#فودشین۴۶۷یڪے از پاهایم را توے شڪمم جمع ڪردم و پاے دیگرم را روے پلهها دراز. چند فیلتر سوختهے سیگارے…
انتشار: 2026/08/10 05:52 UTCدریافت: 2026/08/10 09:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 09:15 UTC
#فودشین۴۶۷یڪے از پاهایم را توے شڪمم جمع ڪردم و پاے دیگرم را روے پلهها دراز. چند فیلتر سوختهے سیگارے ڪہ در اطرافم پراڪندہ شدہ بودند یادم آورد ڪہ زمان زیادے است اینجا نشستهام. ماجراے دیشب، آنچہ آرامش گفت و من هم شنیدم و... تمام افڪار و احساساتم را درگیر ڪردہ و مثل یڪ ڪلاف دور تمام وجودم پیچیدہ شدہ بود! من هر چیزے را حدس زدہ بودم جز این عشق را! چرا تا نگفت خودم نفهمیدم؟ خب از ڪجا باید متوجہ میشدم؟! تازہ دارم با احساسے ڪہ بہ آن دختر دارم روبرو میشوم. احساسے ڪہ عشق نبود، ولے خاص بود! اما! دلایلے ڪہ آرامش براے عاشق من شدن گفتہ بود آنقدرے ذهنم را درگیر ڪردہ ڪہ مجالے براے قلبم باقینماندہ تا در مورد احساسم بہ او، توضیح ڪاملے بدهد. حرفهایے ڪہ زدہ بود بیشتر از ابراز علاقهاش مرا درگیر ڪردہ بود. از دیشب تا الان و حتے توے حجرہ هم مدام حرفهایش را توے ذهنم مرور و گاهے هم زیر لبم تڪرار میڪنم تا شاید بتوانم بفهممش! این یڪے سیگار هم تمام شد و فیلترش جایے نزدیڪ بہ فیلترهاے قبلے افتاد، سیگار دیگرے بہ آتش ڪشیدم، بہ خودم قول دادم این آخرین نخے باشد ڪہ میڪشم و بعدش برمیگشتم داخل خانہ تا سر نخے پیدا ڪنم تا دیوانہ نشوم! دوستش داشتم؟ این سوال را قلبم براے چندمین بار از من پرسید! دنیایے با من تفاوت داشت، ولے خب چیزهاے زیادے هم از آن تفاوتهایش، حرفهایش و حتے رفتارهایش در من بہ جا گذاشتہ بود ڪہ نیمے از آن در قلبم نفوذ ڪردہ بود و نیمے هم در ذهنم...! صداے ڪلاغے را از دورترین درخت توے حیاط شنیدم، همیشہ شبها میآمد و خودش را لا بہ لاے شاخهها و برگهاے درختان قایم میڪرد و صداے بدے از خودش تولید میڪرد، هیچوقت از ڪلاغها خوشم نیامدہ بود. سر قولے ڪہ بہ خودم دادہ بودم ماندم و آخرین فیلتر را هم توے حیاط جا گذاشتم و قدمهاے آهستهام را سمت در ساختمان منحرف ڪردم. ناخودآگاہ با هم سر سنگین شدہ بودیم، دیگر نمیدانستم باید در برابرش چگونہ قرار بگیرم یا چہ صحبتے ڪنم و حتے رفتار! شب گذشتہ پلڪ روے هم نگذاشتہ بودم و حالا ڪہ داشت دوبارہ شب میشد هم باز پلڪهایم باز بود و قصد خوابیدن نداشتم. آنقدر فڪر داشتم ڪہ وقت خوابیدن نداشتم! داخل سالن شدم، تاریڪ و ساڪت بود. بدون اینڪہ نگاهم را بیشتر از این خستہ ڪنم سمت پلہ هاے منتهے بہ طبقهے بالا رفتم، ڪاملا مشخص بود ڪہ اینجا نیست. پاهایم را بہ زور دنبال خودم میڪشیدم. فقط میخواستم باز با آرامش روبرو شوم تا شاید قلب و ذهنم را از این همہ زنجیرے ڪہ دورشان پیچیدہ نجات بدهد تا مجبورش ڪنم بہ سوالاتے ڪہ خودم طراحشان بودم و تا این لحظہ هم پیگیرشان، جوابے بدهد. توے یڪ روز چقدر همہ چیز تغییر ڪرد بین من و او! هر رابطهاے ڪہ بینمان بود دود شد رفت هوا! چون بحث عشق بہ میان آمدہ بود، عشقے ڪہ من زخم خوردهاش بودم. عشقے ڪہ زنم ادعا داشت بہ من دارد.توے راهرو خوردیم بہ هم. سریع عقب رفت و سرش را پایین انداخت. نور چراغ توڪار سقفے تابیدہ بود روے صورتش. _بیا دنبالماین را خیلے یواش گفتم، باید چطور با او حرف میزدم! بہ دنبالم آمد توے اتاق خواب. تمام چراغهایش را روشن ڪردم و در مرڪزش ایستادم، او هم با فاصلہ از من در مقابلم ایستاد. نگاهش بہ هر جایے بود جز من! منے ڪہ اعتراف ڪردہ بود عاشقش شدہ. _میخوام تڪلیف حرفهایے ڪہ دیشب زدے رو روشن ڪنیم.#ادامه_دارد📚@fazayeadaby
