#فودوشین450 بہ پایین پلهها ڪہ رسیدم سرم را سمت عقب برگرداندم. توے در اتاق ایستادہ بود و دستانش را ا…
انتشار: 2026/08/05 17:27 UTCدریافت: 2026/08/05 17:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 17:27 UTC
#فودوشین450 بہ پایین پلهها ڪہ رسیدم سرم را سمت عقب برگرداندم. توے در اتاق ایستادہ بود و دستانش را از دو طرف روے ڪمرش نشاندہ بود. _خیالت راحت بہ سحرم گفتم... راستے داداش بہ آرامش بگو زیاد خودش رو بہ زحمت نندازہ یہ چیز سادہ درست ڪنہ دورهم میخوریم. ما ڪہ مهمون نیستیم. _سینا فڪرشم میڪردے یہ روزے بشے مهمون خونهاے ڪہ خودت قبلش صاحب خونهش بودے و آرامشے هم ڪہ یہ روزے واسہ خاطر تولد تو مهمون اون خونہ شد حالا شدہ باشہ صاحبش؟ خندید و سرش را سمت چپ و راست تڪان داد. _اصلا و ابداً فڪرشم نمیڪردم. از سینا و ڪارگرها خداحافظے ڪردم و سمت ماشینم رفتم. تَہ نگاہ سینا نگرانے بود براے من و زندگیام و میدانستم ڪہ آمار ڪارهاے من را و حتے آمدن لیلا بہ حجرہ را هم او بہ آرامش دادہ بود. مخفیانہ و بہ دور از چشم خودم داشت بتن پاے رابطهام با آرامش میریخت. تا بہ خیال خودش پایهے لق این زندگے را محڪم ڪند و آرامش را تا ابد زن من و خانهام. پشت فرمان نشستم و از میدان بیرون زدم. از دوشب پیش تا حالا با او سرد شدہ بودم و از دستش ناراحت و شاڪے. خودش هم حتے روے نگاہ ڪردن بہ صورتم را نداشت و حین حرف زدن با من تا جایے ڪہ میتوانست سرش را سمت پایین نگہ میداشت، اما باز از من دور نمیشد. دیشب ڪہ مشغول حساب و ڪتاب تعدادے از فاڪتورها و چڪهاے مشتریها و صاحب باغها شدہ بودم زمان یادم رفت و تا نیمہ شب بیدار ماندم و او هم دور از من توے سالن پرسہ میزد، بیدار ماندہ بود و اجازہ نمیداد فنجان چاییام خالے بماند. گوشے را برداشتم و با او تماس گرفتم. _سلام _علیڪ، ڪجایے؟ تن صدایش آنقدر یواش بود ڪہ بہ زور حرفش را متوجہ شدم. _شریعتے _همونجا بمون میام دنبالت تماس را قطع و مسیرم را سمت خیابان شریعتے منحرف ڪردم. این دختر باعث شدہ بود ڪہ زمانے براے فڪر ڪردن بہ ڪس دیگرے نداشتہ باشم. آنقدر ذهنم را درگیر خودش ڪردہ بود ڪہ مهلت فڪر ڪردن بہ ڪسے و چیزے دیگرے را نمیداد. دخترے ڪہ تا قبل از این فقط بہ خاطر اینڪہ مانع رسیدن برادرم بہ زن مورد علاقهاش شدہ بود یڪے از دلیلهاے اصلے و ثابت عصبانیتم بود و اما حالا شدہ بود ڪل فڪر و درگیریام! بہ سریعتے ڪہ رسیدم باز تماس دیگرے گرفتم و گفت ڪہ ڪنار ساختامن پزشڪان است، خیلے زود پیدایش ڪردم و او هم تا ماشینم را ندید تماس را قطع نڪرد. شیشهے سمت راست را پایین دادم و تا برسد بہ ماشین نگاهش ڪردم. بعد از هر چند قدمے ڪہ برمیداشت این طرف و آنطرفش را میپایید. از دور و توے خیابان ڪہ دیدمش فهمیدم وقتے بیرون از خانہ است چقدر احساس ناامنے میڪند، مثل یڪ مامور مخفے چهار طرفش را تحت نظر داشت! نزدیڪ ڪہ شد سرش را بالا گرفت و من را دید. شال مشڪیاے روے موهاے بازش انداختہ بود و مانتوے سبز تیرہ ے جلوبازے هم بہ تن داشت. پاهایش توے ڪفشهاے ڪتانے مشڪے و سفیدش ڪوچڪ بہ نظر میرسید. هر تصویر تازهاے ڪہ از او میدیدم زود از توے ذهنم پاڪ میشد و فقط تصویر آن شبش بود ڪہ همچنان پررنگ ماندہ و مدام جلوے چشامنم تڪرار میشد. در ماشین را باز ڪرد و سوار شد بعدش در را یواش بست و سلام ڪرد. _علیڪ... اینجا چیڪار داشتے#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
