#فودوشین395 بالش طوفان را برداشتم و بغل گرفتم. بینی ام را توی آن فرو کردم و چند نفس عمیق کشیدم. سوز…
انتشار: 2026/07/27 05:37 UTC
#فودوشین395 بالش طوفان را برداشتم و بغل گرفتم. بینی ام را توی آن فرو کردم و چند نفس عمیق کشیدم. سوزشش کم شد. قلبم و ذهنم کمی آرام گرفتند. عجیب بود! بوی تن یک مرد در گذشته مرا به وادی مرگ و سلاخی میکشاند و بوی عطر یک مرد در زمان حال مرا به بازگشت به ادامه ی زندگی و آرام شدن دعوت میکرد. زمانی که طعمه.ی هوسهای او شدم سنم کم بود، ولی از همان موقع ذهنم ارتباط بسیار عمیقی با احساسات، صداها، بوها و هر نوع لمسی ایجاد کرده بود و حالا بعد از گذشت سالها باز هم با تجربه ی احساسات و استشامم بویی مشابه آن روزها تمام واقعهی آزارهای جنسی توی ذهنم تداعی میشد. سرم را بیشتر توی بالش اش فرو بردم. برای رسیدن به آرامش حریص شده بودم. من قبل ازداشتن طوفان چگونه این حال بد را پشت سر میگذاشتم؟ با جان کندن! تمام تنم از شدت ضعف میلرزید. ندیده میدانستم رنگ به رو ندارم و با کشیدن نوک زبانم روی پوست لبم متوجه شدم که چقدر خشک و زبر شده است. با این حال مثل سابق تلاش کردم تا بلند شوم. با جسمی که حس میکردم سراسرش زخِم بازاست به سمت طبقهی پایین حرکت کردم. باید برای شام چیزی آماده میکردم. طوفان گرسنه بود و گرسنگی هم کم طاقتش میکر د. آماده کردن یک شام ساده خیلی طولانی و با زحمت تمام شد. اگر همان دختر سابق بودم و احساسات تویقلبم تمایلی به طوفان نشان نداده بودند بعد از حمله ی عصبی امروز میرفتم زیر پتو، خودم را محکم بغل میگرفتم و بعد از چند ساعت گریه و سرزنش کردن خودم بلاخره چشمانم گرم خواب میشد و در نهایت با همان کابوس همیشگی از خواب میپریدم، ولی بخاطر طوفان خیلی زود باز سر پا شدم و جریان عادی زندگی را ادامه دادم. احساساتی که از سوی این مرد دریافت کرده بودم طرز فکرم را عوض کرده، قدرتم افزون شده و میزان تحملم بیشتر شده بود. حتی سلیقهام را هم دستخوش تغییرات کرده بود! به داخل اتاق برگشتم. موهایم را شانه زدم و محکم پشت سرم بستم. پیراهن نخی صورتی ام را هم توی تنم مرتب کردم و برای درد و دل کردن با خدایم وضو گرفتم. باید با او صحبت میکردم، گلایه میکردم و صدایش میزدم.هیچکس و هیچ چیز نمیتوانست آرامشی که خدا توی قلبم برقرار میکرد را به من بدهد حتی طوفان! شعلهی زیر قابلمه را کم کردم و بعدش جانمازم را توی سالن و بین مبلها پهن کردم. چادر نمازم را سر کردم و چند رکعت نماز خواندم. بعدش گریه کردم، دعا کردم، زار زدم و توی خلوتم با خدا غرق شدم. رنج و ترس! بزرگترین علتهای بازدارنده برای افشاگری از این راز توی سینهام شده بودند. مرور دوبارهی آن لمسها و شکنجهها رنج بسیاری زیادی برایم به همراه داشت به همین خاطر این اواخر مدام تلاش کردم تا ترجیح دادن را یاد بگیرم و بلاخره کمی بلدش شدم... ترجیح دادم رنج و زجر تجربه شده و ترسی که مدام در حال تمدید بود را گوشهای متروک از روانم حبس کنم و به آن قفل بزنم تا مبادا با یادآوری اش دچار درد و دوری از جنس مخالفی که طوفان بود بشوم. ترس و شرمی که در دوران کودکی به آن مبتلا شده بودم سبب شد تا بخشی از آن آزارها و صحنه ها در بزرگسالیم فراموشم شود. به همین خاطر اوایل ازدواجم نمیتوانستم بین رفتارهای طوفان و حس در حال تجربه ی توی زندگی مشترک با او و سواستفاده های دوران کودکی ام و مردهایی که تا قبل از او شناخته بودم ارتباطی برقرار کنم. با کف دستانم صورتم را خشک کردم و پلکهای مرطوبم را روی هم خواباندم. #ادامہ_دارد 📖@fazayeadaby

