#فودوشین325 _یاد یه چیزی افتادم... راه بیفت بریم. در نزدیکی من بود، ولی طوری راه میرفت که انگار میت…
انتشار: 2026/07/14 17:24 UTC
#فودوشین325 _یاد یه چیزی افتادم... راه بیفت بریم. در نزدیکی من بود، ولی طوری راه میرفت که انگار میترسید گم شود. چرا من هنوز هم توی رفتارهایش ترس و احتیاط را احساس میکردم! شاید به این خاطر بود که نسبت به همهی رفتارهایش حساس شده بودم. _کتابفروشی دو تا مغازه بالاتره. خدا کنه اشتباه نکرده باشم... یادم نمیاد کی اومدم این کتابفروشی. پاهایش تند شده بود و از من جلوتر زده بود. عصبی شدم و صدایش زدم. _آرامش؟ سریع ایستاد و سمتم برگشت. _بله؟ _وایسا با هم بریم. اینطوری زشته! مرد باید کنار زنش راه بره نه دنبالش. دوباره از آن نگاهها حوالهام کرد. نگاههایی که خیلی راحت میتوانست عصبیام کند از بس که فهمیدنی نبودند. _باشه، حواسم نبود. از کتابفروشی با کتابهایی که اسمشان را نمیدانستم بیرون آمد و همراه با عبور از کنار یک چلوکبابی نفس عمیقی کشید. _چه بوی خوبی داره! خیلی جدی گفتم: _میخوای دور بزنیم دوباره رد بشیم؟ ابروهایش را بالا داد و تن صدایش خیلی آهسته شد. _واسه چی دوباره رد بشیم؟ _مگه نمیگی بوی خوبی داشت؟ خب میگم دوباره برگردیم یه نفس دیگه از اون بو بگیری. چون میدانست چقدر با خسیس بودن دشمن بودم پس حرفم را باور نکرد. _شوخی میکنی؟ _مگه همسن توام که باهات شوخی کنم؟ من چه صنمی با تو دارم که بخوام باهات شوخی کنم؟ اینبار باور کرد چون لحنم تلخ هم شده بود. _میشه برگردیم خونه؟ من یک چیز را در مورد جنس مخالف خوب میدانم، اینکه زود دلشان ترک برمیدارد. حالا یکی بروز میداد، یکی توی خودش میریخت. _بمب مخرب؟ من صنمی با توندارم؟ بلاخره ذات حرفم را شناخت و خندید. این چال گونه های لعنتیاش بعد جوره روی اعصابم راه میرفت. دلیلی نداشت یک لبخند باعث شود همچین چاله های قشنگی روی لپ یک دختر بیفتد. _خیر باشه مخل آسایش؟کی آدرس خنده روبه لبات داده؟ در کوتاهترین زمان ممکن خندهاش را تمام کرد و به صورتش یک حالت عادی داد. سمت عقب چرخیدم و گفتم: _فکر کردی بعد این همه راه رفتن و خستگی زیاد برمیگردم خونه تا تو شام درست کنی و من بخورم؟ اونجوری که خستگیم رو تا آخر عمر تمدید کردم. _دستپختم رو مسخره نکن. بخدا اونقدری که تو میگی بد نیست! در شیشهای را سمت داخل هول دادم و خودم کنار کشیدم تا داخل شود. من در مورد خسته بودنم حقیقت را گفته بودم، ولی لحنم حین گفتنش مسخره شد تا متوجه نشود. من دلم میخواست برگردم خانه و یکی از همین اسلشهای راحت را بپوشم، سرم را زیر شیر آب سرد بگیرم بعد روی فرش چهار زانو بشینم و غذایم را روی سفرهی پهن شده وسط سالن بخورم چون این روش همیشه در برابر خستگی و گرسنگیام جواب داده بود، اما الان مهم خواستهی این دختر بود که دلش غذای بیرون را خواسته بود نه دل من. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
