#فودوشین364 آمد و همان جای قبلش در لبهی تخت و روبروی من، نشست. _میدونم! گاهی تعریف درد سخت تر از کش…
انتشار: 2026/07/21 17:51 UTC
#فودوشین364 آمد و همان جای قبلش در لبهی تخت و روبروی من، نشست. _میدونم! گاهی تعریف درد سخت تر از کشیدن خود درد میشه. دلم سوخت، برای طوفان و خانوادهاش در گذشته. برای یتیمی، بی کسی و فقیری آن روزهایشان... بر ای سنای بی مادر و مدام در تب بیماری سوختن هم دلم گرفت و هم سوخت. _من تجربه ی کشیدن هر دردی رو دارم. موی ریخته توی صورتش را پشت گوشش انداخت. این حرکت دستش باعث سر خوردن شالش و افتادن از روی سرش شد. _باور میکنم... برای اینکه به تجربههای مردی مثل تو رسید باید تموم شهرهای این دنیا رو پیاده قدم زد. فرفری موهایش خیلی قشنگ بود، شبیه عروسکهای النا بود. _یه شب که دلتنگی واسه سنا آروم و قرار ازم گرفته بود و خودم رو به در و دیوار خونه میکوبیدم تا دردم رو خفه کنم. سینا از دور فقط نگام میکرد. یه ساعت بعدش زهرا رختخوابها رو پهن کرد و با گریه و التماس گفت که بخواب تا امشب تموم بشه. بخاطر دل خواهری که واسهمون مادری میکرد لامپها رو خاموش کردیم و رفتیم زیر پتو تا شاید خوابمون ببره. به ساعت نکشیده دیدم سینا اومد توی بغلم. برگشتم سمتش و گفتم چی شده؟ جاییت درد میکنه؟ دستانم مشت شد و فکم قفل. دلم نمی خواست تعریف این خاطرهای که خودم شروع کرده بودم را تمام کنم، ولی کنجکاوی آرامش اجازه نداد این سکوتم ادامه پیدا کند و مجبورم کرد به گفتن بقیهی حرفم. _توی تاریک اتاق چیزی نمیدیدم تا اینکه سینا بدون اینکه جوابم رو بده بلند شد لامپها رو روشن کرد. یکی از لباسهای چیندار سنا رو پوشیده بود و با اون چشمهای خیسش توی صورتم زل زد و گفت داداش بیا فکر کن من سنام. فکر کن سنا بغلت خوابیده. دستاش رو بالا آورد و نشونم داد. ببین، لاکم زدم، مثل آبجی سنا... اون شب تموم نشد، تمومم کرد. آرامش برای طوفان آن روزها گریه کرد. برای سنایی که چیز زیادی در موردش نمیدانست. _همون شب بود که از جوونی یه راست افتادم توی پیری... با پشت دست اشکش را پاک کرد. زیر چشمش بخاطر ریملش سیاه شد. _پس بخاطر همینه النا رو خیلی دوست داری چون شبیه سناست؟ _خیلی دوستش دارم چون بچهی زهرا و مصطفی ست... من از وقتی یادم میاد همهی دختر بچه ها رو دوست داشتم. برای اولین بار با چهرهای متفاوت از هم روبرو شده بودیم. من، طوفانی که از سخت ترین دردی که میکشیدم گفتم و او، آرامشی که برای اولین بار داشت برای مردی که روزی دشمنش بود و حالا هم شوهر اجباری و دوست نداشتنیاش گریه میکرد. _یه افسانهی ارمنی هست که میگه مردهای خوشطینت و مهربون صاحب فرزند دختر میشن... مطمئنم تو هم یه روزی صاحب یه دختر میشی. برخاستم و سمت در اتاق رفتم. _کلی کار داشتم، همش بخاطر تو یادم رفت. شالش را روی موهایش کشید، مرتبش کرد و بعد بلند شد. _یعنی میگی برم؟ اخم کردم و دستانم را بغل گرفتم. _بمونی پیش من چیکار کنی؟#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
