#فودوشین412ولی باز برگشتنه بودند آن هم در حالیکه یک کابوس جدید و بی سر وته هم همراهشان شده بود. صور…
انتشار: 2026/07/29 17:24 UTC
#فودوشین412ولی باز برگشتنه بودند آن هم در حالیکه یک کابوس جدید و بی سر وته هم همراهشان شده بود. صورتم را با دستمال خشک کردم و از سرویس بهداشتی بیرون آمدم. صدای سینا را از داخل آشپزخانه شنیدم و بعدش هم صدای مملو از توجه و عاطفهی سحر را. در مسیر رسیدن به آشپزخانه ساعت ایستادهی گوشهی سالن را چک کردم. هشت صبح بود هنوز! سحر مرا دید. _سلام عزیزم صبحت بخیر سینا هم از پشت میز ناهارخوری برخاست و یکی از صندلیهایش را برای من عقب کشید. _سلام بیا بشین روی صندلی نشستم. سحر کنارم بود و سینا مقابلم_خوش اومدی. سحر خیلی نگرانت بود. سینا لبخندش را به سحر پیشکش کرد و ظرف عسل را برداشت. _هر بار بهش میگم نگران نباشه، ولی فایده نداره. خان داداش بلده توی شب هم مثل روز رانندگی کنه. من هم تمام این سه روز را برای طوفان نگران بودم. سحر فنجانی چای برایم ریخت و مقابلم گذاشت. سینا اخم کرد. _چرا چیزی نمیخوری؟ اشتهایم بسته بود. فقط میل به نوشیدنی این مایع داغ و تلخ داشتم. _اشتها ندارم... سینا؟ _بلهکمی از سر چاییام نوشیدم. تلخیاش خوب بود. _طوفان هم مثل تو برگشت خونه یا رفت حجره؟ سینا علنا نگاهش را ازمن دزدید ومشغول تکه کردن نان توی دستش شد._رسوندمش خونه و خودمم برگشتم. کل شب رو رانندگی کرد چه جوری میتونست بره حجره؟ سه روز بود که ندیده بودمش... دلم به خاطر همین میل به چیزی جز دیدنش نداشت. _حق باتوئه. اگه میدونستم امروز صبح برمیگردید منم اول صبح برمیگشتم خونه. سحر برایم لقمهای گرفت. بدون اینکه محتوایش را بدانم با اصرار ردش کردم. _تعارف ندارم قربونت برم. نمیتونم چیزی بخورم.سینا نگاهم کرد. خاص، عمیق و دلهره آ ور. _چیزی شده؟ سریع سرش را روی فنجانش خم کرد. _نه چاییت رو بخور. سحر بلند شد و گفت: _تا تو صبحونهت رو بخوری منم میرم لباسهات رو آماده میکنم تا دوش بگیری و بعدش برو بخواب. چشمات از خستگی سرخ شده. نگاهم به سحر بود و حواسم به فنجان چاییاش که تا نیمه پر بود و لقمهای که نخورده توی بشقابش رها کرده تا برسد به احوال همسرش. داشتم چه جوری توجه کردن به مردی که دوستش داری را از او یاد میگرفتم. _کارِتون خوب پیش رفت؟ چاقوی آغشته به کره را پشت و رو روی نان کشید. _آره خدا رو شکر. میوههایی که میخواستیم رو خریدیم و تا چند روز دیگه میرسه به میدون. اگه سختگیری و حساسیت خان داداش نبود زودتر برگشته بودیم. ولی همیشه دنبال بهترینه. این سه کلمهی آخر را از دهان سینا ربودم و زیر لب چندباری زمزمه کردم، همیشه دنبال بهترینه... همیشه دنبال بهترینه... ولی من که بهترین نبودم؟ بودم! _آرامش خوبی؟ افتضاح بودم#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
