#فودوشین396 آنقدر توی خلسه ی تنهایب وخلوتم با خدا فرو رفته بودم که متوجه ی آمدن طوفان و حضورش نشدم…
انتشار: 2026/07/27 05:37 UTC
#فودوشین396 آنقدر توی خلسه ی تنهایب وخلوتم با خدا فرو رفته بودم که متوجه ی آمدن طوفان و حضورش نشدم تا زمانی که با صدایش غافلگیرم کرد. _آرامش؟ سریع چشمانم باز شد و به محض دیدنش نیمخیز شدم تا جانماز را جمع کنم. اما مانع شد و مرا وادار به نشستن سرجای قبلیام کرد. _جمعش نکن. همونطوری که چند دقیقه پیش نشسته بودی بشین و دست به چادرتم نزن. نگاه معذبم را از چهره ی خستهاش دزدیدم. خیلی خجالت میکشیدم. _دیگه نمازم تموم شد میخواستم جمعش کنم. کنارم روی زمین نشست. یک پایش را توی شکمش جمع کرد و زانو ی برآمدهاش را ستون دستش کرد _یه چند دقیقه دیگه هم بذار بمونه مگه چی میشه؟ دستش را سمت پایین چادر برد و تار و پود پارچهاش را زیر پوست انگشتانش لمس کرد. _یاد مامانم و زهرا افتادم. عاشق نماز خوندنشون بودم. دستش داشت روی چادر نمازم پیشروی میکرد. _یه چی بگم پررو نمیشی؟ بلاخره طاقتم طاق شد و نگاهش کردم. از وقتی که موهای سرش و صورتش را اینطوری اصلاح کرده بود چشامنم از دیدنش سیر نمیشد. _بگو! _چادر نماز خیلی بهت میاد. همین نگاههای ساده و عاری از سواستفاده و تعریفهای تهی از تملقش باعث میشد این احساس به من دست بدهد که دوست داشتنی ام، که حداقل به چشم یک نفر خوب دیده میشوم... من تا قبل از آشنایی با این مرد هرگز احساس دوست داشتنی بودن یا خوب دیده شدن را تجربه نکرده بودم! _چته آرامش؟ احساس میکنم ناراحتی اتفاقی افتاده؟ این سوال من از او بود. سوالی که سه روز بود مناسب پرسیدن احوال او شده بود نه من! _من همیشه ناراحتم، ولی این چند روز اینقدر حد و اندازه ی غمم زیاد شده که دیگه نتونستم جلوی خود نماییش توی صورتم رو بگیرم. ابروهایش به هم گره خورد و اخم کرد. درست حدس زده بودم، چشمانش واقعا غمگین بود. _چرا؟ غمت واسه چیه _برای دردیه که فقط برای منه و به خودم مربوطه نه هیچکس دیگهای. چادر را توی مشتش گرفت و صدایش هم مثل نگاهش عصبی شد. _یعنی چی که فقط به خودت مربوطه؟ پس من این وسط غازم؟ زن و شوهر نسبت به هم دیگه مسئولیت دارن. مسئولیت اینکه به هم توجه کنن. تو وقتی گریه میکنی، ناراحتی یا مشکلی داری باید به من بگی... به میان حرفش پریدم _پس من چی؟ من این مسئولیت رو نباید داشته باشم؟ از اون شب عروسی که مسموم شدی و برگشتی خونه تا الان حالت بده. اوضاعت بهم ریخته. چشمات بیحال شدن و به زور همین دو تا حرف رو هم میزنی. تو اول از غمت بگو طوفان؟ اخمهایش بیشتر شد. _این فرق داره. ظرفیت کشیدنِ غم مرد باید از زن بیشتر باشه... مرد باید بیشتر بشنوه و کمتر حرف بزنه. نباید مدام ترس و نگرونی توی دل زن و بچهش بندازه. چون اونا ظریفن و مرد زمخته. تقلا کردم تا بی تابی ام برای این همه حمایت و خوب بودنش توی ظاهرم پیدا نشود. _الان دیگه خوبم. غمم کمتر شد طوفان خان... هر چقدر حالم بد هم باشه وقتی باهات حرف میزنم #ادامہ_دارد 📖@fazayeadaby


