهارساعته چشم ازش برنمیداره چون منتظر اومدن اولادشه. حالا بیا توی پرورشگاه و اون پسر بچهی هشت ساله رو یادبیار. اونم مدام چشمش به در و زبون بقیه ست تا بلکه خبری از پدر و مادرش بشنوه. توی این دنیا یه چیزایی بدجوره ناجوره. این بچههای بی سرپرست و بد سر پرست لایق یکی مثل این پدر و مادرهایی هستن که اولاد نمک نشناس دارن. طرف اینقدر بی شرفه که خونهی مادره رو از چنگش در آورده و بعدش مستقیم اون رو از محضر آورده گذاشته آسایشگاه... هرچی به کار خدا و ذات بندههاش فکر میکنم باز سر از هیچکدومشون در نمیارم! مصطفی لبخندی تلخ زد. _گاهی آدمها نسبت به نعمتی که دارن بی لیاقت میشن چون از همون اول دارنش و واسه به دست آوردنش نه دعا کردن نه تلاشی. قدر اون پیرزن و پیرمردها رو من و تویی میدونیم که یه عمر حسرت داشتن پدر و مادر رو داشتیم. اون بچه ها برات عزیز و مهم هستن چون میدونی چقدر مظلوم و پاکن. میدونی که بی کسی و نداشتن خانواده خیلی سخته. _آره! خیلی سخته حرص توی صدایم باعث شد اینبار لبخندش تلخ نباشد. _حداقل خوبه که یکی مثل تو رو دارن سرعتم را کمی بیشتر کردم. _نه بابا! مگه من کیام؟ به چشم خلق بزرگ و گنده هستم وگرنه واسه خدا یه بندهی ریزه میزه هم نیستم. لبخندش را بزرگتر کرد. _آخ طوفان خان... آخ از دست تو... _چیه؟ انگاری دلت ازم پره؟سرش را کمی سمت شانهاش کج کرد و دستگیره ی داشبورد را به بازی گرفت. _هیچکس به اندازهی من، با تو و توی زندگیت نبوده. درست میگفت، گاهی از اینکه اینقدر مرا میشناسد، عصبی میشوم. _منظور؟ لُب کلامت روبگو؟ روی صندلیاش کامل به سمتم چرخید و با لحن خشکی گفت: _گفتن این حرف واسه خودم خیلی سخته پس میدونم شنیدنش واسه کسی مثل تو میتونه خیلی سخت تر باشه... طوفان از رابطهت با زنت خبر دارم. خوب میدونم بینتون هیچی نیست جز سردی و دوری. میبینم هیچ تلاشی نمیکنی تازنت دوِست داشته باشه. طوری رفتار میکنی که هیچکدومتون نتونید قید گذشته تون رو بزنید و بچسبید به الانتون. چرا بعد از این همه سال که خدا واسهت یه زن خوب جور کرده نمیذاری باهاش بهش آرامش برسی؟ چرا واسهش شوهر نمیشی تا واسهت زنانگی کنه و بعدش بفهمی که روزهایی که زن نداشتنی چقدر ساده و الکی گذشته؟ اون آرامشی که زنت بهت میده رو نه سینا، نه زهرا و نه هیچکس دیگه نمیتونه بهت بده. سینا رو ببین؟ تو واسهش چی کم گذاشتی؟ بازم دلش خواست... پریدم توی حرفش. _بس کن مصطفی! تو میدونی ازم چی میخوای؟ اون هنوز مثل یه بچه رفتار میکنه و هیچوقت با مردی مثل من، صاحب خانواده نمیشه. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby

