#فودوشین381گوشیام را از روی پاتختی برداشتم و نزدیکش شدم. دیدم که بوی عطرم را با یک نفس بلند توی سین…
انتشار: 2026/07/24 17:26 UTC
#فودوشین381گوشیام را از روی پاتختی برداشتم و نزدیکش شدم. دیدم که بوی عطرم را با یک نفس بلند توی سینهاش کشید. _از اول آماده کنی که چی بشه؟ بهتر از این بشی؟ انتظار نداشت آن عکس العملی که با دیدنش نشان داده بودم به گفتن چنین حرفی ختم شود. _پس میگی خوب شدم! یعنی بهت میام؟ خندهام گرفت. _مگه لباسی که بخوای به من بیای! محض رضای خدا کم بزرگ شو هل شد و دستش را به موهایش که پشت سرش جمع شده بود، کشید._نه منظورم این بود که مشخصه من زن توام؟ بهم میاد یه زن متاهل باشم؟ سمت در رفتم. صدای پاشنه ی کفشهایش را روی سرامیکها از پشت سر میشنیدم. _این حرفت بوی حرفای سحر رو میداد... اون گفته شبیه مجردها هستی؟ پشت سرم ایستاد. چون دیگر صدای پاشنه ی کفشهایش را نشنیدم. _نه به اون ربطی نداره... خودم فهمیدم. از پله ها پایین رفتم. باز به دنبالم آمد_یواش بیا پایین با اون پاشنه ها میخوری زمین کفشهای جیر و مشکیام را از طبقهی دوم جاکفشی پایین آوردم و برای پوشیدنش روی زمین زانو زدم. _چی رو فهمیدی؟ مانتوی جلو باز کوتاهی که دستش بود را به تن کرد و گفت: _اینکه بهم نمیاد ازدواج کرده باشم... تصمیم گرفتم مثل سابق نباشم و مثل زمان مجردی رفتار نکنم و حتی... بند کفشم را گره زدم و برخاستم. نگاهش با من بالا آمد و حرفش نیمه ناتمام ماند. _چرا؟لبهایش اول چندبار بهم خورد و بعد باصدایی که انگار از ته چاه شنیده میشد، گفت: _خب چون من دیگه یه دختر مجرد نیستم و باید مثل متاهلها رفتار کنم. _دیگه مجرد نیستی، ولی هنوز که دختر هستی؟! سینهاش را که با شتاب بالا و پایین شد، واضح دیدم. پشت کردم به او و در را باز کردم. _مانتوت رو بپوش که خیلی دیر شده به سمت ماشین رفتم. چند دقیقه بعد به دنبالم آمد و روی صندلی جلو نشست. همراه با هم سمت باغی که خارج از شهر بود حرکت کردیم. امشب عروسی سجاد بود و نمیخواستم دیر برسم. نصف مسیر در سکوت گذشت، سیستم را روشن کردم و این موسیقی بود که به این سکوت خاتمه داد. هرچند دقیقه یکبار به سمت نیم رخم برمیگشت و نگاهم میکرد. بلاخره من هم نگاه از جلو گرفتم و به او دوختم. مضطرب شد و به موهایی که روی پیشانیاش بود، دست کشید. _اینقدر دست نزن به این موهایی که روی پیشونیت جا مونده. خیلی خوشگلت کرده این سیم تلفنهای آویزون شده توی صورتت. لحن و نگاهش تردیدآمیز شد. _طوفان میشه اینطوری نگام نکنی؟ پیچیدم سمت فرعی و جادهی منتهی به باغ. _مگه چه جوری نگاه میکنم؟ باز همان حالت عجیب را به چشمانش داد. چشمانی که امشب نگاهش گیراتر و رنگ عسلیاش تیره تر شده بود#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
