#فودوشین410_لطفا برگرد خونه. و دیگر صبر نمیکند تا حرف بعدی راننده را بشنود. سمت ایستگاه گامهای بزرگ…
انتشار: 2026/07/29 17:23 UTC
#فودوشین410_لطفا برگرد خونه. و دیگر صبر نمیکند تا حرف بعدی راننده را بشنود. سمت ایستگاه گامهای بزرگی برمیدارد. هر متری را که طی میکرد جثه و صورت طوفان را واضحتر میدید. دیدنش توی آن وضعیت اسفبار باعث غمگین شدنش میشد. رد دود کمرنگی توی هوا پیدا میشود و طولی نمیکشد که ریلها شروع به لرزیدن میکنند. طوفان به خاطر سر و صدا متوجهی حضور نگین در پشت سرش نمیشود. _طوفانآتقدر غرق در غم و درد جسمش بود که صدایش را در آن فاصلهی نزدیک هم نمیشنید. مقابلش مینشیند، روی زمین سرد و کثیف. _تو؟ اینجا چیکار میکنی؟ چشم نگین دیگر طوفان را نمیدید، خونی را که مثل یک جاده از وسط جنگل موهایش تا نوک بینی اش امتداد پیدا کرده بود، میدید. آرنجی که چند زخم عمیق داشت و بازویی که شکاف روی آن مثل دهان آدمیزاد باز بود را میدید. با او خوب تا نکرده بودند، تا جا داشت کتکش زده بودند. _سه ساعته دارم توی این شهر دنبالت میگردم. رفتم در خونهی خودتون و حتی خالهت. رفتم بهشت زهرا و سر مزار سنا و پدر و مادرت، ولی باز پیدات نکردم.اینجا سومین و آخرین جایی بود که لیلا گفته بود ممکنه پیدات کنم. با شنیدن اسم لیلا دردش فراموشش میشود. _خوبه؟ نگین سعی میکند بغضش را حفظ کند. _خودت ویرون و داغونی بعد حال لیلا رو میپرسی؟ طوفان چشم از صحنهی مقابلش برنمیداشت. قطار هامنطور که زوزه کشان وارد ایستگاه شده بود به همان شکل هم ایستگاه را ترک کرد. _لیلا خوب باشه منم خوبم. نگین حرصش میگیرد و در حالیکه تلاش میکند انتهای شالش را پاره کند میگوید._دوتا دیوونه به تور هم خوردین. خوبه اما خیلی نگرانته... منتظره منه تا برگردم و خبری از حالت بهش بدم. طوفان دستش را آرام روی موهایش مینشاند. درد از جمجمه ی ترک برداشتهاش تا استخوانهای کمرش تیر میکشد. تورج و آدمهایش با چوب به هر کجایش زده بودند، از همان جا خون فواره کرده بود. _بهش بگو خوب بوده. نگی این بلا رو سرم آوردن.استقامت نگین در برابر حفظ بغضش درهم میشکند و با همان پارچهی کوچک تهیه شده از شالش، مشغول بستن زخم روی بازوی او میشود. _طوفان بکش کنار... من این خانواده رو میشناسم. محاله به تو دختر بدن. تورج رو دیوونه کنی بدتر از این سزت میاره. آخ آخ... نگا چه بلایی سرش آوردن... الهی دستشون بشکنه... هربار که دست نگین به او میخورد درد در سراسر وجودش میپیچید. روی جمسمش چند زخم بود و روی روحش هزاران زخم. _نگین خیلی کثافته. دست نگین از حرکت میایستد. _کی #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
