#فودوشین335منتها نمیخوای قبول کنی. طوفان خان داره چیکار میکنه با دل خواهر کوچولوی من؟ خندهام میگیرد…
انتشار: 2026/07/16 17:42 UTC
#فودوشین335منتها نمیخوای قبول کنی. طوفان خان داره چیکار میکنه با دل خواهر کوچولوی من؟ خندهام میگیرد از این حرف سحر. زیادی خوشبین بود. برای مرتب کردن ظاهرم سمت آینه و کنسولی که در یک گوشه از سالن بود رفتم. آپارتمانشان بزرگ و روشن بود. رنگ پارچه ی مبلها و پردهها به هم نزدیک بود و هارمونی رنگها در کنار هم فضای خانه را خیلی دلنشین کرده بود. مقابل آینهی لوزی شکل روی کنسول ایستادم. چانه ی مقنعه ام کمی کج شده بود، مرتبش کردم. خط چشم سمت چپم هم کمرنگ شده بود. _لباسهایی که از کیش آورده بودم برات رو پوشیدی؟ اندازه ت بود؟ از آینه فاصله گرفتم و به عقب برگشتم. _بحز چندتاش بقیهش به درد من نمیخورد. آخه اون همه لباس خواب و لباس کوتاه رو میخوام چیکار؟ من نمیفهمم چرا باید هرچی که واسه خودت خریدی رو واسه منم بخری؟ همون کفش و مانتو کافی بود. سحر حین انتقال وسایل روی میز به داخل آشپزخانه جواب من را هم میداد. _دستور از بالا اومده بود که از هرچیزی دوتا بگیرم. حرفش را نفهمیدم. بند کوله را روی دوشم انداختم و کنار کانتر سفید آشپزخانه ایستادم. _یعنی چی؟ سحر لیوانها را داخل سینگ گذاشت._هیچی شوخی کردم نمیدانم چرا ولی این جوابش عصبی ام کرد. _سحر چرا با من اینطوری صحبت میکنی؟در لفافه و با ترس؟ آنطرف کانتر ایستاد. _قول بده به طوفان نگی دلم ریخت. _ربطش به اون چیه؟ _اون از سینا خواسته بود که... _واسه م لباس خواب و تاپ و شلوارک بگیرین؟ ابروهایش را بالا انداخت و به تقلا افتاد._نه بخدا! فقط گفته بود زنت هرچی واسه خودش خرید واسه آرامش هم بخره، چون نمیخوام آرامش با دیدن خریدهای خواهرش حسرت داشتن یکیشون رو بخوره. باورم نشد، من انتظار شنیدن حرف دیگری را داشتم! _چرا زودتر نگفتی؟ برای رسیدن به من، کانتر را دور زد. _نگفتم چون طوفان به سینا گفته بود که حرفی نزنه. منم اشتباه کردم گفتم. اسم این حالتی که توی قلبم داشت اتفاق می افتاد را نمیدانم! _نگران نباش چیزی نمیگم... من دیگه باید برم. فقط میخواستم بروم و کمی فکر کنم. _تاکسی تلفنی بگیرم برات؟کفشهایم را از داخل جاکفشی تعبیه شده توی دیوار کنار درِ خروجی بیرون آوردم و برای پوشیدنش زانو زدم. _نه میخوام یکم خرت و پرت بگیرم. در را برایم باز کرد. قبل از رفتن محکم در آغوشم گرفت و گونهام را بوسید. _مراقب خودت باش قربونت برم. به حرفهای من و سینا هم فکر کن و به خودت و زندگی مشترکت فرصت بده تا خوشبخت بشی. هر دو بند کوله ام را روی دوشم انداختم و داخل اتاقک آسانسور شدم. سحر تا لحظهی بستن درِ آهنی و پایین رفتنم ایستاد و نگاهم کرد. همیشه نگاهش به من، از جنس یک نگرانی تمام نشدنی بود.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
