#فودوشین323 _یکی مثل خودتم... مگه میشه تو رو شناخت؟ کلمه ی نه را آرام زیر لب زمزمه کرد و به دنبالم…
انتشار: 2026/07/14 17:23 UTC
#فودوشین323 _یکی مثل خودتم... مگه میشه تو رو شناخت؟ کلمه ی نه را آرام زیر لب زمزمه کرد و به دنبالم وارد مغازه شد. بخاطر اینکه توی ذوقش نخورد همان اسلش را گرفتم به علاوه ی دو اسلش سورمه ای و مشکی و چند تاکاور. بدون حرف کنار هم راه میرفتیم، صدای زنگ موبایلم سکوت بینمان را شکست. چند ساعتی بود که منتظر تماس بهنام بودم. از آرامش فاصله گرفتم و رسیع تماس را برقرار کردم. _الو بهنام؟ چی شد؟ صدای بلند و پر از هیجانش را محکم توی گوشم کوبید. _سلام آقا، همونی شد که میخواستین. امرتون اطاعت شد اونم به بهترین شکل.لبخندی از ته دلم زدم. _میدونستم از پسش برمیای همین یک جملهی تعریفی باعث شد سریع جوگیر شود. _بلاخره منم شاگرد طوفان خانم و یه چیزایی ازش یاد گرفتم. انشالله نتیجه رو ببینین رضایتتون از من بیشترم میشه. حتی از تصور آنچه که میگفت، حالم خوب شد. _دستت درد نکنه. مراقب حجره باش تا فردا خودم بیام به محض قطع تماس و برگشتن سمت عقب دیدم که آرامش دستانش را در آغوش گرفته و نگاهش مشکوک شده. _چی شنیدی که باعث شد صورتت اینقدر باز و خوشحال بشه؟گوشی را توی جیب پشتی شلوار جینم رساندم و کیسه ی خریدها را از او پس گرفتم. _دیگه اینقدر پسرخاله نشو که بخوای تماسهای منم چک کنی. صدای پیامک گوشی را که شنیدم بیتوجه به آرامش که کنارم بود سریع آن را از جیبم بیرون آوردم و وارد تلگرام شدم. بخاطر ضعیف بودن اینترنت یه چند دقیقه ای طول کشید تا عکس ارسالی بهنام باز شد ولی وقتی باز شد آنقدری راضیام کرد که این چند روز نگرانی و انتظار برای دیدن چنین نتیجهای را پاک از یادم برد. برایش نوشتم راضیام ازت_الان میخوری به یکی، حداقل جلوت رو نگاه کن. لبخند را از روی لبم پاک کردم و گوشی را همان جای قبلی گذاشتم و با خیال راحت تمام حواسم را جمع همین لحظات کردم. لباسهای دخترانهای که تن مانکنهای پشت یکی از ویترینها بود چشمم را گرفت. _تو از این لباسها نمیپوشی؟ از دستم دلخور شده بود و خیلی واضح آن را توی صورتش نشانم میداد. _نه به نظرش اهمیتی ندادم و سمت مغازه رفتم. _تو اول بیا از نزدیک ببین بعداینطوری محکم بگو نه. دامنهای چیندار، پیراهنهای پفدار... سنای من عاشق این لباسها بود. لیلا هم از این دامنها میپوشید. آرامش یکی از پیراهنها را برداشت و جلوی صورتش نگه داشت._از نزدیک خیلی خوشگلن دستم را روی پارچه و چین لباسها کشیدم و زخم روی قلبم عمیقتر شد. _من توی تن دیدم خیلی خوشگلن. امتحانشون کن قول میدم پشیمون نمیشی. نمیدانم از پیشنهادم بود که اینطوری ناراحت شد یا گفتن نظرم! _دوباره چی شد؟ واسه چی بق کردی؟ سریع رفتارش را تغییر داد و خودش را سرگرم دیدن بقیه ی لباسها کرد. هر کدام از لباسها را توی تن سنا تصور میکردم و چند تا از دامنها را همانطور که لیلا میپوشید بخاطر اوردم....#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
