#فودوشین380_ای زهرمار... هیولا که ندیدی! حداقل قبل از باز کردن در یه ضربه به اون در کوفتیش میزدی تا…
انتشار: 2026/07/24 17:25 UTC
#فودوشین380_ای زهرمار... هیولا که ندیدی! حداقل قبل از باز کردن در یه ضربه به اون در کوفتیش میزدی تا میگفتم که لباس تنم نیست. سرش را پایین انداخته بود و قبل از اینکه حرف دیگری بشنود از اتاق فرار کرد. صدایم را بالا بردم. _وای به حالت باز بری خودت رو قایم کنی یا یه ماه موش و گربه بازی راه بندازی توی این خونه. صدای پاهایش که از اتاق دورتر میشد را شنیدم. نفسم را عصبی فوت کردم بیرون و کت و شلوار را از کاورش بیرون آوردم. با حوله تمام تنم را خشک کردم و لباسهایم را پوشیدم. هنوز هم با اینطور واکنش نشان دادنش کنار نیامده بودم.دکمه های سرآستین پیراهن سفیدم را بستم و برای زدن ادکلن به سمت میزتوالت برگشتم. ضربهای به درخورد_لباس تنم نیست فعلا نیا بدون حرف پشت در ایستاد. دلم خواست کمی اذیتش کنم. _طوفان میشه یکم عجله کنی؟ دیر میشه ها! _خیلی خب بیا تو بعد از چند ثانیه آهسته دستگیره را سمت پایین کشید و در اتاق باز شد. نگاهم را روی خودم توی آینه ثابت نگه داشتم._تو که آمادهای؟ دروغ گفتی! شیشهی آبی ادکلن را برداشتم. روی موهایم، نبض گردنم و مچ دستهایم اسپری کردم، بوی گرم و شیرینش توی فضای اتاق پخش شد. _من آمادهم به سمتش برنگشتم. برس را برداشتم و موهایم را کامل سمت بالا شانه زدم. _منم دیگه تمومه... اون جیغ چی بود کشیدی؟ به والله قسم من اونطوری در نزده میاومدم توی اتاق تو تا الان رگم رو با خلال دندون زده بودی... تو روی بدنت غیرت و تعصب داری ولی من نباید داشته باشم؟..موس را برداشتم و مقداری از آن را که شبیه به کف بود به موهای مرطوبم مالیدم. _الان من از کجا بدونم تو در مورد من فکر بد نمیکنی؟ واسه این بدن بی نقص و شکم سیکسپک نقشه نمیکشی؟ ها آرامش؟ از کجا بدونم؟ لبخندش را ندیدم، ولی حس کردم. برای برداشتن کتم سمت عقب برگشتم و بلاخره دیدمش... دیدنی شده بود! _معذرت میخوام نباید بی اجازه داخل اتاق میشدم دیگر حرفهایش برایم مهم نبود، چون تابحال آنقدر به ظاهرش اهمیت نداده بود و زیبا ندیده بودمش! پیراهن بلند و مشکیای به تن کرده بود و پشت چشمانش را هم سیاه کرده بود، لبهایش را اما قرمز...چهرهاش رونق تازهای گرفته بود و سنش بیشرت از قبل دیده میشد! _چرا اینجوری نگام میکنی؟ خیلی بد شدم؟ ظاهرم مناسب امشب نیست؟ کت مشکیام را از روی تخت برداشتم و به تن کردم. بعد سراغ ساعت مچیهایم رفتم و یک دسته چرمش را برای مراسم عروسی امشب انتخاب کردم. _چی بگم! نگرانی روی پیشانی صاف و روشنش چند خط انداخت. _خب این یعنی چی؟ بد شدم؟ وقت هست یه بار دیگه خودم رو از اول آماده کنم#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
