#فودوشین411 _تورج... نگین پشت سر هم اشک چشمش را پاک میکرد، ولی مثل تسبیحی که بندش پاره شده باشد دیگ…
انتشار: 2026/07/29 17:24 UTC
#فودوشین411 _تورج... نگین پشت سر هم اشک چشمش را پاک میکرد، ولی مثل تسبیحی که بندش پاره شده باشد دیگر ریختن این دانه ها دست خودش نبود. _خیلی بد زده. عصبانی میشه هیچی نمیفهمه... طوفان سرش را سمت صورت او میچرخاند. نگین لال میشود. _این کتک هایی که بهم زد فدای سر پدرش و تعصبی که روی لیلیم داره، ولی حرفاش... نگین حرفهای قشنگی بهم نزد. حرفاش گلوله شده و قلبم رو سوراخ سوراخ کرده عینه و آبکش... سرکوفت یتیم بودنم رو زد. چانهاش لرزید. حتی پلک چشمانش هم درد میکردند._به پدر و مادرم توهین کرد. به خانوادهم فحش داد، منم میتونستم بدترش رو به اون و پدر ومادرش بگم. منم بلد بودم فحشهای خیلی بدتری به خانوادهش بزنم، ولی نتونستم، نشد... چون پدرش، آقا بود و برای من مثل پدر خودم بود. چون مادرش زنِ آقا بود و برام مادری کرده بود. چون خواهرش لیلایی بود که واسهش جون میدم. این کتکها که چیزی نیست!... خانوادهش خانوادهی منم هستن، همینه که دست و بالم رو بسته. نگین آب بینی اش را بالا میکشد و دستمال کاغذیهای توی کیفش را مچاله میکند. به شکل یک توپ در میاورد و بعد با آن خیلی آهسته و بااحتیاط روی خون خشک شده روی صورتش ضربه میزند_تو نهایت تلاشت رو کردی تا عشقت رو به لیلا عرضه کنی تا خانوادهش رو متقاعد کنی، ولی دیدی که نمیشه! میبینم که دیگه بیشتر از این نمیتونی. طوفان اشکش در نمیامد چون دیگر دردش نمیامد. _تا وقتی لیلا منو بخواد. تا وقتی که اون نگه از زندگیم گمشو بیرون من بیخیالش نمیشم. اگه نگرانیم بابت خواهر و برادرم نبود، الان دم خونهی آقا نشسته بودم. نگین عصبی میشود. طاقت دیدن این همه کله شق بودن را نداشت. _لیلا تو رو توی این وضعیت ببینه قلبش میایسته... طوفان فاصلهی طبقاتی و فرهنگ خانوادگی بین شما دو تا اونقدر زیاده که از هیچکدومشون نمیشه چشم پوشی کرد. لیلا هم یکی شده لنگه ی خودت. قدم به قدم داره توی این اشتباه همراهیت میکنه و حالیش نیست که این همراهیش تو رو بدبخت میکنه. حرفهای نگین به مذاقش خوش نمیآمد. دستی که برای التیام زخمهایش جلو برده بود را پس میزند و بغض بزرگی توی گلویش را پر میکند. _نگین یکی از اون حرومزادههایی که با تورج بود به سنا هم رحم نکرد... صورتش مچاله میشود و اشکش جاری. _به سنا ِی من، به بچهای که توی عمرش خیر و خوشی ندیده بود هم... برای اولین بار با صدای بلند و کنار نگین زار میز ند. دلش گرفته بود از خدا، از بندههایش و حتی کسانی که برایش عزیز بودند_باید توی همون میدون بلایب سرش بیارم که تا یکسال نتونه روی پاهاش راه بره. دستم واسه اون بازه چون شاگرد خورده پای آقاست نه پسرش... نگین؟ لبخندی غمانگیز روی لبهای خیس نگین مینشیند. _جانم؟ _استخوونام داره میشکنه، قلبم داره میرتکه... چیکار کنم؟ آرامش: شب گذشته تا صبحش کابوس دیدم. کابوسهایی که مدتی بود اطراف خوابهایم نمی پلکیدند.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
