#فودوشین363 آرامش نمیدانست یک سوال سادهاش چقدر حال من را بد میکرد و مجبور به مرور آن خاطرهای میشدم…
انتشار: 2026/07/21 17:50 UTC
#فودوشین363 آرامش نمیدانست یک سوال سادهاش چقدر حال من را بد میکرد و مجبور به مرور آن خاطرهای میشدم که برایم خیلی تلخ بود. _خیلی مرد خوبی بود. زنش هم خیلی مهربون بود... خانوادهی قشنگی داشت آقا. به قاب عکس بعدی رسید. یک عکس دسته جمعی از بچه های پرورشگاه بود. بچه هایی که هرکدامشان برای من، یک سنای معصوم، یک سینای یتیم و زهرای تنها بودند. _اینا کیان؟ _بچه های پرورشگاه روی نوک پاهایش ایستاد تا چشمش مستقیم روی قاب عکس باشد و من که پشت سرش با فاصله ایستاده بودم باز چند قدم عقب تر رفتم. نمیخواستم اتفاق آن شب را بار دیگر تجربه کنم و نیازی که سالها بود فراموشم شده و انگار که به خواب عمیقی فرو رفته بود، باز پیش این دختر بیدار شود... آرامش بچه بود، برایم مثل سنا بود به همین خاطر در برابر هر چیزی که مربوط به او بود زود کوتاه می آمدم. اگر سرکوفت لیلا را کسی دیگر به من میزد تا ابد توی صورتش نگاه نمیکردم، اما نمیشد در برابر دختری که گاهی معصومیت سنا را در نگاهش و مظلومیت صورتش را در حین ترس داشت با بقیه یکی بدانم. من از اینکه آن شب برای چند لحظه باعث شد آن حال نیاز به من دست بدهد همچنان عصبی بودم و خیلی سخت بود یاد گرفتن اینکه چگونه با رعایت حد و مرزها به او توجه کرد تا احساس تنهایی نکند. _خیلی خوشگلن! از کجا میشناسیشون؟ _گاهی میرم دیدنشون سمت من چرخید و با تعجب پرسید. _چرا؟ عقب تر رفتم. _چون منو یاد سنا میندازن. ابروهایش را بالا انداخت و اینبار به قاب عکس کنار شانهاش اشاره کرد. _یعنی این عکس کنارش هم مال سالمندانه؟ به دیدن این پیرزن و پیرمردها هم میری؟ _آره. از دیوار فاصله گرفت و مقابلم ایستاد. _چرا طوفان؟ این عکسها و وقت گذروندن با آدمهای توی این مرکزها دلیل خاصی داره؟ پاهایم تغییر مسیر داد برای ریختن چایی. _من از بی لیاقتی آدمهایی که قدر پدر و مادرشون رو ندونستن سواستفاده میکنم و واسه چند ساعت بچهی این پیرزن و پیرمردها میشم و اونها هم پدر و مادرم میشن. من از بی لیاقتی اون پدر و مادرهایی که بچهشون رو سر راه میذارن هم سواستفاده میکنم و واسهشون برادر میشم. جای خالی از دست رفته های خودم رو با داشتههای آدمهای بی لیاقت پر میکنم. برایش چایی ریختم. چشامنش کمی نم داشت. _خوشبحال همه ی اونا که یه برادر و بچه مثل تو دارن...کاش من و سحر هم یه برادر بزرگتر مثل تو داشتیم. _من اونقدری که توی این لحظه فکر میکنی خوب نیستم. لیوان داغ چایی را با هر دوتا دستش گرفت. پشت کردم به او و سمت تخت رفتم. _تو با کسایی که دوستشون داری خیلی خوبی و با آدمهایی هم که دوستشون نداری با انسانیت رفتار میکنی... میشه از سنا برای منم بگی؟ انگار که گفت میشود جانت را بگیرم؟ _چیز ی برای گفتن نیست جز درد. اذیت میشم بخوام در موردش حرفی بزنم.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
