#فودوشین336 به محض رسیدن به لابی با گامهای بلند خودم را به فضای باز و آزاد خیابان رساندم تا قبل از…
انتشار: 2026/07/16 17:43 UTC
#فودوشین336 به محض رسیدن به لابی با گامهای بلند خودم را به فضای باز و آزاد خیابان رساندم تا قبل از رسیدن به سرچهارراه و گرفتن تاکسی فکر کنم. این روزها شبیه یک قناد بودم. از هرچیزی که مربوط به طوفان بود چند پیمانه برمیداشتم و با هم مخلوط میکردم تا یک نتیجهی درست و حسابی به دست بیاورم. من ظرفیت این محبتها را آن هم از سمت جنس مخالف و مردی مثل طوفان نداشتم. اینکه بارها از راههای مختلف متوجه میشدم که به چه شکلی حواسش به من بوده حیرت زده وگاها غافلگیرم میکرد. دو شب پیش هوس شیرینی کرده بود، توی شیرینی فروشی حواس او به چشمان من بود و چشمان من به شیرینی خامه ای ها... وقتی رسیدیم خانه و جعبه را باز کردم، دیدم که دو سوم جعبهی بزرگ شیرینی با نان خامهای پر شده بود. مانده بود تا غروب، ولی خیابانهای این منطقه از شهر همیشه شلوغ و پرتردد بود. برای عبور از خیابان کمی معطل شدم... دلم میخواست حداقل تصویری از لیلا داشته باشم تا ببینم چقدرزیبا بوده که توانسته دل مرد سر سختی مثل طوفان را ببرد و او را عاشق خودش کند. توی تصورم یک دختر قد بلند با موهای لخت و تیره را تصور میکردم که اندام ظریفی داشت و خیلی هم جذاب بود. ویژگیهایی که برای معشوقهی طوفان تصور میکردم را توی ظاهر خودم پیدا نمیکردم. طوفان نسبت به من، کسی که دوستش نداشت اینگونه رفتار میکرد، پس رفتارش با زنی که عاشقش بود چه شکلی بود؟! چرا هر چقدر زور میزدم نمیتوانستم این یکی را حتی تصور کنم؟! عقلم از قلبم پرسید آیا آنطوری که تو دنبال فهمیدن گذشتهی طوفان و آدمهای مربوط به او هستی، او هم دنبال فهمیدن گذشتهی تو هست؟ قطعا نه! تنها کنجکاویاش برای مهرداد بود و بس. برخلاف من، هیچ تلاشی برای بیشتر شناختن من نمیکرد. قلبم گفت،پس تو این وسط داری چه غلطی میکنی؟! هدفت از این زیر و رو کردن روزهای گذشتهی او و اتفاقاتش چیست؟! و من هیچ جواب درست و حسابیای برای گفتن پیدا نمکنم. قدم هایم کُند و نگاهم با قدم هایی که برمیداشتم هماهنگ شد. دلهره ی عجیبی داشتم و باز به خودم در گذشته فکر کردم، به این منی که از آن روزهای تاریک و سخت عبور کرد، آن شبهای پر از ترس و اشک را سپری کرد آن هم با ناامیدی تمام... من برای این منی که امر وز در این موقعیت قرار گرفته بود و در این مکان راه میرفت خیلی تلاش و مقاومت کردم. آن لحظاتی که جسمم قربانی شد و روحم به زانو درآمد دست از جنگیدن برای نجات این من نکشیدم. این منی که خسته و ضعیف شده بود، ولی باز هم بود و تن به زوال نداده بود. در باطن هیچکس شبیه من نبود، ولی در ظاهر خیلیها بودند... من طاقت آوردم به این امید که قوی شوم و انتقام روح ناکامم و جسم زخمیام را بگیرم. این من سرپا چیزی جز تظاهر نبودو ازمن واقعی خیلی دوربود. یک من ناشناخته برای خودم وعادی برای مردم بود...! باد ملایمی وزید، چقدر دلم میخواست این باد توی وجود منم هم میوزید، یک باد محکم و تند که تمام روز و رازهای گذشته را با خودش میبرد و پرت میکرد به جایی دور، جایی خالی از سکنه. ساعت گوشیام را چک کردم، ده دقیقه مانده بود به شش و طوفان هفت برمیگشت. باید قبل از برگشتن او، خودم را به خانه میرساندم و وسایلش را آماده میکردم. کوچکرتین کاری بود که میتوانستم برای جبران این همه خوبیای که در حقم میکرد انجام بدهم. بیشتر از ده دقیقه طول کشید تا یک تاکسی برسد. صندلی جلو یک خانم نشسته بود و عقب هم دو تا مرد.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
