#فودوشین301منم هزار بار بهتون گفتم که یه بار واسه رسیدن به یه زن تمام عمرم رو دویدم و دیگه نایی واس…
انتشار: 2026/07/10 17:27 UTC
#فودوشین301منم هزار بار بهتون گفتم که یه بار واسه رسیدن به یه زن تمام عمرم رو دویدم و دیگه نایی واسه دنبال یکی دیگه رفتن ندارم. مصطفی کوتاه نیامد. بحثی که بینمان بود، خیلی اذیتم میکرد. _خب اون بچه ست تو که بزرگی؟ پس وظیفته در برابرش بزرگی کنی. وظیفته از خطاها و اشتباهاتش چشمپوشی کنی تا مثل خودت بزرگ بشه و خیلی چیزها رو یاد بگیره. مصطفی از ماجراهای من خبر داشت، ولی توی دل این ماجرا نبود تا بداند گاهی غرورم بخاطر یک حرکت زشت و زننده ای او یا طرز رفتارش چطوری میشکند. _من از آرامش بدم نمیاد، ولی نمیتونم وانمود کنم که دوستش دارم. من اهل نمایش دادن نیستم. هرچی توی دلم باشه باید توی رفتارم پیدا باشه. آره وظیفمه ازش مراقبت کنم و از اشتباهاتش بگذرم، ولی نمیتونم خودم رو مجبور کنم که دوستش داشته باشم. فکر کردی همه چی منم؟ به والله قسم که اون دختر از من متنفره. مصطفی از شنیدن حرفهایم ناراحت شد و حسش را هم راحت نشانم داد. _اینطوری که زندگیتون میشه تلف کردن عمر و مدام انتظار کشیدن واسه روز موعود و جدایی از هم! شما هیچ رابطهی زناشویی هم با هم ندارین تا حداقل... صدایم بالا رفت و عصبی شدم._آقامعلم تو هر چقدر هم به من نزدیک باشی بازم خوش ندارم در مورد این چیزها باهام صحبت کنی. تحمل ندارم بشنوم موضوع چنین بحثی زنم باشه و طرفمم یه مرد. مصطفی منظورم را و همینطور احساسم را در آن لحظه درک کرد و از ادامه دادن کنار کشید. _یه چیزی میگم و تمومش میکنم. من آقا معلم چندسال پیش توی یه کتاب چیزی رو خوندم که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه. زن حکم آب رو داره که از شدت لطافت در هر محیطی قرار بگیره شکل ظرف رو به خودش میگیره. هر مردی از زن خودش ناراضی هست باید علت رو در خودش جستجو کنه جلوی خانهاش نگه داشتم. دستانم از دور فرمان جدا شد و روی پاهایم نشست. مصطفی از ماشین پیاده شد،اما قبل از بستن در سرش را خم کرد و توی ماشین کشید. _تو هم بیا. شام نخوردی زنت هم خونه نیست تا برگرده پیش ما باش. تنهایی میخوای چیکار کنی؟ صورتم به سمتش چرخید. ته ریش مرتب و تمیزی داشت. _برنمیگردم خونه، میرم پیش زنم. نمیخوام بیشتر از این حرف مفت پشتمون ببافن. مصطفی تعجب کرد. _یعنی میری خونهی عموی آرامش؟! _بخاطر برادرم و زنش و زنم مجبورم که برم. باورش نشد، خندهی کوتاهی کرد و دست به چانهاش کشید._من همیشه میگم تو خوبی، ولی بلد نیستی این خوبی رو چه جوری بروز بدی. _در رو ببند که برم... راستی دخترتم به عوض من چندبار محکم ببوس. لبم هوای لپهاش رو کرده. در را بست و در جواب دستی که به نشانهی خداحافظی برایم بالا برده بود بوقی زدم و از او و کوچه دور شدم. نمیخواستم درمورد واکنشی که آرامش نسبت به من نشان میداد با کسی صحبت کنم، حتی اگر آن کس مصطفی باشد. تمام تلاشم در مرحله اول همین شده بود، اینکه تا این مدت زمانی که مشخص نیست و قرار است با من و توی خانهام زندگی کند از من نترسد. دلم نمیخواست برای هیچ زن و دختری ترسناک باشم و باعث ترس. در این چند شبی که مجبورش کرده بودم روی تخت و با فاصله از من بخوابد #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby


