#فودوشین324 قلبم از حسرت داغ شد و تا گلویم از آه پر شد. _این خوبه؟ به لباسی که سمت من گرفته بود، نگ…
انتشار: 2026/07/14 17:24 UTC
#فودوشین324 قلبم از حسرت داغ شد و تا گلویم از آه پر شد. _این خوبه؟ به لباسی که سمت من گرفته بود، نگاه کردم. _خیلی! پیراهن سفید با گلهای ریز صورتی که آستینش تور سفید بود و یقهاش هم پر از چین. برای اینکه آرامش متوجهی آنچه داشت در درون قلبم اتفاق می افتادنشود عقلم فرمان به کنترل کردن احساساتم داد. _این چی؟ _اونم قشنگه بدون توجه به سلیقهی آرامش و حتی پرسیدن نظرش از هر لباس و دامن یک مدل برداشتم... اگر مغزم میدانست که قلبم چگونه و با چه درد و سختیای به فرمانش گوش میداد بدون شک سکوت میکرد. همهی اینا رو بسته بندی کنید. _خانم لطفا اول فروشنده و بعدش آرامش بودن که با تعجب و دهان نیمه باز نگاهم میکردند. فروشنده مردد تمام لباسها را از من گرفت و سمت صندوق رفت. _طوفان این همه لباس رو واسه کی خریدی؟! کیف پولم را باز کردم و کارت بانکیام را بیرون آوردم. _واسه تو صدایش کمی بالا رفت. _من؟ آخه با این همه لباس چیکار کنم! کارت را به فروشنده دادم و بعد از گفتن رمزش و پس گرفتن کارت همهی کیسه ها را برداشتم و با هم از مغازه بیرون آمدیم. _همهشون رو به نوبت بپوش. ببین منو؟ باز فکر بد و منحرف نیاد توی اون مغز فندقیت و بگی این یه قصدی از خریدن این لباسها داره. اونایی که یقهشون آخوندی بود و بلندیشون به اندازهی چادر بود را انتخاب کردم. اگه میگم بپوش واسه خاطر اینه که خوشم میاد دختر از این چیزها بپوشه. بهتون میاد. با زور و اصرار دو تا از کیسه ها را از میان انگشتانم بیرون کشید تا به خیال خودش بارم را سبک کرده باشد. _منظورم این نبود. فقط برام سوال شده که یه مرد چرا باید به همچین لباسهایی اینقدر علاقه داشته باشه. من برای این علاقهام هزار و یک دلیل داشتم، اما حتی یکی را هم برای گفتن به آرامش مناسب نمیدانستم. _سوالهات رو از استادهات بپرس نه من. با هر قدم که برمیداشتیم کیسههای توی دستمان به هم میخورد و صدا میداد. بعد از یک ساعت و خریدن چند دست لباس دیگر سمت پارکینگ رفتیم. خریدها را روی صندلی عقب ماشین گذاشتم و به طرف آرامش که جلوی ماشین ایستاده بود، برگشتم. _سوار نمیشی؟ کمی با خودش درگیر شد تا بلاخره راضی شد حرفش را بزند. _میشه فعلا برنگردیم خونه؟ یکم بیشتر بگردیم و کتابهایی که لازم دارم رو بخرم؟ از خستگی به زور روی پای خودم ایستاده بودم. _بریم اولش باور نکرد. _سرکارم میذاری؟ _نه! و قبل از اینکه در ماشین را ببندم تعداد زیاد کیسههای خرید توجهام را جلب کرد. من به قصد خریدن لباس برای خودم آمده بود و حالا از این همه کیسه فقط دوتا برای من بود و بقیهاش برای او بود! _چیزی شده؟ سریع به خودم آمدم و در ماشین را محکم بستم.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
